|
سلام ...
چطورین ؟
منم بدک نیستم .
خیلی خیلی خیلی سرم شلوغه . تا حالا اینطوری نبودم . آبان یه سری مسابقات ربوتیک تو تهران برگزار میشه به اسم مسابقه ربات های شهری . واسه همین خیلی دیگه حالم گرفته اس . آخه دو ماه دیگه بیشتر نمونده . منم دارم تند و تند می خونم . حتی به سرم زد وبلاگو تعطیل کنم اما منصرف شدم .
حالا از جشنواره فیزیک کشوری براتون بگم :
تذکر : اگه حوصله ندارین همه رو بخونید فقط قسمت هایی رو که رنگی شده یه نگاه بندازین ( همه رو بخونید بهتره ! )
جاتون خالی خیلی خیلی خوش گذشت ... از یه شنبه رفتیم سه شنبه شب برگشتیم . حالا از اول واستون تعریف می کنم.
روز اول که ساعت هشت اولین سخنرانی توی سالن کنفرانس مرکز هاشمی نژاد مشهد شروع شد .
یه مرده ای ( فکر می کنم رئیس آموزش پرورش استان خراسان رضوی بود ) اومد یه ساعت چرت و پرت گفت . نمی دونم کی بهش پول داده بود یه عالمه هم از دخترا خوب گفت که خیلی درس خونن و روز به روز به تعدادشون افزوده میشه و ...
یه خبر وحشتناک هم داد : اینکه امسال ۳۲۵ نفر واسه جشنواره شرکت کرده بودن که ۹۱ نفرشون پسر و ۲۳۴ نفر دختر بودن .  (خیلی نامردی بود )
خلاصه بعد از دو ساعت یه استراحت نیم ساعته بهمون دادن تا بریم یه دوری بزنیم یه چیزی بخوریم و ...
نشسته بودیم دور یه میز ( با ۴ تا از بچه بی بخارای مدرسمون که اونا هم اومده بودن ) که بچه های تهران اومدن ... اونجا با دو سه تاشون دوست شدم . بعد قرار شد وقتی دوباره رفتیم تو سالن کنفرانس بشینیم کنار اونا . خلاصه اینکه رفتم نشستم کنارشون ... با اینا قرار گذاشتیم وقتی بقیه دست می زنن ما دست نزنیم ... وقتی هیچکس دست نمی زنه ما دست بزنیم . جاتون خالی اینقدر خندیدیم ... سخنرانه داشت حرف می زد ما ۱۷ نفری( ۱۲ نفر پسرای تهران ۵ نفر هم من و دوستام ) دست می زدیم دخترا هم که جمعیتشون زیاد بود پشت سر ما دست می زدن . بیچاره سخنرانه یادش می رفت چی می خواسته بگه خیلی خندیدیم .
ارائه تئاملی تموم شد (همون سخنرانیه ) رفتیم برای ناهار ... دخترا که خوابگاه و سالن غذاخوریشون همونجا بود . ما پسرای بیچاره رو با مینی بوس می بردن اون سر شهر ( خوابگاه دانشگاه فردوسی )
خلاصه ناهارو خوردیم بعد باید تا ساعت دو و نیم اونجا پرسه می زدیم ( اون موقع ساعت ۱ بود ) منم که با تهرانیا دوست شده بودم رفتم خوابگاه اونا (آخه من به خاطر این دوستای بی بخار و راحت طلبم خوابگاه نگرفته بودم ) خلاصه اینکه یکم مسخره بازی در آوردیم با بالش زدیم تو سر و کله همدیگه و ... تا اینکه ساعت ۲ شد . دوباره با مینی بوس برگشتیم جشنواره .
بعد از ظهر نوبت نمایش پوسترها ( طرح بچه های شرکت کننده بود ) متاسفانه با خبر شدم از بین ۱۵ طرح پذیرفته شده ۱۲ طرح متعلق به دخترا و ۳ تا هم مال پسرا بود . حالا بزارین طرحا رو بگم :
اولیش چهار تا دختر پیدا شده بودن رفته بودن از تو روده بزرگ آدم یه باکتری بیچاره به اسم کولی بیرون آورده بودن بهش برق داده بودن ... بعد فهمیده بودن که میدان مغناطیسی باعث کاهش رشد این باکتری میشه .

