تبليغاتX
... سه نقطه



نویسنده : هومن ; ساعت 16:31 روز

سلام
چطورین؟
کم حوصلم !
دانشگاهم قبول شدم، سراسری روزانه، شیمی ! فقط میدونی مشکلش چیه؟!! مشکلش اینه که ورودی نیمه دومم، بهمن!
به نظر خیلی جالب میاد نه؟ تا بهمن تو خونه استراحت می کنم و خوش میگذرونم نه؟!!
ولی اصلا جالب نیس.... صبح از خواب بیدار میشی، هیچکس خونه نیس، دوستات همه یا دانشگاهن یا مدرسه یا دارن برا کنکور سال دیگه می خونن. تلوزیون برنامه خردسالان داره!
خلاصش اینکه واقعا واقعا بیکاری !
بعضی روزا میری سرکار ... راستی از کار بگم براتون! اوضاع خوبه، مشتری میان طبق طبق ! تا الان 11 تا فروختم، رفتم برا خودم لب تاب و کفش و پرینتر(از این 3کاره ها) و ......... خریدم ! چقدر خوبه آدم دستش تو جیب خودش باشه!
میگفتم ... بعضی روزا میری سرکار، آخه کارت جوری نیس که از سر صبح بری کارت بکشی تا شب! تو مدیر فروشی، فقط باید هر وقت مشتری میاد بری باهاش صحبت کنی که اونام قبل اومدنشون زنگ میزنن.
خلاصه بیکاری دیگه .... از بیکاری صبحا میرم پژوهشسرا، یه عالمه راهکار ارائه دادم پژوهشسرارو از رکود بکشیم بیرون، راستی قراره این فصل تو پژوهشسرا تدریس کنم، "دوره های انجام پروژه و آمادگی برای شرکت در جشنواره های داخلی و خارجی" اینو خودم ابداعش کردم، رئیس پژوهشسرامونم خوشش اومد، راستش هرچی جشنواره مربوط به شیمی و فیزیک تو ایران بود من و دوستم شرکت کردیم تو همشونم جایزه اولشو بردیم به غیر خوارزمی و کنفرانس فیزیک، این کنفرانس فیزیکه گربه سیاه من شده بود، هر سال میومدیم مطابق معیارای اونا گزارش کار مینوشتیم یه سال که گفتن چون توضیحی که به داورا میدین با توضیحی که به بچه ها میدین فرق میکنه بهتون جایزه ندادیم که بچه های دیگه یاد نگیرن از سال دیگه این کارو تکرار کنن !  یک سال میگفتن طرحتون فیزیکی نیستو و مهندسیه ، امسالم که میگن مثل این میمونه که شما با بنز بیاین تو یه مسابقه شرکت کنین که همه ماشیناش پرایدن! 
یه بارم رفتم یه جا کلاس خوش نویسی با خودکار ثبت نام کنم، یه خط بهم نشون داد از خودم بدتر! بعدش گفت بعد از ترم اول اینطوری میتونین بنویسین، 12 جلسه 55 تومان! گفتم خیلی ممنون یه دور بزنم برمیگردم
راستی نشستم یه دفتر برنامه ریزی ساختم، روی جلدشم نوشتم: دفتر مشاوره و برنامه ریزی تحصیلی ..... به روش بخشی!
بعد الان شدم آقای مشاور! دارم برنامه ریزی میکنم
دیگه اینکه دارم جزوه شیمی مینویسم، اگه بشه ایشالله تدریس خصوصی شیمی! ( خیلی رویا پردازم، نه؟! )
راستش یه بار که تو روزنامه آگهی برا مشاورم زده بودم یه آقایی زنگ زد که دبیر ریاضی بود، بعد گفت اگه بشه منم با شما همکاری کنم! منم دیدم تنور تا حدودی داغه نونه رو جسبوندم بهش، قرار شد یه گروه آموزشی بزنیم! اون آقا ریاضیشون درس بده ، من شیمی ، یکی دیگه ام فیزیک!
دیگه اینکه والیبالمم شروع کردم دوباره، تو یه تیم، روزای اول خیییییلی افتضاح بودم، اما الان راه افتادم دارم کم کم به اون چیزی که قبلا بودم نزدیک میشم!
این کل روزمرگی این دفعه ام بود!
یه خاطره: بچه که بودم، من دوچرخه داشتم، دختر خالم سه چرخه، بعد یه بار داشتیم تو حیاط دوچرخه سواری میکردیم، من یه سر یه طناب به سه چرخه اون وصل کرده بودم سر دیگشو به دوچرخه خودم، اونو میکشیدمش! یه چند دقیقه ای گذشت بعد گفتم حالا نوبت توئه، گفت نمیتونم و .... گفتم خوب اشکال نداره بیا واستا پشت دوچرخه من، از پشت هولم بده! بعدش اومد پشت سرم یکم زور زد، بعد یکم دیگه زور زد، دوباره زور زد، بعد من احساس کردم پشتم خیس شد! دیگه خودتون به عمق فاجعه پی ببرین دیگه، گویا دخترخاله گرامی احتیاج به wc داشتن!!!
پ.ن1: دقیقا از 26 شهریور به این ور دلم گرفته! زودتر یه ماه بشه ببینیم چی میشه دیگه !
پ.ن2: پنجشنبه ها رو خیلی دوس دارم، کلا اکثر اتفاقای خوب زندگیم تو پنجشنبه ها افتادن!!!




