تبليغاتX
چرت و پرت های من!!!
ساعت

پيوند ها

آموزش طراحي قالب
كليپ موبايل
انجمن نانو دانش آموزی کاسپین
سرزمین هیچ کس
هری پاتر و بازی مرگبار
یه جمع دوستانه
مظهر گلی
عشقولانه
فانا
آبجی زهرا
نوشته های یک کج و معوج 17 ساله
زمین شناس کوچولو
خاطرات پت و مت از زبان پت
یه جور دوستی قشنگ
کودکستان انسانیت (libra)
کرخه
لحظه های تنهایی
حرفای ته دلم
من و خودم !
بگذار تو معشوقم باشی
حریق غم
من...
شعر ، داستان ، حرف دل
عمرم به سحر نرسد گر سوزه دلم به ثمر نرسد
نمی تونی به من برسی !
به نام آنکه از لادن گلی ساخت
خاطرات من
نرگس کوچولو
مداد های رنگی
عشق و عاشق
* الله رمز وجودی من *
به نام خدایی که عشق را آفرید
بچه های خفن فرزانگان
5=2+2 به کسی چه مربوط ؟!
Lovely English
کشتی عشق مرا موج نگاه تو شکست


جستجو





در كل اينترنت
در اين سايت

نظرسنجي
جاي كد نظرسنجي
لوگو دوستان


گالري قالب وبلاگ
مترجم قالب

گالري قالب وبلاگ

www.ghalebkadeh.com



سلام ...!

 همین الان یادم افتاد باید وبلاگو آپ کنم . کامپیوترم هزار نوع ویروس گرفته . دیروز ویروس هاشو اسکن کردم صد و نه هزار فایل ویروسی پیدا شد . الان هم به زحمت دارم تایپ می کنم ( نمی بینم چی می نویسم یه ربع بعد رو مانیتورم ظاهر میشه ) واسه همین اگه نیومدم وبلاگتون و براتون نظر نذاشتم ببخشید . به خاطر کامپیوترم بود .

بالاخره کتابامو جلد کردم ...کمر درد گرفتم تا تموم شد . خیلی ها گفتن جلد آماده بگیرم ولی از جلد آماده اصلا خوشم نمیاد.

از فردا باید بریم مدرسه دیگه ... این مدرسه ما هم گیر داده باید موهاتونو ماشین کنید .  آخه دانش آموز دبیرستانی رو چه به این کارا ... آدم رو تو اوج جوونی کچل می کنن . بعدش هم که سربازی کچل میشی بعدش هم که زن میگیری کچل میشی ... آخه این چه وضعشه !!!

از مدیرمون پرسیدم هدفتون از این کار چیه ؟؟؟ گفت واسه اینکه به جای مرتب کردن موهاتون درس بخونید  ( ما هم خیلی درس می خونیم ) بهش گفتم روزی پنج دقیقه که آدم بخواد موهاشو مرتب کنه به درسش لطمه نمی زنه . اگه اینطوریه ... ( یه ذره چرت و پرت بهش گفتم کم آورد ! ) بعد گفت دانش اموزای مدرسه ما باید همشون یک دست باشن . میگم آخه مگه ما جوجه ایم ؟؟؟

خلاصه اینکه امشب ساعت ده شب می خوام برم موهامو بزنم . ( پارسال با بچه ها می خواستیم کلاه گیس بخریم ولی نشد!!! )

صد و هشتاد و دو روز از آغاز سال ۸۵ گذشته ... ۱۸۲ روز هم به پایان سال ۸۵ مونده . یعنی امروز دقیقا وسط ساله . جالبه نه !!!

حالا خاطره بگم براتون ... واسه امروز دو تا خاطره دارم . ( خوشبختانه از فردا مدرسه ها شروع میشه کلی خاطره دار میشم )

یک جا جلسه بود . منو و دوستمم شرکت کرده بودیم . نشسته بودیم که چایی آوردن . من چایی رو برداشتم . دوستم که کنار من نشسته بود بهش چایی نرسید . بعد طرف رفت چند دقیقه بعد با یه سینی پر برگشت و دوستمم چایی برداشت . من چایی رو خوردم دیدم خیلی سرده ( آخه چند دقیقه گذشته بود ) مثل آب کشیدمش بالا ( یعنی خیلی تند خوردمش ! ) به دوستمم گفتم بخور که سرده ها . اونم مثل من همه رو یه جا خورد یع دفعه از رو صندلی رفت پایین همه چایی ها رو ریخت بیرون ...  آخه چایی اونو دیر تر از من آورده بودن داغ داغ بود . (فکر کنم اصلا براتون جالب نبود  )

