سلام...!![]()
خوبین؟!
این چند شب، شبای قدر بودن ...
20رمضون، خونه همسایه، یه حاج آقایی: زینب رفت پیش حسن صداش زد گفت حسن، داداش بیدار شو، حسنو بیدار کرد، بعد رفت پیش حسین حسینم بیدار کرد گفت پاشین منادی داره صدا میزنه که باباتونو کشتن...
من تو دلم:
یه سوال فنی! یعنی امام حسن و امام حسین اون موقع نماز نمی خوندن که حضرت زینب رفته از خواب بیدارشون کرده؟! یعنی این آقا میخواد بگه امام حسن و امام حسین بی نماز بودن؟!!![]()
21 رمضون، مسجد محل یه حاج آقای دیگه: اگه پلیس نباشه شمارو جریمه کنه که شما هیچ وقت پشت چراغ قرمز ترمز نمی کنین، نمیگین این خیابون عبور ممنوعه نباید برم...... چند دقیقه بعد حاج آقا به این نتیجه میرسه که پس مجازات زنا باید سنگسار باشه!!!
من دوباره تو دلم: آره ... مردم که یه وخ به خاطر رعایت قانون و فرهنگشون پشت چراغ قرمز وانمیستن، فقط به خاطر ترس از پلیسه، گاهی اوقات احساس میکنم شماها فک می کنین دور گردن ماها غلاده بستین میگین از هر سمتی که ما بگیم باید برین، ما که اصلا از خودمون شعور و اختیار نداریم ... !![]()
22 رمضون حسینه یکی از دوستام یه حاج آقای جدید: امروز که اومدین اینجا توبه کنین، اگه یه وخ خدایی نکرده تا الان آهنگی گوش میکردین دیگه گوش ندین، رفتین خونه اون نوارو بشکنین، اگه یه وخ خدایی نکرده ماهواره تماشا میکردین برین خونه بزنین بشکنین اون ماهواره رو اگه یه وخ نعوذبالله خانوم شما چادر سرش نمی کنه مجبورش کنین چادر سرش کنه، این چادر ملیارو بزارین کنار، اینا مال مردم ما نیست! ..... چند دقیقه بعد .... همسایه زینب میگفت من سی سال باهاشون همسایه ام تا حالا زینبو ندیدم ! ![]()
من تو دلم:
مثل اینکه دوست عزیزمون از طرف طالبان تشریف آوردن اینجا سخنرانی می کنن ! ![]()
یکی دو هفته پیش، یکی از تابلوهای یکی از میدونای بیرجند: اگر زنی خود را معطر سازد و از خانه بیرون بیاید و همسرش نیز از او راضی باشد خداوند به ازای هر قدمی که آن زن بر می دارد برای آندو خانه ای در جهنم خواهد ساخت...!![]()
من تو دلم: یادم باشه چند ده سال دیگه که خدایی نکرده، زبونم لال، زبونمو سگ بخوره،
ازدواج کردم به خانومم بگم هروخ خواس از در بره بیرون یه راسو بزاره تو جیبش بعد بره که خدا برامون تو بهشت خونه بسازه ...!!!
دیوونه ها !تو همون حسینه، چون خیلی شلوغ شده بود، واسه اینکه دم در ازدحام نشه با دوستم رفته بودیم برا کفشا پلاستیک میدادیم که شلوغ نشه(تف به ریا
) من به هرکس که میومد میگفتم سلام، خوش اومدین.... آخرش حساب کردم دیدم تقریبا 10% از اون جمعیتی که اومدن فقط جواب سلام منو (حالا چه بلند چه زیرلب) دادن.... و فک می کنم از اون جمعیت تقریبا 1500 نفری، کمتر از 15 نفر بودن که من خسته نباشید یا خداقوت یا چیز دیگه ای گفتن .... یادم اومد پیامبر به خوشرویی خیلی تاکید داشت... دینمون فقط نماز خوندن و عزاداری رفتنه؟!!![]()
نتیجه نهایی: تصمیم گرفتم دیگه تو هیچ مجلسی نرم، چون اگه احیانا این وسط ثوابیم بکنم بعدش اینقدر فحش میدم و غیبت می کنم درجه ثوابم میاد پایین منفی میشه !!! ![]()
واقعا ناراحت میشم وقتی میبینم یه نفر همچین حرفایی میزنه، بقیه ام میشینن سر تکون میدن و هرچی اون نفر میگه قبول می کنن...![]()

پ.ن: دیروز بی بی سی فیلم الفبای افغان محسن مخملبافو گذاشت ... یه دختر کوچیک تو فیلم بود که چادر و پوشیه داشت، به شکلی که حتی چشماشم دیده نمیشد، میگف ملا عمر(رئیس دهشون) گفته پیامبر زنشو تو صندوق میذاشته هر چند وقت یه بار میرفته در صندوقو باز میکرد یه بار بو میکرده باز درو قفل میکرده هیچوقت اونو از صندوق بیرون نمیاورده! خیلی روم تاثیر گذاشت...! ![]()
پ.ن: چند وقت پیش یه وبلاگی پیدا کردم به نام تفکر ایرانی که توش نوشته بود" اسم من هومن بخشیه، شاید اسم مستعار باشه شایدم اسم واقعیم باشه" خواستم بگم من هیچ صنمی با ایشون ندارم... یه وخ خدایی نکرده زبونم لال، کاکتوس بیوفته رو زبونم،
فک نکنین اون نوشته های منه!
سلام ...
خوبین؟
منم بد نیستم نمیدونم چی شد دوباره اومدم اینجا... شاید "احتیاج به با یکی صحبت کردن" دلیلش باشه!![]()
تابستون ترم برداشتم....امروز امتحان داشتیم باید میومدم بیرجند... دیروز تو هواپیما بودم، مهماندار اعلام کرد کمربنداتونو ببندین، چند دقیقه دیگه فرود میایم... یه دفعه یه تکون وحشتناک ...چند ثانیه بعد یه تکون دیگه...یه عده که خواب بودن بیدار شدن و با کنجکاوی ا طرافو نگاه میکردن... هیچکس هیچی نمی گفت.... یه تکون شدید تر ... کم کم زمزمه ها شروع شد، میتونستی ترسو تو صورت همه ببینی...من کنار پنجره بودم، از اون ارتفاع خیلی ترسناک بود... یکم سریع تر از سرعت معمول به زمین نزدیک می شدیم، خلبان مدام ارتفاع کم می کرد و دوباره بالا می رفت هر از چند گاهی هم یه نفر یه آه میکشید یا یه جیغ خفیف... تا حالا اینقدر مرگو از نزدیک حس نکرده بودم
احتمال خیلی زیادی میدادم که تموم میشم!!!![]()
احتمالا تا حالا برای هیچکدومتون پیش نیومده و امیدوارم هیچوقت پیش نیاد...