دسته بندی :

    لینک مطلب  



نویسنده : هومن ; ساعت 21:19 روز

سفرنامه:

 

http://hooman16.persiangig.com/bonab/psi4.jpg


سه شنبه 9 تا 12 ظهر پذیرش بود... از این طرف ما دوشنبه 9 تا 12 آزمایشگاه نانو داشتیم! یه عالمه رایزنی کردیم و از اینکارا که هی تو اخبار میگه، بعد به این نتیجه رسیدیم دوشنبه 5 صبح بریم جلو راه آهن بلیط کنسلی برای بعد از ظهر همون روز بگیریم، که رفتیم و گیرمون نیومد!
بعد از کلاس نانو رفتیم ناهار خوردیم یه راست رفتیم ترمینال که با اتوبوس بریم اما اتوبوس تبریزم حرکت کرده بود، اگه می خواستیم تهران بگیریم باید 3 ساعت معطل میشدیم که خیلی دیر میشد، مجبور شدیم بلیط قزوین بگیریم!
یه 18 ساعتی تو اتوبوس بیدار نشستیم تا رسیدیم به قزوین بعد از اونجا با تاکسی رفتیم زنجان، از زنجان دوباره با تاکسی رفتیم میانه، از اونجا مراغه، از مراغه هم بناب !!! 26 ساعت تو راه بودیم!
وقتی رسیدیم اونجا یه راست با کوله پشتی رفتیم سالن کنفرانس، رفتیم تو دستشویی 2 ساعت خودمونو مرتب کردیم تا اومدیم بیرون که بریم سر طرحا، یکی از مسئولا فرمودن اتوبوسا دم درن، سوار شین برین خوابگاه !!!
بزارین از خوابگاه بگم براتون!!! یه مدرسه بود، خیلی هم عالی! فقط یه مشکلی بود که روز اولی دوش نداشت، بعد اگه می خواستی دوش بگیری باید میرفتی تو دستشویی، یه پاتو می ذاشتی اینطرف، یه پاتو اونطرف، شلنگو می گرفتی رو سرت!!!
حدود ساعت 2 بود که خبر رسید دوش آماده شده، منو دوستمم رفتیم بدوشیم! بعد بچه ها لطف کردن شوخی روستایی رو به معرض نمایش گذاشتن، حموماش سقف نداشت دیگه، بعد اینا سطل برداشتن که از آبسرد کن آب کنن از بالا در بریزن رومون، ولی خدارو شکر سطله بزرگ بوده، زیر شیر آب سرد کن جا نشده، بعدش اومدن حباب لامپارو باز کرده بودن هی از آب سرد کن پر میکردن میریختن رومون مام سگ لرز میزدیم ... و جیغ!
نتیجه نهایی: جفتمون سرما خوردیم!
بچه های کرمانشاه لطف کرده بودن اسپیکر و باندو اینجور چیزا آورده بودن، بعدش اتاق ما تبدیل شده بود به کاواره، همه میومدن دور تا دور اتاق مینشستن نگاه میکردن.... 2 تا شیفت داشتیم، یا رقص کردی که بچه های کرمانشاه مجریش بودن، یا رقص تانگو که من و دوستم....!
شبا 5 میخوابیدیم 7 و نیم بیدار میشدیم می رفتیم سالن کنفرانس ... خیلی تلاش میکردیم که پلکامونو باز نگه داریم!