توی همون جلسه که بودیم اعلام کردن که اول نماز بخونیم بعد ادامه جلسه . یه حاج آقایی رو هم آورده بودن موقع نماز این حاج آقا که امام جماعت تشریف داشت خیلی روی تلفظ درست حروف تاکید می کرد. به طوری که بعضی کلمه ها رو چند بار تکرار می کرد تا درست دربیاد . ( تازه کار بود ) 

 رکعت دوم بودیم ( بعضی ها فقط واستاده بودن تو صف ها و اصلا نماز نمی خوندن ) و حاج آقا داشت سوره حمد رو می خوند . رسید به آخرش گفت : ... غیر المغضوب علیهم ... می خواست تلفظ درست ولا ضالین رو بگه نمی تونست شروع کرد به گفتن : ولز . ولذ ( کسی نیاد غلط املایی بگیره ها .. اینا رو اینطوری مینویسم که شما هم بد تلفظ کنید صحنه طبیعی بشه ) ... ولذ . ولظ .ولز  یه دفعه یه نفر داد زد مرض  اینقدر خندیدیم همه اشکمون در اومده بود . نمی تونستیم خودمونو نگه داریم  بعد که نماز تموم شد . دیدیم همه دارن فرادا اون نمازو می خونن . ( آخه هیچکی نمازشو درست به آخر نرسوند )

از هفته دیگه من پنجشنبه ها و جمعه ها آن میشم و وبلاگو آپ می کنم . امیدوارم همتون سال خوبی داشته باشید .

واسه منم دعا کنید . امسال چند تا هدف دارم می خوام به همشون برسم. 

درساتونو خوب بخونید . مثل این بچه مثبت ها وبلاگ نویسی رو کنار نذارین . اول وبلاگ بعد درس .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

داستان هم چون سیستمم خیلی وضعش خرابه و خودم از سیستم خراب ترم فعلا تا اطلاع ثانوی بیخیال ... جلد یک رو دوباره بخونید !!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت : هانی جون سلام ... می خواستم جوابتو بدم ولی وبلاگ نداشتی واسه همین اینجا جوابتو می دم :

خیلی نامردی ها . تو شریک قافله ای یا رفیق دزد ؟ این خاطره ها هم به جون خودم واقعیه واقعیه . 

 



+ | نويسنده : هومن تاريخ : |



سلام ...

چطورین ؟

منم بدک نیستم .

خیلی خیلی خیلی سرم شلوغه . تا حالا اینطوری نبودم . آبان یه سری مسابقات ربوتیک تو تهران برگزار میشه به اسم مسابقه ربات های شهری . واسه همین خیلی دیگه حالم گرفته اس . آخه دو ماه دیگه بیشتر نمونده . منم دارم تند و تند می خونم . حتی به سرم زد وبلاگو تعطیل کنم اما منصرف شدم .

حالا از جشنواره فیزیک کشوری براتون بگم :

تذکر : اگه حوصله ندارین همه رو بخونید فقط قسمت هایی رو که رنگی شده یه نگاه بندازین ( همه رو بخونید بهتره ! )

جاتون خالی خیلی خیلی خوش گذشت ... از یه شنبه رفتیم سه شنبه شب برگشتیم . حالا از اول واستون تعریف می کنم.

روز اول که ساعت هشت اولین سخنرانی توی سالن کنفرانس مرکز هاشمی نژاد مشهد شروع شد .

یه مرده ای ( فکر می کنم رئیس آموزش پرورش استان خراسان رضوی بود ) اومد یه ساعت چرت و پرت گفت . نمی دونم کی بهش پول داده بود یه عالمه هم از دخترا خوب گفت که خیلی درس خونن و روز به روز به تعدادشون افزوده میشه و ...

یه خبر وحشتناک هم داد : اینکه امسال ۳۲۵ نفر واسه جشنواره شرکت کرده بودن که ۹۱ نفرشون پسر و ۲۳۴ نفر دختر بودن .  (خیلی نامردی بود )

خلاصه بعد از دو ساعت یه استراحت نیم ساعته بهمون دادن تا بریم یه دوری بزنیم یه چیزی بخوریم و ...