وقتی به این حال میرسی، یعنی مرگو با چشمات می بینی و تموم شدن زندگیتو احساس میکنی یه ترس عجیب میاد سراغت، یه دفعه خیلی بیشتر ا ز قبل به زندگی بعد از مرگ معتقد میشی و خیلی ازش میترسی... و یه دفعه احساس میکنی خیلی گناه کاری... یعنی اون دنیا چوب تو آستینت می کنن!
کلا خیلی حس عجیبی بود، ایشالله هیچوقت تجربه نکنین...!![]()
بگذریم...
اینجا من تو خوابگام...تابستون خوابگاه دانشگاه رو نمیدن... باید بریم خوابگاه خودگردان (خصوصی) این خوابگاه های خودگردانم که افتضاحن ... الان ما ۸ نفر تو یه اتاقیم. از طرفی دانشگاه زاهدان ترم تابستونی نذاشته، یه جمع خیلی کثیری از دانشجوهای زاهدان اومدن بیرجند... بعد الان تو اتاق من ۷ تا بلوچن، بچه های خیلی با مرامین فقط یه مقدار زیادی مرامشون بالاس، در حدی که بین خودشو خودت هیچ فرقی نمیذاره و چون خودش ناراحت نمیشه از وسایلش استفاده کنی انتظار داره تو ام ناراحت نشی که از وسایلت استفاده کنه...! مثلا میای میبینی داره با ماشین اصلات ریشاشو میزنه!!!![]()
یه اخلاق جالبیم که این خطه دارن اینه که خرما براشون حکم آبو داره ... دیروز ما تو اتاق افطار خرما داشتیم ... هر دو نفر یه جعبه خرما میزارن جلوشون بسم الله ...
منم که عادت نداشتم ... چن تا دونه خوردم رفتم رو تختم ... شکمم شروع کرده بود به ناله زدن که هومن پاشو برو یه چیزی کوفتت کن منم میگفتم خفه شو بگیر بخواب... سحر ایشالله...
سحر بیدار شدم، اینا جگر درست کرده بودن، فقط یه مشکلی بود که اینا جگراشونو ریز نکرده بودن، توش خوب نپخته بود... نونم نداشتیم که باهاشون بخوریم ... دوباره خرما ...
منم که عادت ندارم ... الان گلوم درد گرفته یکم...![]()
امروزم امتحان داشتیم که رسما هیچکدوم نخونده بودیم، از اون طرف دخترامونم هیچکدوم نخونده بودن، نتیجه : امتحانو لغو کردیم...! بعد کلاس رفتیم به استاد گفتیم استاد ماها خونده بودیم این دخترا اومدن گفتن ما نخوندیم شمام بگین نخوندین که امتحان نگیره ، واسه همین گفتیم ![]()
ویرایش: دیشب برنج درست کردم برا سحر، اومدم کافی نت این پستو نوشتم، سحر بیدار شدم دیدم دوستای هم اتاقی مثل اینکه دیشب گرسنه بودن برنجا رو با تن ماهی خوردن...!
دوباره خرما ![]()
![]()
دوشنبه یک شهریور: امشب بعد از یک هفته یه وعده غذا خوردم... تا حالا شده چند روز هیچی نخوری بعد از چند روز یه وعده غذای حسابی بخوری؟ وقتی این اتفاق بیوفته بدنت تک تک اتمای اون غذایی رو که داری میخوری جذب میکنه... دیگه فرقی نداره که برنجش دم نکشیده باشه یا خورشتش خیلی شور شده باشه یا برای خوردنش قاشق نداشته باشی... اینقدر لذت میبری که انگار داری یه پرس شیشکلیک تو ارم شاندیز میخوری ! الان که اومدم از خوابگاه بیرون روحیم باز شده بود و بدنم اندازه 2 تا اسب نیرو داشت ... دوس داشتم بدوم ... دیدین میگن ردبول به شما بال میده .... من این بالو با یه وعده غذا تجربه کردم ![]()
یه خاطره یادم اومد از ماه رمضون چند سال پیش: تو یه جلسه ای بودیم، یه حاج آقایی هم از اصفهان اومده بود داشت برامون سخنرانی میکرد...صحبت راجع به ثواب و جمع کردنشو اینجور چیزا بود... میگفت سعی کنید ثواب جمع کنین،مثلا همین سلام کردن،چرا منی که میتونم اول سلام کنم و ثواب بیشتری ببرم اینکارو نمی کنم و میزارم ثواب بیشترو نفر مقابل ببره؟ منی که حتی حاضر نیستم یک صد تومنی به دوستم بدم... یه دفعه یکی از وسط جمعیت گف به خاطر اینکه اصفهونی هستی حاج آقا
، اینو که گفت سالن منفجر شد،طفلکی حاج آقا دستش تو هوا مونده بود،یکم مکث کرد گفت یه صلوات بفرستین![]()
پ.ن: قبلا ام گفتم، قصد توهین به هیچ کس و هیچ نژاد و هیچ قومیتی رو ندارم ... نوشته هامم از رو غرض ورزی نخونین، کاملا بی منظورن
پ.ن۲: تا فهمیدن من میخوام برا ادامه تحصیل برم سوئد دانشگاهاشو پولی کردن ![]()
سلام... !
خوبین؟!!
چند ماهي هست که نيومدما .... يعني اومدم ولي دستم لج کرده بود، ميذاشتمش رو کيبرد که بنويسه مي زد تو دهنم ميگفت حسش نيس...!