http://hooman16.persiangig.com/bonab/DSC08727.JPG

 بعدشم که میرفتیم سر مبحث مورد علاقه من....  سر طرح بچه ها! طرحای امسال خوب بود، ولی سن بچه ها اومده بود پایین، پارسال بیشتر سوم دبیرستانی بودن، امسال بیشتر اول و دوم!
یه طرح بود خیلی جالب بود، عوامل موثر بر یه پدیده ای رو درآورده بود، شده بودن 5 تا، از این 5 تا 4 تاشو نغض کردیم!
بعضیام جلومون موضع میگرفتن انگار دشمنشونیم... دو ساعت سعی میکردیم اینارو توجیه کنیم که هیچ قصد بدی نداریم ما!

http://hooman16.persiangig.com/bonab/DSC08696.JPG


همون شبای اول دوم بود نصف شبی داشتیم با یکی از آقایون داور تو حیاط صحبت میکردیم، دیدم یه توپ رو زمینه، گفتیم یه فوتبالی بزنیم.... من دمپایی پام بود واستادم دروازه ... 11 تا گل خوردم، بعد اومدم دویدم، تا شروع کردم پام گیر کرد به زمین، افتادم، شلوارک پام بود و زمینم آسفالت .... ! انگشت شصت پای چپم که گیر کرد به زمین، در رفت! پای راستمم کشیده شد به زمین از روی پا تا زانوم خونی شد! یه تیکه خیلی کوچولو  از گوشت انگشت کوچیکه پای راستمم کنده شد چسبید به دمپایی... دمپاییم پر خون شده بود! اینقدر جالب بود !!!
بعد تو کنفرانس همه چپ چپ نگام میکردن میگفتن این پسره چرا کج کج راه میره !!!

یه بارم بردنمون گردش ... یه سوراخی بود خیلی بزرگ!!! با بچه ها دیدیم دور همیم گفتیم بریم توش ۳۰۰ نفری.... مثل اینکه اجدادمون میومدن تو این سوراخه عبادت می کردن!

http://hooman16.persiangig.com/bonab/DSC08738.jpg

یه راهنما اونجا برامون صحبت می کرد که به خاطر لهجش ق رو خوب تلفظ نمیکرد .... بچه ها بهش خندیدنن... خیلی زشت شد .

از اونجام بردنمون رصد خونه مراغه ... اینطوری که راهنمای اونجا می گفت چند تا از این آدم معروفای قدیم اونجا درس خوندن اما اینطوری که ما تحلیل کردیم اگه یکم دیگه به آقای راهنما رو می دادیم میگفت نیوتون انیشتنم اونجا درس خوندن !

http://hooman16.persiangig.com/bonab/DSC08761.JPG

 اینم یه عکس دسته جمعی جلو رصد خونه... اگه تونستین منو پیدا کنین !  

http://hooman16.persiangig.com/bonab/DSC08769.jpg


شب آخرم خبر رسید تو خوابگاه اونور شایعه شده منو دوستم فقط واسه اذیت کردن میرفتیم سر طرحا و سوال می پرسیدیم که خیلی ناراحتمون کرد، ولی فرداش با یه نفر صحبت کردیم، یه ذره بهتر شد، یعنی راضیمون کرد که مشکل حل شده و همچین حرفی زیاد جدی نبوده، ممنون دوست عزیز!
روز آخرم از اون بافت مشهدمون استفاده کردیم ... چنگکامونو آویزون کردیم به بچه های تهران با اونا تا تهران برگشتیم! صبح رسیدیم تهران همونجا بلیط گرفتیم برا 9 صبح، برگشتیم مشهد!

اتاق ما، بعد از نظافت:

http://hooman16.persiangig.com/bonab/DSC08784.JPG

فراموش کردم بگم، با همه اینا ما هیچوقت ندیدیم که مسئولای همایش زودتر از ساعت 2 شب بیان خوابگاه، خیلی تلاش می کردن که همایش به بهترین وجه ممکن برگذار بشه، همایشی که حتی قرار بود 2 روز قبل از برگذاریش کنسل بشه! به قول یکی از دوستان بی انصافیه اگه ازشون تشکر نکنیم.