اینم عکسشون
دومی هم اندازه گیری کشش سطحی مایعات بود . این طرح هم مال دو تا دختر بود از دبیرستان فرزانگان بیچاره یکیشون دو ساعت برام توضیح داد ها ولی الان یادم نیس چی بود !!!
طرح سوم درباره بررسی شدت میدان مغناطیسی بود . کارشون بد نبود . ( بالاخره هم استانی ان دیگه باید هواشونو داشت )

یه دختر آی کیویی بود به باباش برق دویست و بیست وصل کرده بود ... خیلی جالب بود . بعد وقتی باباش لامپ دستش می گرفت لامپه روشن می شد . باهاش صحبت می کردم می گفت من خودم حد اقل ۳۰ بار به خودم برق وارد کردم ولی هیچ کاری نشده ( دروغ می گفت موهاش رفته بود بالا !!! ) اما مسئولای همایش اجازه نمی دن جلوی خودشون امتحان کنم . (عکسشو ندارم)
سه تا دختر هم درباره عواملی که نقطه جوش آب رو تحت تاثیر قرار می داد تحقیق کرده بودن . یه عالمه ازش سوال پرسیدم ها ولی الان هیچکدومش یادم نیس .

اینم عکس طرحشون
یه طرح هم بود بازم مال دخترا ( با اینکه مال دخترا بود اما طرح جالبی بود ) یه ماده ای ساخته بودن که میزان گذر دهی صوتی اون از بتن کمتر بود . یه عالمه آزمایش کرده بودن !!! عجیب بود .

یه طرح فوق العاده چرت و افتضاحی بود که امکان نداره بتونم باهاش کنار بیام ...کشش نخ . دو تا دختر اومدن یه نخو به یه جایی آویزون کردن بعد طول نخ رو اندازه گرفتن شده ۱۰ سانتیمتر . به همون نخ یه وزنه وصل کردن دیدن شده ۱۰ سانت و دو میلی متر . بعد فهمیدن کشش نخ دو میلی متر در هر ۵۰۰ گرم بوده . ( البته من بقیه طرحشونو گوش ندادم ببینم چیه )
آخ جووووون بالاخره یه طرح از پسرا بود . گشتاور سنج موتورهای دی سی . ( نمی دونین چیه نه ؟ خوب معلومه طرح سخته دیگه کار پسراس )
 
بچه های اصفهانن ( زیاد با بچه های اصفهان ارتباط نداشتیم )
دخترای آی کیو تهران ( از دبیرستان ریحانه الرسول شهر قدس ) ۹ نفری با هم یه طرح چرت داده بودن راجع به اینکه هنگام شکل گیری تپه شنی چه عواملی بر شکل گیری آن اثر می ذارن . آخه این طرح چی بود که بخوان ۹ نفری بسازن . باز حالا گشتاور سنج موتور های دی سی بود یه چیزی .

اینقدر زیادن تو کادر جا نمیشن !
اینم طرح بچه های بی بخار مدرسه ما ... یه طرح داده بودن که از زباله غیر قابل بازیافت گاز شهری تولید کنن . ( خیلی نامردن نصف بیشتر کاراشونو من واسشون انجام داده بودم آخه هم کلاسی هستیم )
 
دم بچه های تبریز گرم ... یه نیرو سنج ساخته بودن که هزارم گرم رو تشخیص می داد . کل هزینه طرحشون هم ۶ هزار تومان ناقابل شده بود . (خیلی جالب بود یه تکه کاغذ می انداخت روی کفه۲ هزارم گرم نشون میداد . )

وااااااااااااااااااااااای : سه تا دختر درباره سیستم جهت یابی سوسک تحقیق کرده بودن . اینا ( داره حالم به هم می خوره ) شاخک های یه سوسکو لاک زده بودن شاخک های یکی رو کنده بودن  یکی رو هم هیچ کاریش نکرده بودن. اولیه که نتونسته تکون بخوره ... سرجاش مونده . دومیه درجا مرده . سومیه رفته سراغ طعمه . بعد کشف کرده بودن سیستم جهت یابی سوسک تو شاخکشه .