نشسته بودیم دور یه میز ( با ۴ تا از بچه بی بخارای مدرسمون که اونا هم اومده بودن ) که بچه های تهران اومدن ... اونجا با دو سه تاشون دوست شدم . بعد قرار شد وقتی دوباره رفتیم تو سالن کنفرانس بشینیم کنار اونا . خلاصه اینکه رفتم نشستم کنارشون ... با اینا قرار گذاشتیم وقتی بقیه دست می زنن ما دست نزنیم ... وقتی هیچکس دست نمی زنه ما دست بزنیم . جاتون خالی اینقدر خندیدیم ... سخنرانه داشت حرف می زد ما ۱۷ نفری( ۱۲ نفر پسرای تهران ۵ نفر هم من و دوستام ) دست می زدیم دخترا هم که جمعیتشون زیاد بود پشت سر ما دست می زدن . بیچاره سخنرانه یادش می رفت چی می خواسته بگه  خیلی خندیدیم .

ارائه تئاملی تموم شد (همون سخنرانیه ) رفتیم برای ناهار ... دخترا که خوابگاه و سالن غذاخوریشون همونجا بود . ما پسرای بیچاره رو با مینی بوس می بردن اون سر شهر ( خوابگاه دانشگاه فردوسی )

خلاصه ناهارو خوردیم بعد باید تا ساعت دو و نیم اونجا پرسه می زدیم ( اون موقع ساعت ۱ بود ) منم که با تهرانیا دوست شده بودم رفتم خوابگاه اونا (آخه من به خاطر این دوستای بی بخار و راحت طلبم خوابگاه نگرفته بودم ) خلاصه اینکه یکم مسخره بازی در آوردیم با بالش زدیم تو سر و کله همدیگه و ... تا اینکه ساعت ۲ شد . دوباره با مینی بوس برگشتیم جشنواره .

بعد از ظهر نوبت نمایش پوسترها ( طرح بچه های شرکت کننده بود ) متاسفانه با خبر شدم از بین ۱۵ طرح پذیرفته شده ۱۲ طرح متعلق به دخترا و ۳ تا هم مال پسرا بود .  حالا بزارین طرحا رو بگم :

اولیش چهار تا دختر پیدا شده بودن رفته بودن از تو روده بزرگ آدم یه باکتری بیچاره به اسم کولی بیرون آورده بودن بهش برق داده بودن ... بعد فهمیده بودن که میدان مغناطیسی باعث کاهش رشد این باکتری میشه .

اینم عکسشون

دومی هم اندازه گیری کشش سطحی مایعات بود . این طرح هم مال دو تا دختر بود از دبیرستان فرزانگان بیچاره یکیشون دو ساعت برام توضیح داد ها ولی الان یادم نیس چی بود !!!

طرح سوم درباره بررسی شدت میدان مغناطیسی بود . کارشون بد نبود . ( بالاخره هم استانی ان دیگه باید هواشونو داشت )

  یه دختر آی کیویی بود به باباش برق دویست و بیست وصل کرده بود ... خیلی جالب بود . بعد وقتی باباش لامپ دستش می گرفت لامپه روشن می شد . باهاش صحبت می کردم می گفت من خودم حد اقل ۳۰ بار به خودم برق وارد کردم ولی هیچ کاری نشده  ( دروغ می گفت موهاش رفته بود بالا !!! ) اما مسئولای همایش اجازه نمی دن جلوی خودشون امتحان کنم . (عکسشو ندارم)

سه تا دختر هم درباره عواملی که نقطه جوش آب رو تحت تاثیر قرار می داد تحقیق کرده بودن . یه عالمه ازش سوال پرسیدم ها ولی الان هیچکدومش یادم نیس .

اینم عکس طرحشون

یه طرح هم بود بازم مال دخترا ( با اینکه مال دخترا بود اما طرح جالبی بود ) یه ماده ای ساخته بودن که میزان گذر دهی صوتی اون از بتن کمتر بود . یه عالمه آزمایش کرده بودن !!! عجیب بود .

