|
سلام...!( ایندفعه قیمه قیمه میشم )
الان عصبانیم ... بعد از یک و نیم سال روال جمعه های من بهم خورد . از دست این بلاگفا . دیروز هر کاری کردم نتونستم آپ کنم .
به خاطر یه چیز دیگه هم عصبانیم ...      
به جون خودم ایندفعه کپی کردم ها ... ولی بازم هرچی نوشته بودم پاک شد . آخه چرا ؟؟؟؟؟
دیگه حوصله نوشتن ندارم ... مجبورین خلاصه شده بخونید . ..
دیروز با دوستم از استخر می اومدیم ( آخه هوا خیلی گرم شده ) رسیدیم خونه ، نمی دونم چی شد یه دفعه زد به سرم باهاش شرط بستم که اگه با عینک شنا و دماغگیر برم تا سر خیابون و برگردم بهم پنج هزار تومان بده ( این باغ وحشی که ما توش زندگی می کنیم یه خیابون داره به اسم راهنمایی که جدیدا خیلی معروف شده و هر پنج شنبه یه عده از جوونای باغ وحش میریزن تو این خیابون راه میرن یه عده هم برای خرید میان ... خلاصه دیگه خیلی شلوغه )
منم عینک و دماغگیرو زدم پیراهنم هم انداختم رو شلوارم و پریدم تو خیابون تند و تند راه می رفتم سرم رو هم انداخته بودم پایین که کسی نبینه منو . خلاصه داشتم می رفتم عینکه سیاه بود زیاد نمیشد چیزی دید(آخه شب بود) منم دستمو گذاشته بودم رو پیشونیم که کسی زیاد نبینه منو . یه دفعه محکم خوردم به یه سطل آشغال کنار خیابون . من موندم این سطلای آشغال به چه دردی می خوره . کسی که توشون چیزی نمی ندازه . همیشه سطلا خالیه دورش پر از آشغال . خلاصه اینکه همه برگشتن بهم نگاه کردن دهنشون کف کرده بود ... منم سرمو انداختم پایین تند تر از قبل رفتم . یه پسر بیکاری واستاده بود گوشه خیابون فکر کنم فحش زیر و بالای ما رو داد 
خلاصه اینکه بعد ده دقیقه رسیدم سر سه راه عینک و دماغ گیرو گرفتم بالا یه نفس عمیق کشیدم . بعد دیدم همه واستادم دورم دارن نگام می کنن . تیز پریدم تو یه کوچه رفتم . دوستم هم چند دقیقه بعد از اون طرف خیابون اومد تو کوچه با هم برگشتیم خونه . حسابی آبروزی بود . ولی ارزششو داشت . خیلی جالبه که آدم تو ده دقیقه ۵ هزارتومان به جیب بزنه ها .
هفته دیگه باید طرح روانشناسیمو تحویل بدم . واسه همین دیگه خیلی خیلی سرم شلوغ شده . تاندون دست راستمم آسیب دیده تا یه هفته نباید والیبال بازی کنم .( اما سه شنبه می رم سر تمرین همین سه روزو که به خودم استراحت دادم به اندازه ده هفته می ارزه )
حالا نگار خانم بیا غلط های املایی منو بگیر .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بریم سر داستان :
این فصلو شنبه شروع کردم دو شنبه تموم کردم . ولی حوصله ویرایششو نداشتم . انشالله بعدا همه رو با هم ویرایش می کنم واسه .....
واسه پی دی اف هم بگم که دو هفته متن کاملو به صورت پی دی اف می ذارم . آخه دو فصل دیگه تموم میشه که احتمالا هر دوتا از این فصل کوتاه ترن .
اینم فصل سیزدهم .