دیروز داشتم آمار ورودیای وبلاگمو چک میکردم، دیدم یه جمع کثیری با سرچ نیشابور و کنفرانس فیزیک و گردهمایی دانش آموزی فیزیک و اینجور چیزا اومدن اینجا، گفتم بیام آخرین سفرنامه کنفرانس فیزیکمم بنویسم
امسال اصلا قرار نبود ماها شرکت کنیم، من تو راه شمال بودم که یکی از بچه های کرمانشاه زنگ زد که ما داریم میایم مشهد،
نیشابورم که نزدیک ماس دیگه، از طرفیم بچه های هیئت اجرایی بچه های پارسال خودمون بودن، طی رایزنی هایی که داشتیم مصوب شد پنجشنبه شب بریم تا جمعه، ببینیم چه خبره!


من از شمال برگشتم فردا ظهرش رفتیم که با اتوبوس بریم نیشابور ...نزدیک نیشابور که رسیدیم رفتم از راننده یه سوال بپرسم، رفتم جلو داشتم ازش سوال می پرسیدم یه دفعه یه دختر بچه دو ساله از رو صندلی جلوی اتوبوس دستشو آورد جلو تی شرت منو گرفت کشید سمت خودش،
نگاه کردم دیدم دقیقا مثل دست که رنگی می کنن میزنن رو دیوار رد دستش به طور کاملا به انضمام همه بندای انگشتاش افتاده بود رو لباسم، کاملا سیاه شده بود...
نمی دونم این بچه رو از تو زغال بیرون آورده بودن دستاش سیاه بودن،
داشته روغن اتوبوسو عوض میکرده دستاش سیاه شده،
باباش زغال فروش بوده، سیاهی دستاش به این به ارث رسیده،
خلاصه هرچی تجزیه تحلیل کردم به هیچ نتیجه قانع کننده ای نرسیدم که چه پدیده ای باعث شده که دستاش اینقدر کثیف و سیاه باشه...
تی شرت منم سفید بود هرکی میدید فک می کرد مد جدیده ...!
نمی دونست من کلا آدم بد شانسی هستم!
خلاصه رسیدیم اونجا، تا رسیدیم دم در دیدیم بچه ها اومدن بیرون که ببرنشون بگردن، مام از یکی از خواص مشهدی بودنمون (آویزون شدن) استفاده کردیم باهاشون رفتیم،
بردنمون سر خاک عطار و خیام و کمال الملک، جای شما خالی!

مقبره عطار - از چپ به راست: دوستم، من، سپهر(تهران)، انصار، ارسلان، میثم(کرمانشاه)
شبم که برگشتیم یکی از بچه های کمیته اجرایی زنگ زد که برین اون پشت مشتا تو زمین چمن یه نفر منتظرتونه دادم براتون ژتون بیاره ...
آدم یاد این قاچاقچیای مواد مخدر میافتاد که میرن زیر پل یه نفر منتظرشونه براشون یک کیف پر از مواد میاره ... !
رفتیم غذا بگیریم، یه سینی چرب میدادن دستت، یکی توش سوپ میریخت یکی سس میریخت یکی کباب، یه نفر نون میذاشت توش، نوبت من که رسید، طرف نون انداخت تو سینی، نونه افتاد رو سس، سسا پاشیده شدن رو لباس و کفشام،
طرف گف ببخشید، گفتم مشکل از شما نیس عزیزم، من کلا آدم بدشانسی هستم! ![]()
نصفه شبی افتادم به لباس شستن .... ! ![]()
دیگه عادی شده بگم شبش تا صب نخوابیدیم... مثل سالای قبل .... صبم که یکم ماکارونی ریختن جلو بچه ها گفتن باهاشون بازی کنین سرگرم شین... !![]()
آخرشم بهشون جایزه خودکار عروسکی دادن ![]()
راستی مسابقه پرتاب موشکم برگزار شد، به تیم برنده ماست جایزه دادن....! ![]()
![]()
عصرم که مبحث مورد علاقه من... نمایش پوسترها...!![]()
البته امسال زیاد لذت بخش نبود، سر 3 تا پروژه بیشتر نرفتیم، نسبت به پارسال بیشتر وقتمونو گرفت ...! آی کیوی بچه ها افت کرده بود... یه موضوع رو کلی باید توضیح میدادیم، آخرشم نمی فهمیدن ما بیخیال میشدیم...![]()
البته تو یکی دو موردم من اشتباه کردم...
ولی کلا امسال بچه ها یه ذره عصبی تر بودن، یه ذره که به طرحشون گیر میدادی داغ می کردن...! ![]()
خیلی دلم سوخت که وقت نشد سر بقیه طرحا بریم... اطلاعات عمومیم بالا میرفت ولی شنیدیم بعضیا مثل پارسال گفتن ما به قصد اذیت کردن میریم سر طرحا،
واسه همین ترجیح دادیم دیگه مزاحمشون نشیم تا در جهل مرکب ابد الدهر بمانند ... ! ![]()
می خواستیم شبش برگردیم ولی دیدیم سال آخرمونه، آخرین اختتامیمونم ببینیم بعدش بریم، شبش موندیم، بچه ها میرفتن از یه جایی سیب کش می رفتن میاوردن، بعدش کاشف به عمل اومد این سیبا مال دانشکده کشاورزیه، روشون سم های مختلفو آزمایش می کنن...
چند وقتیه اختلال حواس پیدا کردم، فک کنم دانشکده کشاورزیه نیشابور یه سم کشف کرده که به حشرات فراموشی دست بده
هیچی دیگه ... فرداشم اختتامیه بود، بعدشم به بچه ها دادن بخورن (ناهارو میگم) مام برگشتیم مشهد.... ![]()
پ.ن1: اینا رو بقیه گفتن من تایید می کنم:
1- بعضیا که پارسال هیئت اجرایی بودن ولی امسال هیئت علمی شده بودن خیلی خودشونو می گرفتن ...!
2- بعضیام که پارسال دانش آموز بودن ولی امسال به لطف میزبانی و پاچه خواری هیئت اجرایی شده بودن هم خیلی خودشونو می گرفتن ....!