 

یه طرح فوق العاده چرت و افتضاحی بود که امکان نداره بتونم باهاش کنار بیام ...کشش نخ . دو تا دختر اومدن یه نخو به یه جایی آویزون کردن بعد طول نخ رو اندازه گرفتن شده ۱۰ سانتیمتر . به همون نخ یه وزنه وصل کردن دیدن شده ۱۰ سانت و دو میلی متر . بعد فهمیدن کشش نخ دو میلی متر در هر ۵۰۰ گرم بوده .  ( البته من بقیه طرحشونو گوش ندادم ببینم چیه )

آخ جووووون بالاخره یه طرح از پسرا بود . گشتاور سنج موتورهای دی سی . ( نمی دونین چیه نه ؟ خوب معلومه طرح سخته دیگه کار پسراس  )

بچه های اصفهانن ( زیاد با بچه های اصفهان ارتباط نداشتیم )

دخترای آی کیو تهران ( از دبیرستان ریحانه الرسول شهر قدس ) ۹ نفری  با هم یه طرح چرت داده بودن راجع به اینکه هنگام شکل گیری تپه شنی چه عواملی بر شکل گیری آن اثر می ذارن . آخه این طرح چی بود که بخوان ۹ نفری بسازن . باز حالا گشتاور سنج موتور های دی سی بود یه چیزی .

 

اینقدر زیادن تو کادر جا نمیشن !

اینم طرح بچه های بی بخار مدرسه ما ... یه طرح داده بودن که از زباله غیر قابل بازیافت گاز شهری تولید کنن . ( خیلی نامردن نصف بیشتر کاراشونو من واسشون انجام داده بودم آخه هم کلاسی هستیم )

دم بچه های تبریز گرم ... یه نیرو سنج ساخته بودن که هزارم گرم رو تشخیص می داد . کل هزینه طرحشون هم ۶ هزار تومان ناقابل شده بود . (خیلی جالب بود یه تکه کاغذ می انداخت روی کفه۲ هزارم گرم نشون میداد . )

وااااااااااااااااااااااای : سه تا دختر درباره سیستم جهت یابی سوسک تحقیق کرده بودن . اینا ( داره حالم به هم می خوره ) شاخک های یه سوسکو لاک زده بودن  شاخک های یکی رو کنده بودن  یکی رو هم هیچ کاریش نکرده بودن. اولیه که نتونسته تکون بخوره ... سرجاش مونده . دومیه درجا مرده . سومیه رفته سراغ طعمه . بعد کشف کرده بودن سیستم جهت یابی سوسک تو شاخکشه .

کارد میوه خوری سمت راستیه (قد بلنده ) دست من جا موند !!!

بگذریم ... خلاصه اینکه نمایش پوسترها و طرح ها تموم شد و یه مسابقه گذاشتن . ماها رو به تیم های ۳ نفری تقسیم کردن (خودمون تقسیم شدیم ) بعد به هر گروه یه تخم مرغ و ۱۰ تا نی نوشابه و ۵ تا کاغذ آچهار دادن تا یه چیزی درس کنیم و تخم مرغه رو بزاریم داخلش بعد هم اونا سازه های ما رو از بالای پشت بوم یه ساختمون سه طبقه بندازن پایین . تخم مرغ هرکس سالم موند اون برنده میشد . ما هم دست به کار شدیم . یه موشک خیلی خفن ساختیم . نی ها رو هم باد کردیم ، سر و تهشونو هم بستیم تا بادش خالی نشه . خلاصه خیلی از دید فنی و فیزیکی روش کار کردیم رفتیم موشکو تحویل دادیم . آخر کار ۵۰ تا سازه شده بود طرف رفت از بالا پشت بوم همه رو دونه دونه انداخت پایین . فقط یه اتفاق خیلی بدی رخ داد . به جایی اینکه موشک ما رو از قسمت نوکش بندازه پایین از بقل انداخت ... تخم مرغمون شکست .  حیف اون همه کار که ما کردیم . آخر کار فقط سه تا تخم مرغ سالم موند . تخم مرغ یه گروه از پسرهای تهران  تخم مرغ پسرهای تبریز  تخم مرغ دخترای مشهد  . اما پسرای تهران اول شدن . چون زمان رو هم محاسبه می کردن . بچه های مشهد تخم مرغشونو دادن به من  .