گویی برق جیمز را گرفته بود . خودش را به سمت در اتاق پرتاب کرده و ودوان دوان به سمت اتاق سالی رفت . بدون اینکه در بزند و با شدت در را باز کرد . سالی در گوشه ای از اتاق بر روی کتابی خم شده بود اما با دیدن جیمز که آنطور وحشت زده وارد اتاق شده بود کتاب را بست و از جایش بلند شد : - چی شده ؟ - اونا .... اونا ... جیمز نتوانست جمله اش را کامل کند. در عوض به سمت پنجره اتاق اشاره کرد . سالی که گویی بار دیگر ذهن او را خوانده بود برای آرام کردن جیمز ، سرش را تکان داد و به چراغ اتاق را خاموش کرد. سپس از گوشه پنجره به بیرون نگاه کرد . او نیز مانند برق گرفته ها از جایش پرید اما خیلی سریع کنترل اعمالش را بدست گرفت . - خیلی زیادن ... شاید 40 نفر باشن . او به گوشه ای از اتاق رفت و در صندوقی چوبی را باز کرد . آن صندوق پر از مواد محترقه و اسلحه بود . سالی با عجله اسلحه ها را زیر و رو کرد و سرانجام دو اسلحه بیرون آورد و به دست جیمز داد . خودش نیز اسلحه ای که با استفاده از گاز هیدروژن کار می کرد بیرون آورد . آن اسلحه تا زمانی که در جو زمین و یا در مکانی که گاز هیدروژن موجود باشد کار می کرد و هرگز خالی از گلوله نمی شد. جیمز همه چیز را در مورد آن اسلحه می دانست . سلاحی که در قرن حاضر تنها دو بار ساخته شده بود و به علت قدرتمند بودن بیش از اندازه ، از خط تولید بر افتاده بود . آن اسلحه با گرم کردن گاز هیدروژن و شلیک آن به سمت مهاجمان باعث سوزاندن بافت های داخل بدن و اغلب مرگ دشمن می شد . سالی کتی پر از اسلحه نیز بر تن کرده و سپس کلیدی را بر روی مانیتوری که بر روی میزش نصب شده بود فشرد . بلافاصله تصویر 10 نفر بر روی آن ظاهر شد . 6 مرد و 4 زن که هفت نفر از آنها از اساتید مدرسه بودند. سالی بدون هیچ حرفی نوک انگشتان اشاره اش و همینطور نوک دو انگشت شستش را بر روی هم گذاشت . به طوری که یک مثلث کوچک با دو زاویه خمیده و یک زاویه تیز تشکیل شد. به نظر می رسید این علامت حمله باشد زیرا هر ده تصویر روی مانیتور با عجله از جایشان بلند شده و از مقابل دوربین کنار رفته بودند. گری رو به جیمز کرد و در حالی که از اتاق بیرون می رفت به او گفت : - جیمز ، توی همین اتاق بمون و از پنجره تا جایی که می تونی به سمتشون شلیک کن . هرچقدر اسلحه بخوای توی صندوقچه هست . می تونی از تک تکشون استفاده کنی . من روی پله ها می ایستم . نمی ذارم کسی بیاد بالا ولی اگه من کشته بشم خودت باید از خودت دفاع کنی . چراغ اتاق همچنان خاموش بود . اکنون سالی رفته و جیمز تنها شده بود . به آرامی پنجره را باز کرد و نوک اسلحه اش را از آن بیرون برد. منتظر شنیدن اولین شلیک بود تا وارد درگیری شود اما نمی خواست خودش جنگ را آغاز کند . به پایین نگاه کرد . حدود 40 نفر در پایین ساختمان مدرسه ایستاده و هریک کاری انجام می دادند . حدود 20 نفر از آنها پشت چهار سنگری که با خود به آنجا حمل کرده بودند نشسته و اسلحه هایشان را به سمت مدرسه نشانه رفته بودند . در این صورت هیچ شانسی برای جیمز نبود . نزدیک به ده نفر از آنها منتظر دستور جرج راکسون بزرگ ، پدر جیمز بودند تا به سمت درهای ورودی مدرسه هجوم ببرند و سایر افراد گری و پدرش را حلقه کرده و از آنها مراقبت می کردند . هنوز مبارزه شروع نشده بود . جرج راکسون دستوراتی به چند نفر از فرمانده های سپاهش می داد و آنها را برای مبارزه آماده می کرد . جیمز اینبار دقیق تر از قبل به سپاه دشمن نگاه کرد . هر کدام از چهار سنگر دارای یک اسلحه فوق سنگین رگبار بود که دارای گلوله هایی هوشمند بود . به صورتی که گلوله هایش بعد از شلیک ، اولین موجود زنده که تکان بخورد را هدف قرار داده و به سمتش می رفتند . جیمز سینه خیز به سمت صندوقچه مهمّات رفته و اسلحه ای دوربین دار و بدون صدایی را بیرون آورد. سپس بار دیگر به سمت پنجره رفت بر روی یکی از هدایت کننده های اسلحه های هوشمند نشانه رفت . چند ثانیه بعد با صدای اولین گلوله صدای هزاران گلوله دیگر و همچنین گلوله اسلحه جیمز که یکی از هدایت کنندگان سلاح های فوق پیشرفته را از پا در آورده بود به گوش رسید .