پ.ن => اگه از بچه های کنفرانس گذر کسی به اینجا افتاد خوشحال میشم چند تا از عکسایی که گرفته رو برام ایمیل کنه!

 پ.ن۲ => امسال راهنمای ۲ نفر بودم که طرح داده بودن اما طرحشون رد شد.... سال دیگه دانش آموز محسوب نمیشم ... میخوام به عنوان استاد راهنما شرکت کنم! ( اگه شاگرد گیرم بیاد

پ.ن3=> امسال ماه رمضونش بو نمیده !!! یعنی اصلا بوی ماه رمضون نمیاد.
 




دسته بندی :

    لینک مطلب  



نویسنده : هومن ; ساعت 23:11 روز

سلام ....!
یه سال میشینی به همه اعضا و جوارح بدنت فشار میاری، آخرشم از بس رو صندلی میشینی زخم بستر میگیری، اینم نتیجه اش ! حالا هی بشین درس بخون!
اینقدر لجم در میاد میگن هرکی تلاش کنه نتیجه شو میگیره!!!
یکی دو روز بعد اعلام نتایجم که همه زنگ می زدن خونمون تا گوشیو برمی داشتم می گفتن آقا هومن تبریک! بعد من نیم ساعت وخ میذاشتم اینارو توجیح میکردم که فقط وقتی یه نفر به موفقیت میرسه بهش تبریک میگن نه وقتای دیگه!
همکار مامانم زنگ زده میگه دختر من رتبشه 27 شده تو چند شدی؟!!
دعا کنین فردوسی بیاریم!
بگذریم ...!

خدمتتون عرض کنم که جای شما خالی رفته بودیم سفر !
از لحظه ای که از جلوی در خونه داداشم اینا راه افتادیم تا وقتی برگشتیم و داداشم اینا رو رسوندیم در خونشون منو و برادر گرام سر موزیک با هم مشکل داشتیم! آخه داداشم عشق سنتی و محسن نامجوه ... منم هر چیزی غیر اینا! البته منم سنتی و نامجو گوش میدم ولی هرچیزی یه شرایطی داره!!!
بعد مثلا سر لج و لج بازی 4 ساعت ضبط خاموش میشد چون من نمی ذاشتم اون آهنگ خودشو بزاره اونم نمیذاشت من آهنگ خودمو بزارم، بعد این وسط خانم داداشم و و مامانم شاکی میشدن
رفتیم یه روستایی به اسم لاویج، خیلی قشنگ بود، بعد این لاویج یه چشمه آب گرمم داشت ...روی  تابلوی ورودیش کلی امکانات زده بود وقتی میرفتی تو میدیدی کلا 2 تا حوض داره! یکیش یه دایره بود به شعاع 1 متر که همه اون تو بودن، یکی دیگش یه استخر بزرگ بود که هیچکی توش نبود ... بعد نزدیک که میشدی میدیدی یه حبابایی از آب در میاد، وقتی انگشت پاتو میزدی بهش میپریدی هوا، اونجا بود که باید میرفتی دنبال خمیردندونو پماد آلفا و از این چیزا
البته دو سه نفریم بودن که می رفتن تو آب، منم در یک حرکت شهادت طلبانه رفتم توش، وقتی رفتم بدنم بی حس شد دیگه هیچی حس نمی کردم، تا وقتی ساکن بودم مشکلی نبود اما همینکه یکم تکون میخوردی یه دفعه میسوخت !
از اون طرفم خبر رسید مامان اینا در یه حرکت حماسی شلنگ آب سرد گذاشتن تو آب داغش
دیگه اینکه از اونجام رفتیم یه روستای دیگه به اسم یوش، سر قبر نیما یوشیج! بعد شب خونه گرفته بودیم ... داداشم کفشاشو پاش کرد اومد تو حیاط یه دفعه شکلش عوض شد، گفت کی تو کفش من آب ریخته ؟ کفششو در آورد دیدیم یه عقرب تو کفشش بوده له شده زهرش ریخته بیرون!!!تا فردا صبحش همه در وحشت و هراس بودیم!
شمالم رفتیم دیگه اتفاق جالبی نیافتاد ... همه چی به خوبی و خوشی سپری شد