فرداش دوباره روز از نو روزی از نو ساعت هشت تا ده ارائه تئاملی ، ده تا ده و نیم استراحت ، ده و نیم تا ۱۲ ارائه تئاملی دیگه ، دوازده تا دو هم استراحت . که دوباره رفتم خوابگاه بچه های تهران . بعد از ناهار دوباره نمایشگاه طرح ها بود و عصرش مسابقه ساخت سازه با ماکارونی و پفک . جالب بود . باید با نیم بسته ماکارونی و یه بسته پفک یه چیزی می ساختیم که وقتی روش وزنه میذارن مقاوم باشه و نشکنه (ماکارونی ها نباید از نصف کمتر می شدن )

ما هم دست به کار شدیم . ( با همون تیم های سه نفری) یکی از این هم تیمی های من طرح داده بود فوق العاده چرت . هرچی بهش گفتم طرحش مقاوم نیس قبول نمی کرد . همونو به هزار زحمت ساختیم ، بعد که خواستیم بلندش کنیم همش ریخت .  

من رفتم یه دور زدم ببینم کار بقیه چطور پیش میره .یه سر هم به خواهران مشهدیمون زدم تا یه مشورتی درباره چگونگی ساختش ، با هم داشته باشیم و برگشتم .

وقتی برگشتم دیدم این هم گروهای آی کیو من نصفه پفکها رو خوردن  . به نصفه پفک سازه ای ساختم آخر سازه . بعد که طرحو تحویل دادیم ، فهمیدم نصفه گروها بیخیال شدن پفکها رو خوردن شکمو ها !!!  از ۵۲ تا تیم فقط ۱۷ نفر تونسته بودن بسازن .

اینم سازه من !!!

سازه ما ۳ کیلو وزنه نگه داشت بعد ترکید . رکورد هم مال تیم دخترای فکر کنم تهران بود که ۴ کیلو و ۸۰۰ گرم نگه داشته بودن .

خلاصه اینکه اون شب فوق العاده خوش گذشت .

شب رفتم خوابگاه پیش بچه های تهران شب بخوابم. ( مهمون اونا بودم )

خیلی کیف داد . ساعت دو و نیم بود که نفری یه بالش برداشتیم رفتیم تو خوابگاه بچه های اهواز محکم کوبوندیم تو سر و کله شون . منم داشتم می زدم که دیدم دو سه نفر از بچه ها رفتن . یه نفر هم کنار من واستاده بود . دستشو کشیدم گفتم بیا بزن بیا بزن . یه دفعه دیدم مسئول خوابگاس  جاتون خالی همه داشتیم می خندیدیم . ساعت سه خوابیدیم . ساعت چهار صبح بیدار شدیم  . یکی از بچه های تهران بمب بدبو داشت ( یه کیسه هایی هست اگه بترکونیش بوی خیلی بدی میده ) . رفتیم گذاشتیم زیر در بچه های شیراز ترکوندیمش . دو دقیقه بعد همشون گلوشونو گرفته بودن اومدن بیرون ....  

اونجا یه زمین چمن داشت . از ۴ صبح تا ۸ فوتبال بازی کردیم . ۸ رفتیم صبحانه خوردیم . بعد هم رفتیم همایش ( همایش ساعت ۸ شروع میشد ما نه و نیم رسیدیم ) بچه های تهران که داخل نیومدن همون پشت درختا خوابیدن  اما من و شیرازیا و اهوازیا رفتیم تو . یکم نشستم دیدم طرف داره چرت و پرت میگه . شروع کردم با دوستم ( یکی از بچه های اهواز ، المپیاد فیزیک کشوری سوم شده بود ) فیزیک کار می کردیم . تا اینکه ظهر شد ، ناهار خوردیم عکس گرفتیم دوباره برگشتیم همایش . ردیف بقلی ما چند تا دختر نشسته بودن یکیشون کفشاشو در آورده بود دو زانو نشسته بود رو صندلی ، بعد یه دفعه سرود ملی پخش کردن ، همه بلند شدیم . این دختره لنگه کفششو گم کرده بود یه عالمه خندیدیم .

طرف یه ذره زیادی حرف زد منم که شب قبلش ۱ ساعت بیشتر نخوابیده بودم . وسط همایش یه چرت کوچولو زدم . بعد چشمامو باز کردم دیدم این دخترای بی تربیت اونور دارن یه به من اشاره می کنن می خندن .  

خلاصه اینکه همایش تموم شد و خیلی خوش گذشت ولی خیلی حیف شد کلی با این بچه ها رفیق شده بودم ها . واقعا سخته از یه نفر جدابشی که شاید هیچ وقت نتونی ببینیش .