پ.ن2: من معمولا اینجا هیچ سوالیو جواب نمیدم ولی گاهی اوقات یه چیزایی میگین آدم شاخ در میاره بهش بر میخوره دیگه... من هیچ شباهتی به سیاوش دهنوی که از بچه های هیئت اجرایی بود ندارم ... اسممم واقعا هومنه!![]()
پ.ن۳: قصد مسخره کردن هیچکس ندارم، اگه چیزی نوشتم بزارین به حساب شوخی، به دل نگیرین پ.ن ۴: امسال وقت نداشتم عکس بگیرم.... اگه از همایش عکسی دارین خوشحال میشم برام بفرستین .... ![]()
پ.ن۵: اگه سوالی میپرسین یا چیزی میگین که جواب داشته باشه یه آدرسی چیزی بزارین تا بیام جواب بدم خب ...!
چطولین؟!
خیلی وقت بود نبودم نه؟!!![]()
به این نکته رسیدم که چقدر چشمام با نمکه!(شوره) یعنی اگه یه قطره از اشکامو برداری تبخیر کنی به اندازه آذوقه یک هفتت نمک بدست میاد!![]()
یادتونه می گفتم خیلی بی کارم؟ چشمتون روز پرکار نبینه. از فرداش کارا ریختن سرم طبق طبق!![]()
از یه خراب شده ای زنگ زدن که پاشو بیا دور هم بشینیم صحبت کنیم، منم دیدم بیکارم رفتم...!
گفتن می خوایم یه بخش پژوهشی تو موسسمون تاسیس کنیم تو بیا بشو مدیر بخش پژوهشی، منم مثل این مقام ندیده ها کلی ذوق کردم قبول کردم...
از اونجا دیگه بدبختیام شروع شد، هر روز از سر صبح تا شب می رفتم اونجا که چی؟ که یه ماه بعد هفته پژوهشه تو نمایشگاه، مام شرکت کنیم توش! حالا که همه کارا رو انجام دادیم رفتم غرفه بگیرم دیدم میگن این نمایشگاه از طرف استانداری برگزار می شه غرفه هاشم خود استانداری میده، فقطم به بخش دولتی میده، به غیرانتفاعیا نمیده !!! ![]()
ولی خدارو شکر این بنده خدا مدیر پژوهشی استانداری آدم اهل دلی بود... و نانوکار!
تا اسم از نانو آورد دوباره ( مثل اون یکی شرکته که مدیر فروش می خواستن و صحبت از نانو شد
) بحثو گرفتم ول نکردم، طرفم خوشش اومد دید توکار نانو ام، گفت من با مسئولیت خودم بهتون غرفه میدم! واقعا چقدر نانو تو زندگی آدم کاربرد داره ها !![]()
خلاصه نمایشگاه شد و مام که تازه تاسیس بودیم، عده نداشتیم ببریم نمایشگاه، گشتیم چند تا از دوستامونو پیدا کردیم آوردیم نمایشگاه!!!
کلا خیلی خوش میگذشت.... فقط مشکلش این بود که ظهرا از 1 تا 4 نمایشگاه تعطیل بود، می نداختنمون از تو سالنا بیرون... ارزشم نداشت که بری خونه باید میموندیم اونجا سگ لرز می زدیم! یه روز در مسجد نمایشگاهو باز کردن همه رفتیم اون تو، مسجدش 2 تا در داشت، یکی خواهران، یکی برادران ... ما از در خودمون رفتیم تو دیدیم به به! خواهرا از اون در میرن تو از زیر پرده ای که زن و مردا رو جدا میکنه میان اینور
!!! کلا فضای فانی بود! ![]()
ولی یه ربع بعدش که دیگه بچه ها خیلی شلوغ کرده بودن نگهبانا اومدن پرتمون کردن بیرون در مسجدم قفل کردن، دوباره رفتیم تو کار لرز! ![]()
خلاصه که نمایشگاه تموم شدو مام غرفه برتر شدیم!![]()
بعد شب آخری می خواستیم بریم جشن بگیریم دیدیم ماشین نداریم، یکی از بچه های ما با یکی از بچه های دانشگاه خیام دوست بود، به اونا گفت، اونام رفتن یه ماشین دیگه آوردن با اونا رفتیم طرقبه
( یکی از ییلاقات اطراف مشهد) اول فک میکردیم خیلی خوش میگذره ولی بعد دیدیم ماها هممون ترم یکی ایم، اونا همشون ترم آخری!!!
بعد ما نشسته بودیم یه طرف سرمونو انداخته بودیم پایین هی اونا بهمون تیکه مینداختن مام میگفتین لطف دارین! کاملا حق با شماس...
هرچیم دلشون خواست بهمون گفتن ترمک و ترمولک و گل ترم و ...! ![]()
یه سوتیم دیشب دادم! با دوستام رفته بودیم همون طرقبه دوباره، دو ماشینه بودیم، یکی از دوستام خیلی کرم داره، یه بار آینه ماشین مارو زد، بعد میخواستم تلافی کنم یه ربع بعدش رفتم کنارش هی کشیدم سمتش که آینشو بزنم هی دیدم میره اونور تر هی من نزدیکش کردم دیدم باز میره اونور تر سرعتشو کم می کنه،
بعد یه دفعه بقل دستیم گفت اونا نیستن که ... ! برگشتم دیدم یه خانواده ان، دارن با ترس و لرز به من نگاه می کنن
!!! ماشین دوستم یه ذره جلوتر از اونا بود.... از دیشب عذاب وجدان گرفتم! ![]()
سلام ![]()
چطورین؟
کم حوصلم ! ![]()
دانشگاهم قبول شدم، سراسری روزانه، شیمی
! فقط میدونی مشکلش چیه؟!! مشکلش اینه که ورودی نیمه دومم، بهمن!![]()
به نظر خیلی جالب میاد نه؟ تا بهمن تو خونه استراحت می کنم و خوش میگذرونم نه؟!!
ولی اصلا جالب نیس.... صبح از خواب بیدار میشی، هیچکس خونه نیس، دوستات همه یا دانشگاهن یا مدرسه یا دارن برا کنکور سال دیگه می خونن. تلوزیون برنامه خردسالان داره! ![]()
خلاصش اینکه واقعا واقعا بیکاری ! ![]()
بعضی روزا میری سرکار ... راستی از کار بگم براتون!