کارد میوه خوری سمت راستیه (قد بلنده ) دست من جا موند !!!
بگذریم ... خلاصه اینکه نمایش پوسترها و طرح ها تموم شد و یه مسابقه گذاشتن . ماها رو به تیم های ۳ نفری تقسیم کردن (خودمون تقسیم شدیم ) بعد به هر گروه یه تخم مرغ و ۱۰ تا نی نوشابه و ۵ تا کاغذ آچهار دادن تا یه چیزی درس کنیم و تخم مرغه رو بزاریم داخلش بعد هم اونا سازه های ما رو از بالای پشت بوم یه ساختمون سه طبقه بندازن پایین . تخم مرغ هرکس سالم موند اون برنده میشد . ما هم دست به کار شدیم . یه موشک خیلی خفن ساختیم . نی ها رو هم باد کردیم ، سر و تهشونو هم بستیم تا بادش خالی نشه . خلاصه خیلی از دید فنی و فیزیکی روش کار کردیم رفتیم موشکو تحویل دادیم . آخر کار ۵۰ تا سازه شده بود طرف رفت از بالا پشت بوم همه رو دونه دونه انداخت پایین . فقط یه اتفاق خیلی بدی رخ داد . به جایی اینکه موشک ما رو از قسمت نوکش بندازه پایین از بقل انداخت ... تخم مرغمون شکست . حیف اون همه کار که ما کردیم . آخر کار فقط سه تا تخم مرغ سالم موند . تخم مرغ یه گروه از پسرهای تهران تخم مرغ پسرهای تبریز تخم مرغ دخترای مشهد . اما پسرای تهران اول شدن . چون زمان رو هم محاسبه می کردن . بچه های مشهد تخم مرغشونو دادن به من .
فرداش دوباره روز از نو روزی از نو ساعت هشت تا ده ارائه تئاملی ، ده تا ده و نیم استراحت ، ده و نیم تا ۱۲ ارائه تئاملی دیگه ، دوازده تا دو هم استراحت . که دوباره رفتم خوابگاه بچه های تهران . بعد از ناهار دوباره نمایشگاه طرح ها بود و عصرش مسابقه ساخت سازه با ماکارونی و پفک . جالب بود . باید با نیم بسته ماکارونی و یه بسته پفک یه چیزی می ساختیم که وقتی روش وزنه میذارن مقاوم باشه و نشکنه (ماکارونی ها نباید از نصف کمتر می شدن )
ما هم دست به کار شدیم . ( با همون تیم های سه نفری) یکی از این هم تیمی های من طرح داده بود فوق العاده چرت . هرچی بهش گفتم طرحش مقاوم نیس قبول نمی کرد . همونو به هزار زحمت ساختیم ، بعد که خواستیم بلندش کنیم همش ریخت .
 
من رفتم یه دور زدم ببینم کار بقیه چطور پیش میره .یه سر هم به خواهران مشهدیمون زدم تا یه مشورتی درباره چگونگی ساختش ، با هم داشته باشیم و برگشتم .
وقتی برگشتم دیدم این هم گروهای آی کیو من نصفه پفکها رو خوردن . به نصفه پفک سازه ای ساختم آخر سازه . بعد که طرحو تحویل دادیم ، فهمیدم نصفه گروها بیخیال شدن پفکها رو خوردن شکمو ها !!! از ۵۲ تا تیم فقط ۱۷ نفر تونسته بودن بسازن .
 