حاشیه  :

۱-  آموزش و پرورش شیراز برای دانش آموزاش اتوبوس نگرفته تا بیارتشون . واسه همین اونا مجبور شده بودن با هزینه خودشون بیان . اما متاسفانه خبر رسید یه دختر خانم که داشته میومده واسه همایش وسط راه تصادف می کنه و ...

۲- زیاد نشد با بچه های اصفهان ارتباط داشته باشیم. آخه سرپرستشون همراهشون بود . واسه همین زیاد از اتاقشون بیرون نمی اومدن .

۳- ۴ تا پسر مشهدی دیگه هم بودن که فوق العاده عقده ای و آدم ندیده بودن . از اول تا آخر یه گوشه اطراق می کردن . به هرکی از کنارشون رد میشد یه تیکه می انداختن . خیلی ازشون بدم اومد .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بچه های ... نمی دونم چی بگم . نتونستم داستان بنویسم .... خیلی سرم شلوغه ... شاید دیگه ننویسم ... آخه جلد یک رو هم دارم ویرایش می کنم واسه همین دیگه هیچی وقت نمونده تا بخوام به این کار اختصاص بدم . شاید واسه جمعه بعد ... اما قول نمی دم .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بچه ها هفته دیگه شنبه اش باید بریم مدرسه . من هنوز کتابهای کسری رو هم نگرفتم ... امروز می خوام برم . هنوز کتابارو جلد هم نکردم .

چند تا خاطره جالب هم بود می خواستم بگم اما دیدم این پست خیلی خیلی طولانی شد . واسه همین منصرف شدم . انشالله هفته دیگه .



+ | نويسنده : هومن تاريخ : |



سلام...!
خسته نباشین !!! مثلا من دو روزه که تاخیر کردم ... واستون مهم نیس که من سالمم ؟ اصلا زنده ام ؟ حد اقل یه خبر می گرفتین واسه ناهار ختمم بیاین.
شرمنده اگه دیر شد . واقعا واقعا سرم خیلی خیلی شلوغه . دارم دیوونه میشم . از امروز جشنواره فیزیک شروع میشه واسه همین حسابی حالم گرفته اس . دارم فقط واسه اون کار می کنم . این دوره جشنواره افتاده مشهد . ( شانس که ندارم ! ) دیروز رفتیم مجتمع شهید هاشمی نژاد واسه ثبت نام . وای اینقدر بچه درس خون اونجا بودن داشتم بالا می آوردم . نامردا عطرشون هم بوی کتاب می داد . از همه شهرها هم اومده بودن . سه نفر از لامرد فارس اومده بودن اسفراین یه مینی بوس بچه خرخون فرستاده بود . از تیزهوشان اصفهان و تهران و .... من موندم چطوری طرح مارو بین طرح این همه بچه درس خون قبول کردن !!! خلاصه رفتیم ثبت نام کردیم و یه عالمه هم کاغذ بهمون دادن . از امروز باید بریم خوابگاه بخوابیم . میگم جدیدا دخترا زرنگ شدن ها . قبلا اینطوری نبود . 15 تا طرح انتخاب شده 11 تا طرح مال تیم های دختراس . 4 تا مال پسرا . خیلی جالبه.... البته طرحاشون خیلی چرته .
دیگه اینکه منو تا ... امروز یه شنبه اس نه ؟ فکر کنم تا سه شنبه خبری از من نباشه . (الان هم سر صبحه هنوز خروسا بیدار نشدن )
دیگه اینکه این معلم زبان ما بگم خدا چیکارش نکنه . یه فیلم مستند راجع به گرد باد بهمون داده تقسیم بندی کرده که هرکس یه قسمت از حرفایی که تو فیلم می گن بنویسه ... ( همون چیزایی رو که به انگلیسی می گن ) دقیقه 1 تا 10 افتاده به من ... پدرم در اومد . نامرد وسطش اخبار میگه . اخبار گوهه هم مال نا شنوایانه ... ( شوخی کردم ) ولی خداییش خیلی بد اخبار میگه ... کل 10 دقیقه رو تو 4 ساعت نوشتم . شد 3و نیم صفحه آچار ... نامردا 10 دقیقه فیلم به ما داده بودن توش اندازه نیم ساعت حرف زدن .
یه خبر خوش هم بدم دیگه .... یعنی این خبر واسه من خیلی خیلی خیلی خوب بود . امیدوارم واسه شما هم خوب باشه . آلبوم جدید محسن چاوشی منتشر شد .... اسم این آلبوم متاسفم هست که واقعا فوق العاده اس . من دموشو گوش کردم که عالی بود . حالا هم ترکهای کاملشو گرفتم .... این آلبومش با بقیه فرق داره . واقعا محشره . راستشو بخواین محسن چاوشی واسه من خیلی قشنگ می خونه . هم از صداش خوشم میاد هم از متن آهنگاش و هم از آهنگ سازیش ... فوق العاده اس . خیلی به من می چسبه .