اوضاع خوبه، مشتری میان طبق طبق
! تا الان 11 تا فروختم
، رفتم برا خودم لب تاب و کفش و پرینتر(از این 3کاره ها) و ......... خریدم ! چقدر خوبه آدم دستش تو جیب خودش باشه!![]()
میگفتم
... بعضی روزا میری سرکار، آخه کارت جوری نیس که از سر صبح بری کارت بکشی تا شب! تو مدیر فروشی، فقط باید هر وقت مشتری میاد بری باهاش صحبت کنی که اونام قبل اومدنشون زنگ میزنن.
خلاصه بیکاری دیگه .... از بیکاری صبحا میرم پژوهشسرا، یه عالمه راهکار ارائه دادم پژوهشسرارو از رکود بکشیم بیرون
، راستی قراره این فصل تو پژوهشسرا تدریس کنم،
"دوره های انجام پروژه و آمادگی برای شرکت در جشنواره های داخلی و خارجی"
اینو خودم ابداعش کردم، رئیس پژوهشسرامونم خوشش اومد، راستش هرچی جشنواره مربوط به شیمی و فیزیک تو ایران بود من و دوستم شرکت کردیم تو همشونم جایزه اولشو بردیم به غیر خوارزمی و کنفرانس فیزیک، این کنفرانس فیزیکه گربه سیاه من شده بود،
هر سال میومدیم مطابق معیارای اونا گزارش کار مینوشتیم یه سال که گفتن چون توضیحی که به داورا میدین با توضیحی که به بچه ها میدین فرق میکنه بهتون جایزه ندادیم که بچه های دیگه یاد نگیرن از سال دیگه این کارو تکرار کنن !
یک سال میگفتن طرحتون فیزیکی نیستو و مهندسیه
، امسالم که میگن مثل این میمونه که شما با بنز بیاین تو یه مسابقه شرکت کنین که همه ماشیناش پرایدن! ![]()
یه بارم رفتم یه جا کلاس خوش نویسی با خودکار ثبت نام کنم،
یه خط بهم نشون داد از خودم بدتر!
بعدش گفت بعد از ترم اول اینطوری میتونین بنویسین، 12 جلسه 55 تومان!
گفتم خیلی ممنون یه دور بزنم برمیگردم![]()
راستی نشستم یه دفتر برنامه ریزی ساختم، روی جلدشم نوشتم: دفتر مشاوره و برنامه ریزی تحصیلی ..... به روش بخشی! ![]()
بعد الان شدم آقای مشاور! دارم برنامه ریزی میکنم![]()
دیگه اینکه دارم جزوه شیمی مینویسم، اگه بشه ایشالله تدریس خصوصی شیمی! ( خیلی رویا پردازم، نه؟!
)
راستش یه بار که تو روزنامه آگهی برا مشاورم زده بودم یه آقایی زنگ زد که دبیر ریاضی بود، بعد گفت اگه بشه منم با شما همکاری کنم! منم دیدم تنور تا حدودی داغه نونه رو جسبوندم بهش، قرار شد یه گروه آموزشی بزنیم! اون آقا ریاضیشون درس بده ، من شیمی ، یکی دیگه ام فیزیک! ![]()
دیگه اینکه والیبالمم شروع کردم دوباره، تو یه تیم، روزای اول خیییییلی افتضاح بودم، اما الان راه افتادم دارم کم کم به اون چیزی که قبلا بودم نزدیک میشم!![]()
این کل روزمرگی این دفعه ام بود! ![]()
یه خاطره: بچه که بودم، من دوچرخه داشتم، دختر خالم سه چرخه، بعد یه بار داشتیم تو حیاط دوچرخه سواری میکردیم، من یه سر یه طناب به سه چرخه اون وصل کرده بودم سر دیگشو به دوچرخه خودم، اونو میکشیدمش! یه چند دقیقه ای گذشت بعد گفتم حالا نوبت توئه، گفت نمیتونم و .... گفتم خوب اشکال نداره بیا واستا پشت دوچرخه من، از پشت هولم بده! بعدش اومد پشت سرم یکم زور زد،
بعد یکم دیگه زور زد
، دوباره زور زد
، بعد من احساس کردم پشتم خیس شد!
دیگه خودتون به عمق فاجعه پی ببرین دیگه، گویا دخترخاله گرامی احتیاج به wc داشتن!!! ![]()
پ.ن1: دقیقا از 26 شهریور به این ور دلم گرفته! زودتر یه ماه بشه ببینیم چی میشه دیگه ! ![]()
پ.ن2: پنجشنبه ها رو خیلی دوس دارم، کلا اکثر اتفاقای خوب زندگیم تو پنجشنبه ها افتادن!!!![]()
سفرنامه:

سه شنبه 9 تا 12 ظهر پذیرش بود... از این طرف ما دوشنبه 9 تا 12 آزمایشگاه نانو داشتیم! یه عالمه رایزنی کردیم و از اینکارا که هی تو اخبار میگه، بعد به این نتیجه رسیدیم دوشنبه 5 صبح بریم جلو راه آهن بلیط کنسلی برای بعد از ظهر همون روز بگیریم، که رفتیم و گیرمون نیومد! ![]()
بعد از کلاس نانو رفتیم ناهار خوردیم یه راست رفتیم ترمینال که با اتوبوس بریم اما اتوبوس تبریزم حرکت کرده بود، اگه می خواستیم تهران بگیریم باید 3 ساعت معطل میشدیم که خیلی دیر میشد، مجبور شدیم بلیط قزوین بگیریم! ![]()
یه 18 ساعتی تو اتوبوس بیدار نشستیم تا رسیدیم به قزوین بعد از اونجا با تاکسی رفتیم زنجان، از زنجان دوباره با تاکسی رفتیم میانه، از اونجا مراغه، از مراغه هم بناب !!! 26 ساعت تو راه بودیم! ![]()
وقتی رسیدیم اونجا یه راست با کوله پشتی رفتیم سالن کنفرانس، رفتیم تو دستشویی 2 ساعت خودمونو مرتب کردیم تا اومدیم بیرون که بریم سر طرحا، یکی از مسئولا فرمودن اتوبوسا دم درن، سوار شین برین خوابگاه !!! ![]()
بزارین از خوابگاه بگم براتون!!! یه مدرسه بود، خیلی هم عالی!