اینم سازه من !!!
سازه ما ۳ کیلو وزنه نگه داشت بعد ترکید . رکورد هم مال تیم دخترای فکر کنم تهران بود که ۴ کیلو و ۸۰۰ گرم نگه داشته بودن .
خلاصه اینکه اون شب فوق العاده خوش گذشت .
شب رفتم خوابگاه پیش بچه های تهران شب بخوابم. ( مهمون اونا بودم )
خیلی کیف داد . ساعت دو و نیم بود که نفری یه بالش برداشتیم رفتیم تو خوابگاه بچه های اهواز محکم کوبوندیم تو سر و کله شون . منم داشتم می زدم که دیدم دو سه نفر از بچه ها رفتن . یه نفر هم کنار من واستاده بود . دستشو کشیدم گفتم بیا بزن بیا بزن . یه دفعه دیدم مسئول خوابگاس  جاتون خالی همه داشتیم می خندیدیم . ساعت سه خوابیدیم . ساعت چهار صبح بیدار شدیم . یکی از بچه های تهران بمب بدبو داشت ( یه کیسه هایی هست اگه بترکونیش بوی خیلی بدی میده ) . رفتیم گذاشتیم زیر در بچه های شیراز ترکوندیمش . دو دقیقه بعد همشون گلوشونو گرفته بودن اومدن بیرون ....
اونجا یه زمین چمن داشت . از ۴ صبح تا ۸ فوتبال بازی کردیم . ۸ رفتیم صبحانه خوردیم . بعد هم رفتیم همایش ( همایش ساعت ۸ شروع میشد ما نه و نیم رسیدیم ) بچه های تهران که داخل نیومدن همون پشت درختا خوابیدن اما من و شیرازیا و اهوازیا رفتیم تو . یکم نشستم دیدم طرف داره چرت و پرت میگه . شروع کردم با دوستم ( یکی از بچه های اهواز ، المپیاد فیزیک کشوری سوم شده بود ) فیزیک کار می کردیم . تا اینکه ظهر شد ، ناهار خوردیم عکس گرفتیم دوباره برگشتیم همایش . ردیف بقلی ما چند تا دختر نشسته بودن یکیشون کفشاشو در آورده بود دو زانو نشسته بود رو صندلی ، بعد یه دفعه سرود ملی پخش کردن ، همه بلند شدیم . این دختره لنگه کفششو گم کرده بود یه عالمه خندیدیم .
طرف یه ذره زیادی حرف زد منم که شب قبلش ۱ ساعت بیشتر نخوابیده بودم . وسط همایش یه چرت کوچولو زدم . بعد چشمامو باز کردم دیدم این دخترای بی تربیت اونور دارن یه به من اشاره می کنن می خندن .
خلاصه اینکه همایش تموم شد و خیلی خوش گذشت ولی خیلی حیف شد کلی با این بچه ها رفیق شده بودم ها . واقعا سخته از یه نفر جدابشی که شاید هیچ وقت نتونی ببینیش . 
حاشیه :
۱- آموزش و پرورش شیراز برای دانش آموزاش اتوبوس نگرفته تا بیارتشون . واسه همین اونا مجبور شده بودن با هزینه خودشون بیان . اما متاسفانه خبر رسید یه دختر خانم که داشته میومده واسه همایش وسط راه تصادف می کنه و ...
۲- زیاد نشد با بچه های اصفهان ارتباط داشته باشیم. آخه سرپرستشون همراهشون بود . واسه همین زیاد از اتاقشون بیرون نمی اومدن .
۳- ۴ تا پسر مشهدی دیگه هم بودن که فوق العاده عقده ای و آدم ندیده بودن . از اول تا آخر یه گوشه اطراق می کردن . به هرکی از کنارشون رد میشد یه تیکه می انداختن . خیلی ازشون بدم اومد . 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بچه های ... نمی دونم چی بگم . نتونستم داستان بنویسم .... خیلی سرم شلوغه ... شاید دیگه ننویسم ... آخه جلد یک رو هم دارم ویرایش می کنم واسه همین دیگه هیچی وقت نمونده تا بخوام به این کار اختصاص بدم . شاید واسه جمعه بعد ... اما قول نمی دم . 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بچه ها هفته دیگه شنبه اش باید بریم مدرسه . من هنوز کتابهای کسری رو هم نگرفتم ... امروز می خوام برم . هنوز کتابارو جلد هم نکردم . 
چند تا خاطره جالب هم بود می خواستم بگم اما دیدم این پست خیلی خیلی طولانی شد . واسه همین منصرف شدم . انشالله هفته دیگه .
+ | نويسنده : هومن تاريخ : |
|