آها راستی از کارم بگم ! خدا شانس بده ... خوش به حال رئیسمون ... اگه من نمیرفتم تو شرکتش برشکست میشد .... کلی تغییرات بنیادی ایجاد کردم تو شرکتمون ... چند روز پیش گفت ما از شما خیلی راضییم وقتای خالیتونو به ما بدین که ما از این به بعد به شما حقوق ثابت بدیم! 
حساب کردم دیدم اگه 96 تا قرارداد ببندم میتونم یه مزدا تری یا پروتون جن تو بخرم! الان در شُرُف بستن اولیشم
راستی از تدریس زبانم بگم براتون ... گفتم که رفتم یه جا آزمون دادم بغل دستیم کارشناس ارشد مکانیک بود دیگه ... چند روز بعدش زنگ زدن گفتن شما قبول شدین بیاین برا مصاحبه ....
رفتم برا مصاحبه یکم انگلیسی بلغور کردیم جفتمون بعد یه جمله گفت به این صورت:
                                                                                 ?...............or ...............
یعنی اولشو نفهمیدم وسطش یه or داشت بعد بقیشم نفهمیدم .... یکم فک کردم گفتم both of them
فقط آخرش یه سوتی دادم طرف گف خیلی خوب بود و نِسِسِریه (necessary) که ازتون استفاده کنیم و از این حرفا باهاتون تماس میگیریم نایس تو میت یو .... من ابلهم برگشتم گفتم اوکی گود نایت!!! حالا مصاحبم ساعت 10 صبح بود!
دیگه از ایناش بگذریم که بعدا زنگ زدن بهشون گفتم اول مرداد و بیست و پنج مرداد دارم میرم مسافرت بیخیالم شدن!
راستی 25ام داریم میریم بناب ... گردهمایی دانش آموزی فیزیک، امسال دارم به عنوان دبیر میرم! بچه هام طرح دادن!!! 25ام احتمالا حرکت میکنیم!
خیلی شد دیگه ...

روز به روز که میگذره یه استعدادای جدیدی از خودم کشف میکنم!
موفق باشید.

بی مخاطب:  آهن با اون سختیش زنگ میزنه.... تو یه زنگ به ما نمیزنی !   (حالا این تو کی میخواد باشه هنوز خودمم نمیدونم)




دسته بندی :

    لینک مطلب  



نویسنده : هومن ; ساعت 15:41 روز

اینروزها انگار بچه هایند که از صدای خنده ی بزرگترها شاد می شوند، شادی میکنند، می رقصند...

 

آخر آنها ،

AYP0738839 - Childhood drawing depicting divorce

دل مرده اند...

 

سلام ... !
تلاشام برا در آوردن یه لقمه نون حلال به نتیجه رسید... اول خدمتتون عرض کنم که یه جا رفتم فرم پر کردم برا تدریس زبان، گفتن فردا ساعت 5 آزمونه بیاین ... رفتم نشستم دیدم بغل دستیم داره با نیش باز بهم نگاه میکنه ... پاسخنامشو نگاه کردم میبینم نوشته تحصیلات: کارشناس ارشد مکانیک!!! مال منم نزدیک بودا .. دیپلم ریاضی فیزیک!  قراره تا فردا به اونایی که انتخاب شدن خبر بدن.
یه جا دیگم فرم پر کردم که گفتن تا شنبه هفته دیگه خبر میدن.
یه جام آگهی بود به تعدادی مدرس جهت دروس دبیرستان و پیش دانشگاهی نیازمندیم. رفتم دیدم یه خانومی نشسته پشت میز... گفتم برا این آگهیتون مزاحم شدم.... گفت میخوای کلاس ثبت نام کنی؟ گفتم نخیر میخوام استخدام شم !!! نیشش باز شد، یه فرم داد پر کنم گفت برو تا خبرت کنن ! (ولی انصافا شیمیم خیلی خوبه ها!)
بعد اومدم از تدریس کشیدم بیرون ... گفتم تا اینا خبر بدن بریم سراغ یه کار دیگه ... چند جا زنگ زدم ... بعد یه جا مدیر فروش می خواستن، زنگ زدم گفتن شما بازاریابی باید بلد باشی، بلدی ؟! گفتم آره ...بعد گفتن عصر ساعت 5 بیاین مصاحبه بدین... منم از 12 ظهر تا 4 نشستم از اینترنت چند تا کتاب و مقاله راجع به اصول بازاریابی درآوردم خوندم همشونو، بازاریابی یاد گرفتم !!!
خلاصه که رفتم اونجا از همون اول طوری رفتم جلو انگار من رئیسشونم !!! یه کم صحبت کردیم و سوال پرسیدم ازشون بعد بنده خدا یه کلمه شیشه از دهنش در اومد و لایه نشانی.... منم که نا سلامتی خدای شیشه و نانوپوشش و لایه نشانی و اینام دیگه گرفتم تا آخر بحث ولش نکردم ...! خلاصه ازم خوششون اومد شدم مدیر فروش شرکتشون !!!
 قراره از اول هفته بریم سر کار دنبال یه لقمه نون!
یه جشنواره دانش آموزی نانو ام قراره تو تهران برگزار بشه قراره به طرح اول و دو م و سوم سکه بدن ... مام که تا آخر شهریور هنوز دانش آموز محسوب میشیم ... می خوایم بریم سکه هامونو بگیریم برگردیم !
قبل کنکور رفتم پیش مشاورم، برگشت بهم گفت تو همه چیت خوبه، فقط اعتماد به نفست خیلی بالاس که این اعتماد به نفس کاذبه !!! همونجا اعتماد به نفسمو از دست دادم !
به نظرتون من خیلی اعتماد به نفسم بالاس؟!!