جیمز بار دیگر اسلحه اش را نشانه گرفت و یکی دیگر از هدایت کنندگان اسلحه های هوشمند را به خاک کشاند . بلافاصله رگباری از گلوله به سمت او آمد و شیشه پنجره را به هزاران تکه تبدیل کرد . جیمز به سمت پنجره دیگر اتاق رفت و اینبار با اسلحه ای دیگر به سمت مهاجمان به شلیک پرداخت . پدرش ، جرج راکسون ، مانند مربیان فوتبال از روی صندلی اش در کنار گری دور شده و افرادش را راهنمایی می کرد او گاهی مجبور می شد با دستش به گلوله ای را که به سمتش می آید ضربه زده و آن را به زمین اندازد . گویی هیچ ترسی از هیچ چیز نداشت . گروهی از دانش آموزان سال های بالاتر از روی بام مدرسه پیشرفته افراد سایه سیاه را به رگبار بسته بودند . از بیرون اتاق نیز صدای گلوله و هر چند دقیقه یک بار صدای فریادی به گوش می رسید . جیمز وسوسه شده بود به راهرو و محلی که سالی در آن مشغول به مبارزه بود رفته و نگاهی بیاندازد اما ماموریتش مهم تر بود . بار دیگر برگشت و به پایین شلیک کرد اما دیگر کسی نمانده بود . تنها 8 یا 9 جسد و 3 نفر که با ناامیدی به همه طرف شلیک می کردند . بیشتر افراد سایه سیاه به همراه گری و پدرش به صحن مردسه آمده بودند جایی که سالی به تنهایی مشغول دفاع از جیمز بود . جیمز چندین اسلحه از درون صندوقچه بیرون آورد و دوان دوان به سمت سالی رفت . او در گوشه ای از پله ها کمین کرده و به همه طرف شلیک می کرد . اسلحه فوق پیشرفته هیدروژنی اش را به زمین انداخته و به جای آن دو اسلحه سنگین در دست داشت که هر کدام را در یک دست گرفته و دشمنان را به رگبار بسته بود . از پهلویش قطره قطره خون می چکید و گوش راستش تقریبا قطع شده بود . حدود 15 سایه در پایین پله ها سنگر گرفته و به سمت او شلیک می کردند . سالی تنها نبود . آقای همیلتون معلم تیر اندازی آنها نیز در گوشه ای دیگر زانو زده بود و او نیز مانند سالی به همه طرف شلیک می کرد .مهاجمان از بالا و پایین پله ها به سمت آندو شلیک می کردند . در پایین پله ها جسد آقای هابوماس ، معلم دفاع شخصی آنها افتاده بود . او کمتر از اسلحه استفاده می کرد در عوض از فنون رزمی را بر روی رغبانش به کار می بست. ظاهر او نشان می داد تا آخرین قطره خونش مبارزه کرده . بیش از 5 رد گلوله بر روی بدن او این ادعا را تایید می کرد . سالی متوجه جیمز شد و با ایما و ایشاره به او فهماند عقب بماند . اما او هیچ اعتنایی به او نکرد . اسلحه اش را بالا گرفت و یک متر نزدیک تر از سالی به سایه های سیاه در پشت مجسمه ای پنهان شد . اکنون تعداد مهاجمان نزدیک به بیست نفر شده بود . سایه های سیاه دست از تیر اندازی برداشته و به سمتی که نه جیمز ، نه سالی و نه آقای همیلتون قادر به دیدن آن بودند نگاه می کردند . صدایی با صلابت شروع به صحبت کرد . حتی با صلابت تر از صدای سالی . - سالی ... می دونم اینجایی ، و می دونم همراه جیمزی . این اولین مبارزه ماست . بعد از امروز فقط 8 مبارزه دیگه برای تعیین ارباب باقی می مونه . - خیلی وقت بود که باهات صحبت نکرده بودم جرج اما از اینکه باهات صحبت می کنم اصلا خوشحال نیستم . سالی با آرامش و راحت صحبت می کرد اما جیمز به برای اولین بار ترسی را در صدای او احساس می کرد . بار دیگر پدر جیمز شروع به صحبت کرد : - من حضور جیمز رو اینجا حس می کنم . می دونم که اینجایی پسرم . نیرویی نامرئی به مغز جیمز فرمان می داد بلند شده و در کنار پدرش حاضر شود . اما آموزش های سالی او را در مقابل بسیاری از حربه های دشمن مقاوم کرده بود . در عوض اسلحه اش را بالا گرفت و سایه های سیاه را که تمام حواسشان به ارباب راکسون بود به گلوله بست . بار