اونایی که تهرانن و می خوان آلبومو تهیه کنن باید برن  شهرک غرب - مجتمع میلاد نور - فروشگاه موزیک گالری
بگذریم ... حالا که رسیدیم به اینجا بذار دو تا خاطره هم بگم بعد برم ...
وارد فصل جدید خاطرات شدیم ...
1- ..................................................................................................................................

......................................................................................................................................

................................................................................................................................(همه این نقطه ها یه خاطره بود اما دیگه نیس )

2- چند روز پیش با دوستام رفتیم مسجد ... ردیف دوم واستاده بودیم جلوی منم یه پیرمرده خیلی لاغری واستاده بود . نمازو شروع کردیم . رسیدیم به رکوه ( امام جماعت معمولا زود از رکوه بیرون میاد تا آدمای پیر و مسن زیاد اذیت نشن ) امام گفت : سبحان الله سبحان الله سبحان الله ... یه دفعه یه نفر داد زد : الله الله ، الله اکبر ( واسه اینکه به امام جماعت بفهمونه یه مقدار رکوه رو بیشتر کش بده تا اون هم نمازشو ببنده - چون اگه تا وقتی جماعت از رکوه بیرون نیومدن نمازو می تونیم ببندیم و به جماعت بخونیم ) امام جماعت گفت : سبحان ربی العظیم و بحمده . این پیرمرده جلوی من پاهاش شروع کرد به لرزیدن . یه نفر دیگه داد زد : الله مع الصابرین الله اکبر . باز امام جماعت رکوه رو ادامه داد : الهم صل علی محمد و آل محمد . پیرمرده بد بخت پاهاش خیلی میلرزید . یه نفر دیگه داد زد الله حاج آقا الله اکبر . یه دفعه پیرمرده مهرشو برداشت بلند گفت: ای خدا لعنتتون کنه بعد هم  بلند شد رفت . نصف جمعیت از خنده نمازشونو شکستن .... خیلی صحنه جالبی بود .
خب دیگه ... با اجازتون ما بریم ... فکر می کنم خیلی صحبت کرده باشم . واسم دعا کنین ... این روزا خیلی تنهام . آخه بهترین دوستم رفته مسافرت ... خدا کنه زود برگرده .
_________________________________________________________________________
توی این یه سال که من شروع کردم به داستان نویسی هیچ وقت نشده وبلاگو بدون داستان آپ کنم . اما اینبار شد . نمی دونم چی بگم ... به خاطر همین جشنواره فیزیک حسابی سرم شلوغ بود . اصلا فرصت نکردم حتی راجع بهش فکر کنم . جبران می کنم. هفته دیگه سعی می کنم حتما یه فصل آماده کنم . بازم معذرت ...
دعا کنین جشنواره فیزیک مقام بیاریم .
به امید دیدارتون .



+ | نويسنده : هومن تاريخ : |


من برگشتم + فصل دوم (ویرایش شده)


ویرایش شد ... بالاخره سی دی دوربینمو پیدا کردم و چند تا عکس واستون گذاشتم ... شاید بعدا چند تا دیگه بذارم .

کرمانشاه ... آبشار گنج نامه

بستون ... سراب بیستون

بندر انزلی

... داداش نامردم وقتی هواسم نبود منو بلند کرد انداخت تو آب ....

... منم اینقدر دنبالش کردم تا از نفس افتاد انداختمش تو آب ...

 

من خواب بودم که رسیدیم اینجا

فکر می کنم نزدیک به همدان باشه

همدان ... موزه هگمتانه ...

اون زمان رسم بوده که مرده ها رو با یکی از چیزایی که خیلی دوست داشتن دفن می کردن

... ظاهرا این اسکلته از ظرفش خیلی خوشش می اومده ...