دسته بندی :

    لینک مطلب  



نویسنده : هومن ; ساعت 14:27 روز

 

وقتی تلاش میکنی


انتظار نداشته باش که حتما پیروز بشی...!

 

سلام ... !
پنجشنبه 7 صبح دانشکده ریاضیات:
منو و یه پلاستیک و یه جا مدادی .... تو پلاستیکم شکلاتو و کیک و آب میوس ... میرم پیش بقیه دوستام که حوزشون اونجاس ...
خوشم میاد هیچ کدوممون استرس نداریم !!!!
بعد اونجا کشف کردیم که خیلی چاغ شدم ... انگشت  میزنم به شکمم اینور اونور میره .... یه زنه تو بلندگو صحبت میکنه ولی هیچکی نمیشنوه چی میگه ... صداش خیلی ضعیفه ... میریم تو .... اه، این کولرشون بادش مستقیم تو صورت منه .... همش پاسخناممو میخواد باد ببره ! آییی گردنم ...!
...
کنکور جونمم آخرش از پشت بهم خنجر زد، بی معرفت !
ادبیات و ریاضی سخت بود .. تو عمومی و اختصاصی وخ کم آوردم ... شیمیم مسئله هاش حل نمی شد !!!
در مجموع اونطوری که انتظار داشتم نشد اما بدم نشد زیاد. ... میگن سخت بوده!
قرار بود با دوستم دوتایی بریم سفر، شیرازو و .... اما قبلش چون جفتی انتخاب اول دانشگاه آزادمونو زده بودیم متالورژی نیشابور باید می رفتیم اونجا امتحان میدادیم..... چقدرم که امتحانش مسخره و آسون بود!  خلاصه رفتیم و برگشتیم ... دیدیم جفت مامانامون نظرشون برگشته نمیذارن بریم !!!
از اون روز تا الان انواع روش های پاچه خواری رو استفاده کردیم تا بالاخره راضی شدن که اگه با تور بریم بزارن!
کلا تا الان تابستونو حلال کردم! جمعه، روز بعد کنکور، با یه گروهی رفتیم بیرون شهر، کنار یه آبشار...

http://hooman16.persiangig.com/2.jpg

 بعد با دوستم رفتیم نیشابور برا کنکور،

http://hooman16.persiangig.com/3.jpg

 پنجشنبه شب عصر برگشتیم جمعه صبح با همون گروه رفتیم کنار یه دریاچه!

http://hooman16.persiangig.com/1.jpg


دنبال کار میگردم... نه کار تمام وقت مثل فروشندگی ... یه کار کوچیک، مثل تدریس تو آموزشگاها
بعد کنکور حوصله نوشتن نبود .... الانم زیاد نیس ... میبینی که چقدر بد نوشتم! ولی وبلاگ تک تکتونو می خونم.

وقتی بیکار میشی چیکار میکنی؟!




دسته بندی :

    لینک مطلب