فقط یه مشکلی بود که روز اولی دوش نداشت، بعد اگه می خواستی دوش بگیری باید میرفتی تو دستشویی، یه پاتو می ذاشتی اینطرف، یه پاتو اونطرف، شلنگو می گرفتی رو سرت!!! ![]()
![]()
حدود ساعت 2 بود که خبر رسید دوش آماده شده، منو دوستمم رفتیم بدوشیم! بعد بچه ها لطف کردن شوخی روستایی رو به معرض نمایش گذاشتن، حموماش سقف نداشت دیگه، بعد اینا سطل برداشتن که از آبسرد کن آب کنن از بالا در بریزن رومون
، ولی خدارو شکر سطله بزرگ بوده، زیر شیر آب سرد کن جا نشده،
بعدش اومدن حباب لامپارو باز کرده بودن هی از آب سرد کن پر میکردن میریختن رومون
مام سگ لرز میزدیم ... و جیغ!
نتیجه نهایی: جفتمون سرما خوردیم! ![]()
بچه های کرمانشاه لطف کرده بودن اسپیکر و باندو اینجور چیزا آورده بودن، بعدش اتاق ما تبدیل شده بود به کاواره،
همه میومدن دور تا دور اتاق مینشستن نگاه میکردن.... 2 تا شیفت داشتیم، یا رقص کردی که بچه های کرمانشاه مجریش بودن، یا رقص تانگو که من و دوستم....! ![]()
شبا 5 میخوابیدیم 7 و نیم بیدار میشدیم می رفتیم سالن کنفرانس ... خیلی تلاش میکردیم که پلکامونو باز نگه داریم!![]()
بعدشم که میرفتیم سر مبحث مورد علاقه من.... سر طرح بچه ها!![]()
طرحای امسال خوب بود، ولی سن بچه ها اومده بود پایین، پارسال بیشتر سوم دبیرستانی بودن، امسال بیشتر اول و دوم!
یه طرح بود خیلی جالب بود، عوامل موثر بر یه پدیده ای رو درآورده بود، شده بودن 5 تا، از این 5 تا 4 تاشو نغض کردیم! ![]()
بعضیام جلومون موضع میگرفتن انگار دشمنشونیم... دو ساعت سعی میکردیم اینارو توجیه کنیم که هیچ قصد بدی نداریم ما! ![]()
همون شبای اول دوم بود نصف شبی داشتیم با یکی از آقایون داور تو حیاط صحبت میکردیم، دیدم یه توپ رو زمینه، گفتیم یه فوتبالی بزنیم.... من دمپایی پام بود واستادم دروازه ... 11 تا گل خوردم،
بعد اومدم دویدم، تا شروع کردم پام گیر کرد به زمین، افتادم، شلوارک پام بود و زمینم آسفالت .... !
انگشت شصت پای چپم که گیر کرد به زمین، در رفت!
پای راستمم کشیده شد به زمین از روی پا تا زانوم خونی شد!
یه تیکه خیلی کوچولو از گوشت انگشت کوچیکه پای راستمم کنده شد چسبید به دمپایی
... دمپاییم پر خون شده بود!
اینقدر جالب بود !!!![]()
بعد تو کنفرانس همه چپ چپ نگام میکردن میگفتن این پسره چرا کج کج راه میره !!! ![]()
یه بارم بردنمون گردش ... یه سوراخی بود خیلی بزرگ!!! با بچه ها دیدیم دور همیم گفتیم بریم توش ۳۰۰ نفری....
مثل اینکه اجدادمون میومدن تو این سوراخه عبادت می کردن! ![]()

یه راهنما اونجا برامون صحبت می کرد که به خاطر لهجش ق رو خوب تلفظ نمیکرد .... بچه ها بهش خندیدنن... خیلی زشت شد .
از اونجام بردنمون رصد خونه مراغه ... اینطوری که راهنمای اونجا می گفت چند تا از این آدم معروفای قدیم اونجا درس خوندن اما اینطوری که ما تحلیل کردیم اگه یکم دیگه به آقای راهنما رو می دادیم میگفت نیوتون انیشتنم اونجا درس خوندن ! ![]()
اینم یه عکس دسته جمعی جلو رصد خونه... اگه تونستین منو پیدا کنین ! ![]()

شب آخرم خبر رسید تو خوابگاه اونور شایعه شده منو دوستم فقط واسه اذیت کردن میرفتیم سر طرحا و سوال می پرسیدیم که خیلی ناراحتمون کرد،![]()
ولی فرداش با یه نفر صحبت کردیم، یه ذره بهتر شد، یعنی راضیمون کرد که مشکل حل شده و همچین حرفی زیاد جدی نبوده، ممنون دوست عزیز!
روز آخرم از اون بافت مشهدمون استفاده کردیم ... چنگکامونو آویزون کردیم به بچه های تهران با اونا تا تهران برگشتیم!
صبح رسیدیم تهران همونجا بلیط گرفتیم برا 9 صبح، برگشتیم مشهد! ![]()
اتاق ما، بعد از نظافت:![]()
![]()
فراموش کردم بگم، با همه اینا ما هیچوقت ندیدیم که مسئولای همایش زودتر از ساعت 2 شب بیان خوابگاه، خیلی تلاش می کردن که همایش به بهترین وجه ممکن برگذار بشه، همایشی که حتی قرار بود 2 روز قبل از برگذاریش کنسل بشه! به قول یکی از دوستان بی انصافیه اگه ازشون تشکر نکنیم.
پ.ن => اگه از بچه های کنفرانس گذر کسی به اینجا افتاد خوشحال میشم چند تا از عکسایی که گرفته رو برام ایمیل کنه! ![]()
پ.ن۲ => امسال راهنمای ۲ نفر بودم که طرح داده بودن اما طرحشون رد شد....
سال دیگه دانش آموز محسوب نمیشم ... میخوام به عنوان استاد راهنما شرکت کنم!
( اگه شاگرد گیرم بیاد
)
پ.ن3=> امسال ماه رمضونش بو نمیده !!! یعنی اصلا بوی ماه رمضون نمیاد.
سلام ....!![]()
یه سال میشینی به همه اعضا و جوارح بدنت فشار میاری، آخرشم از بس رو صندلی میشینی زخم بستر میگیری، اینم نتیجه اش ! حالا هی بشین درس بخون! ![]()
اینقدر لجم در میاد میگن هرکی تلاش کنه نتیجه شو میگیره!!! ![]()
یکی دو روز بعد اعلام نتایجم که همه زنگ می زدن خونمون تا گوشیو برمی داشتم می گفتن آقا هومن تبریک!