دیگر جنگ شروع شد جنگی نا برابر . نزدیک به سی جنگجوی بزرگ سال و با تجربه در مقابل دو مرد و نوجوانی که به تازگی روش مبارزه را آموخته است . همه افراد سایه سیاه در پایین پله ها ایستاده و به سمت آنها شلیک می کردند که مردی میانسال و ظاهری بسیار جذاب از پله ها بالا آمده و بدون توجه به گلوله ها پله ها را یکی یکی طی می کرد . بدون شک او پدر جیمز بود . جیمز با دیدن او از جا پرید . اما به سرعت بر خودش مسلط شد . هر دو اسلحه اش را به سمت او گرفته و شروع به تیر اندازی کرد .او می خواست پدرش را که زمانی در آرزوی دیدنش بود بکشد . جیمز تمام حواسش را به مبارزه اختصاص داده بود زیرا نمی خواست احساساتش بر اعمالش تاثیر گذاشته و مانع کشتن پدرش شوند . اما جرج راکسون بزرگ ، قوی تر از آن بود تا جیمز بتواند به راحتی او را از پا در آورد . او با چرخشی کوچک ، تغییر زاویه داد تا ده ها گلوله ای که به سمتش می رفتند همگی با دیوار سنگی برخورد کنند . او همچنان از پله ها بالا می آمد و با دستانش مسیر گلوله ها را عوض می کرد. جیمز به سالی و آقای همیلتون نگاه کرد . سالی به برادرش نگاه نمی کرد و تمامی حواسش را به سایه های پشت سر او متمرکز کرده بود . آقای همیلوتن نیز گاهی اوقات چند گلوله به سمت او شلیک می کرد اما بیشتر توجه اش به دیگر مهاجمین بود . شاید آندو از اینکه به سمت جرج راکسون شلیک کنند می ترسیدند . شاید سالی نمی خواست برادرش را بکشد . آیا او تسلیم احساساتش شده بود ؟ پس چرا جیمز اینگونه نباشد ؟ چرا او به سمت پدر و خانواده اش نرود ؟ چرا دنیا را به حال خودش واگذر نکند ؟ اما او نمی توانست . او قول داده بود دیگر احساسی را در وجودش باقی نگذارد . او مردی با قلب سنگی بود . هفته های پیش را به یاد آورد که در خانه مادرش با خود عهد کرده بود احساساتش را تبدیل به سنگ کرده و از آنها مانند زخمی بر تن یک ببر زخمی ، که عطش او برای کشتن دشمن را بیشتر می کرد استفاده کند . او مانند دیوانه ای که اسلحه به دست داشته باشد به سمت پدرش شروع به شلیک کرد اما جرج راکسون حتی خم به ابرو نیاورد . او به راحتی از مقابل گلوله ها کنار می رفت و به سمت جیمز می آمد . چند ثانیه بعد او به هوا پرید و دیگر دیده نشد . سپس فریادی از پشت سر جیمز به گوش رسید . آقای همیلتون بر روی جرج راکسون که تنها یک متر با جیمز فاصله داشت پریده و با او گلاویز شده بود . آنها مانند دو حیوان درنده بر روی یکدیگر غلط زده و نعره می کشیدند . سالی بر سر جیمز فریاد کشید و او را به سمت خودش فرا خواند . جیمز برای اولین بار او را آنطور خشمگین می دید . - چرا از اتاق بیرون اومدی ... برگرد توی اتاق ، از پنجره برو پایین و فرار کن ... هیچی نگو جیمز با احتیاط به سمت اتاق سالی رفت اما ناگهان به زمین میخکوب شد . پدرش با نعره ای آقای همیلتون را به زمین کوباند و او را تقریبا بیهوش نمود سپس دستش را بالا برد تا با چاغویی صورت او را بشکافد اما قبل از اینکار صدای چندین گلوله به گوش رسید . جیمز به سالی نگاه کرد . او اسلحه اش را بر روی شانه اش گذاشته آقای همیلتون و برادرش را به رگبار گلوله بسته بود . نعره ای از دهان جرج راکسون بلند شد اما آقای همیلتون به سمت برگشت و با صورت خون آلودش به او لبخند زد . سپس تسلیم مرگ شد . پدر جیمز نعره می کشید و ناسزا می گفت. دست چپش را که به پوستی آویزان بود کشید و آن را از بدنش جدا کرد . سپس به سمت سالی حمله ور شد . جیمز نتوانست بقیه ماجرا را ببیند زیرا مردی او را گرفته و با خود از آنجا خارج کرد . او آقای اسمیت مدیر مدرسه بود.
+ | نويسنده : هومن تاريخ : |
|