بعد من نیم ساعت وخ میذاشتم اینارو توجیح میکردم که فقط وقتی یه نفر به موفقیت میرسه بهش تبریک میگن نه وقتای دیگه! ![]()
همکار مامانم زنگ زده میگه دختر من رتبشه 27 شده تو چند شدی؟!!![]()
دعا کنین فردوسی بیاریم!![]()
بگذریم ...!
خدمتتون عرض کنم که جای شما خالی رفته بودیم سفر !![]()
از لحظه ای که از جلوی در خونه داداشم اینا راه افتادیم تا وقتی برگشتیم و داداشم اینا رو رسوندیم در خونشون منو و برادر گرام سر موزیک با هم مشکل داشتیم! آخه داداشم عشق سنتی و محسن نامجوه
... منم هر چیزی غیر اینا! البته منم سنتی و نامجو گوش میدم ولی هرچیزی یه شرایطی داره!!!
بعد مثلا سر لج و لج بازی 4 ساعت ضبط خاموش میشد چون من نمی ذاشتم اون آهنگ خودشو بزاره اونم نمیذاشت من آهنگ خودمو بزارم، بعد این وسط خانم داداشم و و مامانم شاکی میشدن![]()
رفتیم یه روستایی به اسم لاویج، خیلی قشنگ بود،
بعد این لاویج یه چشمه آب گرمم داشت ...روی تابلوی ورودیش کلی امکانات زده بود وقتی میرفتی تو میدیدی کلا 2 تا حوض داره!
یکیش یه دایره بود به شعاع 1 متر که همه اون تو بودن، یکی دیگش یه استخر بزرگ بود که هیچکی توش نبود ... بعد نزدیک که میشدی میدیدی یه حبابایی از آب در میاد،
وقتی انگشت پاتو میزدی بهش میپریدی هوا، اونجا بود که باید میرفتی دنبال خمیردندونو پماد آلفا و از این چیزا![]()
البته دو سه نفریم بودن که می رفتن تو آب، منم در یک حرکت شهادت طلبانه رفتم توش، وقتی رفتم بدنم بی حس شد دیگه هیچی حس نمی کردم، تا وقتی ساکن بودم مشکلی نبود اما همینکه یکم تکون میخوردی یه دفعه میسوخت ! ![]()
از اون طرفم خبر رسید مامان اینا در یه حرکت حماسی شلنگ آب سرد گذاشتن تو آب داغش![]()
دیگه اینکه از اونجام رفتیم یه روستای دیگه به اسم یوش، سر قبر نیما یوشیج! بعد شب خونه گرفته بودیم ... داداشم کفشاشو پاش کرد اومد تو حیاط یه دفعه شکلش عوض شد، گفت کی تو کفش من آب ریخته ؟ کفششو در آورد دیدیم یه عقرب تو کفشش بوده له شده زهرش ریخته بیرون![]()
!!!تا فردا صبحش همه در وحشت و هراس بودیم! ![]()
![]()
شمالم رفتیم دیگه اتفاق جالبی نیافتاد ... همه چی به خوبی و خوشی سپری شد![]()
آها راستی از کارم بگم ! خدا شانس بده ... خوش به حال رئیسمون ... اگه من نمیرفتم تو شرکتش برشکست میشد ....
کلی تغییرات بنیادی ایجاد کردم تو شرکتمون ...
چند روز پیش گفت ما از شما خیلی راضییم وقتای خالیتونو به ما بدین که ما از این به بعد به شما حقوق ثابت بدیم!
حساب کردم دیدم اگه 96 تا قرارداد ببندم میتونم یه مزدا تری یا پروتون جن تو بخرم!
الان در شُرُف بستن اولیشم![]()
راستی از تدریس زبانم بگم براتون ... گفتم که رفتم یه جا آزمون دادم بغل دستیم کارشناس ارشد مکانیک بود دیگه ...
چند روز بعدش زنگ زدن گفتن شما قبول شدین بیاین برا مصاحبه ....![]()
رفتم برا مصاحبه یکم انگلیسی بلغور کردیم جفتمون بعد یه جمله گفت به این صورت:
?...............or ...............
یعنی اولشو نفهمیدم وسطش یه or داشت بعد بقیشم نفهمیدم
.... یکم فک کردم گفتم both of them ![]()
فقط آخرش یه سوتی دادم طرف گف خیلی خوب بود و نِسِسِریه (necessary) که ازتون استفاده کنیم و از این حرفا باهاتون تماس میگیریم نایس تو میت یو .... من ابلهم برگشتم گفتم اوکی گود نایت!!!
حالا مصاحبم ساعت 10 صبح بود! ![]()
دیگه از ایناش بگذریم که بعدا زنگ زدن بهشون گفتم اول مرداد و بیست و پنج مرداد دارم میرم مسافرت بیخیالم شدن! ![]()
راستی 25ام داریم میریم بناب ... گردهمایی دانش آموزی فیزیک، امسال دارم به عنوان دبیر میرم!
بچه هام طرح دادن!!!
25ام احتمالا حرکت میکنیم!
خیلی شد دیگه ...
روز به روز که میگذره یه استعدادای جدیدی از خودم کشف میکنم! ![]()
![]()
موفق باشید.
بی مخاطب: آهن با اون سختیش زنگ میزنه.... تو یه زنگ به ما نمیزنی ! (حالا این تو کی میخواد باشه هنوز خودمم نمیدونم
)
اینروزها انگار بچه هایند که از صدای خنده ی بزرگترها شاد می شوند، شادی میکنند، می رقصند...
آخر آنها ،
دل مرده اند...
سلام ... !
تلاشام برا در آوردن یه لقمه نون حلال به نتیجه رسید...
اول خدمتتون عرض کنم که یه جا رفتم فرم پر کردم برا تدریس زبان، گفتن فردا ساعت 5 آزمونه بیاین ... رفتم نشستم دیدم بغل دستیم داره با نیش باز بهم نگاه میکنه ...
پاسخنامشو نگاه کردم میبینم نوشته تحصیلات: کارشناس ارشد مکانیک!!! مال منم نزدیک بودا .. دیپلم ریاضی فیزیک!
قراره تا فردا به اونایی که انتخاب شدن خبر بدن.
یه جا دیگم فرم پر کردم که گفتن تا شنبه هفته دیگه خبر میدن.![]()
یه جام آگهی بود به تعدادی مدرس جهت دروس دبیرستان و پیش دانشگاهی نیازمندیم. رفتم دیدم یه خانومی نشسته پشت میز... گفتم برا این آگهیتون مزاحم شدم.... گفت میخوای کلاس ثبت نام کنی؟
گفتم نخیر میخوام استخدام شم !!! نیشش باز شد،
یه فرم داد پر کنم گفت برو تا خبرت کنن ! (ولی انصافا شیمیم خیلی خوبه ها!)
بعد اومدم از تدریس کشیدم بیرون ... گفتم تا اینا خبر بدن بریم سراغ یه کار دیگه ...
چند جا زنگ زدم ... بعد یه جا مدیر فروش می خواستن، زنگ زدم گفتن شما بازاریابی باید بلد باشی، بلدی ؟! گفتم آره
...بعد گفتن عصر ساعت 5 بیاین مصاحبه بدین... منم از 12 ظهر تا 4 نشستم از اینترنت چند تا کتاب و مقاله راجع به اصول بازاریابی درآوردم خوندم همشونو، بازاریابی یاد گرفتم !!! ![]()
![]()
خلاصه که رفتم اونجا از همون اول طوری رفتم جلو انگار من رئیسشونم !!! یه کم صحبت کردیم و سوال پرسیدم ازشون بعد بنده خدا یه کلمه شیشه از دهنش در اومد و لایه نشانی.... منم که نا سلامتی خدای شیشه و نانوپوشش و لایه نشانی و اینام دیگه
گرفتم تا آخر بحث ولش نکردم ...! خلاصه ازم خوششون اومد شدم مدیر فروش شرکتشون !!! ![]()
قراره از اول هفته بریم سر کار دنبال یه لقمه نون! ![]()
یه جشنواره دانش آموزی نانو ام قراره تو تهران برگزار بشه قراره به طرح اول و دو م و سوم سکه بدن ... مام که تا آخر شهریور هنوز دانش آموز محسوب میشیم ... می خوایم بریم سکه هامونو بگیریم برگردیم ! ![]()
قبل کنکور رفتم پیش مشاورم، برگشت بهم گفت تو همه چیت خوبه، فقط اعتماد به نفست خیلی بالاس که این اعتماد به نفس کاذبه
!!! همونجا اعتماد به نفسمو از دست دادم ! ![]()
به نظرتون من خیلی اعتماد به نفسم بالاس؟!!
وقتی تلاش میکنی

انتظار نداشته باش که حتما پیروز بشی...!
سلام ... ! ![]()
پنجشنبه 7 صبح دانشکده ریاضیات:
منو و یه پلاستیک و یه جا مدادی .... تو پلاستیکم شکلاتو و کیک و آب میوس ... میرم پیش بقیه دوستام که حوزشون اونجاس ...
خوشم میاد هیچ کدوممون استرس نداریم !!!! ![]()
بعد اونجا کشف کردیم که خیلی چاغ شدم ... انگشت میزنم به شکمم اینور اونور میره
.... یه زنه تو بلندگو صحبت میکنه ولی هیچکی نمیشنوه چی میگه ... صداش خیلی ضعیفه ... میریم تو .... اه، این کولرشون بادش مستقیم تو صورت منه .... همش پاسخناممو میخواد باد ببره ! آییی گردنم ...! ![]()
...
کنکور جونمم آخرش از پشت بهم خنجر زد، بی معرفت ! ![]()
ادبیات و ریاضی سخت بود .. تو عمومی و اختصاصی وخ کم آوردم ... شیمیم مسئله هاش حل نمی شد !!! ![]()
در مجموع اونطوری که انتظار داشتم نشد اما بدم نشد زیاد. ... میگن سخت بوده! ![]()
قرار بود با دوستم دوتایی بریم سفر، شیرازو و .... اما قبلش چون جفتی انتخاب اول دانشگاه آزادمونو زده بودیم متالورژی نیشابور باید می رفتیم اونجا امتحان میدادیم..... چقدرم که امتحانش مسخره و آسون بود! خلاصه رفتیم و برگشتیم ... دیدیم جفت مامانامون نظرشون برگشته نمیذارن بریم !!! ![]()
از اون روز تا الان انواع روش های پاچه خواری رو استفاده کردیم تا بالاخره راضی شدن که اگه با تور بریم بزارن! ![]()
کلا تا الان تابستونو حلال کردم! جمعه، روز بعد کنکور، با یه گروهی رفتیم بیرون شهر، کنار یه آبشار...![]()

بعد با دوستم رفتیم نیشابور برا کنکور،![]()

پنجشنبه شب عصر برگشتیم جمعه صبح با همون گروه رفتیم کنار یه دریاچه! ![]()

دنبال کار میگردم... نه کار تمام وقت مثل فروشندگی ... یه کار کوچیک، مثل تدریس تو آموزشگاها ![]()
بعد کنکور حوصله نوشتن نبود .... الانم زیاد نیس ... میبینی که چقدر بد نوشتم! ولی وبلاگ تک تکتونو می خونم.![]()
وقتی بیکار میشی چیکار میکنی؟!
ميدانيد گاه مي انديشم حجاب براي حفظ يك زن و يا مرد است و آيا اين نگاه هيز بر پيكر او براي تذكر حجاب آيا شرعي است ؟
اصلا او نه اسلام ميداند و نه سياسي است اما نباید انتظار داشت یک انسان اين نگاه هرزه بر پيكرش را بيذيرد!
گاها چنان به او نگريسته كه تا بحال پسري بر پيكر برهنه اش نگاه نكرده!
گاها مي انديشم پسرانمان باز پاك تر مينگرند تا آنكه با اسلحه به يك هم وطن و هم خون خود ميگويد بكش جلو آن روسري را ....
روسري جلو كشيده ميشود ولي حرمت ... برهنه!
تلخ اند .....
---------------------------------------------------------------------------------------------
حوصله ندارم بنویسم ... اینو قبل عید نوشته بود .... موقتی داشته باشینش
فعلا ... !