 

جنگل نور

برای ناهار توقف داشتیم

(قضیه اسبه که پایین نوشتم اینجا اتفاق افتاد )

این همون آبشار گنج نامه اس که اول عکسشو گذاشتم

فقط الان رفتم بالای آبشار

مرداب انزلی که به مرداب گل لاله معروفه

این برگا رو آبن ها ... یه وقت فکر نکنین اینجا زمینه . پاتونو بزارین میرین تو آب

اینجا نزدیک بود موج بیاد رو پاهام خیس بشم . می خواستم بپرم اونطرف واسه همین این جوری شدم !!!

 

سلام...!
وای ... دلم خیلی تنگ شده بود ... دیشب برگشتیم . ولی خیلی خسته بودم . حس آپیدنش نبود ...
جای شما خالی . خوب بود . یعنی بد نبود . یه سری اتفاقات افتاد که باعث شد به من یکی خیلی خیلی خوش نگذره !!! یکیش این بود که قرار بود با خالم بریم ولی همون روزی که قرار بود راه بیافتیم زنگ زد گفت که نمیان آخه خیلی تنها بودم.
حیف شد یه دختر خاله دارم کلی واسش نقشه کشیده بودم که اذیتش کنم بخندیم یکم ... ولی حیف شد !!!
ولی خب چیزای جالبی هم داشتیم . یکیش این بود که با داداشم خیلی کل کل می کردیم حال می داد .
اصلا بزارین بعضی از اتفاقایی که از نظر من جالب بوده رو براتون تعریف کنم ...
ساعت 4 بعد از ظهر حرکت کردیم :
* من تو ماشین خوابیده بودم که داداشم یه سی دی از آهنگایی که من نفرت دارم می ذاره . مثل اینکه من تو خواب در ماشین باز کردم از ماشین برم بیرون !!! شانس آوردم که در قفل بوده . ( عجب موجود جالبی ام )
شب رسیدیم گرگان
** من خیلی خسته بودم که بهم ماموریت دادن برم از یه مغازه چیزی بخرم . تو عالم خواب و بیداری رفتم سمت یه مغازه اومدم تند برم تو یه دفعه سرم محکم خورد به یه جسم سخت و شفافی به اسم شیشه . البته اون موقع درکم نمی کشید که چی بوده ، یه قدم اومدم عقب دوباره رفتم تو شیشه . بیچاره فروشنده مغازه دوید اومد درو واسم باز کرد !!!
شب گرگان خوابیدیم صبح رفتیم سمت انزلی :
*** برای ناهار جنگل نور توقف داشتیم ... بعد از ناهار رفتم تو جنگل یه ذره قدم بزنم که یه مرده اومد گفت آقا قبله کدوم طرفه ؟؟ منم گفتم گفتم مستقیم یه ذره مایل به راس ... یه اسبم یه ذره اونطرف تر به یه درخت بسته بود ... مرده گفت : یعنی به همون جهتی که اسبه واستاده ؟ منم حواسم نبود گفتم آره . مثل اسب واستین . بعد دیدم مرده یه جور بدی بهم نگاه می کنه فهمیدم چه سوتی بزرگی دادم !!!
شب لاهیجان خوابیدیم:
**** از من به شما نصیحت . هیچ وقت تو ماشین چایی نخورین . داشتم چایی می خوردم یه دفعه ترمز گرفتیم همه چایی ها ریخت رو صورتم ... سوختم .
رسیدیم به انزلی . اونجا دو روز تو شهرک ساحلی بودیم که از بقیه مسافرتمون بیشتر حال داد . بعد رفتیم همدان ، غار علیصدر . فوق العاده بود .
***** توی غار علیصدر چون آبه سه تا قایق رو به هم وصل کردن . یه قایق هم که راهنما توش می شینه بقیه قایق ها رو می کشه . ما هم قایق آخر نشسته بودیم . دو تا قایق جلوی ما چند تا دختر بودن خیلی سر صدا می کردن ( شعر می خوندن ، جیغ می کشیدن و ... ) منم به داداشم گفتم اینا اومدن تو غار ... یه یاد اجدادمون نعره می زنن . فقط فکر کنم شنیدن چی گفتم چون دیگه هیچ صدایی ازشون بلند نشد !!!

****** نمی دونم چی شد یه دفعه زد به سر داداشم گفت تو برادر کوچک تر منی دیگه . از این به بعد بهت میگم داداش اصغر  منم دیدم اینطوری که نمی شه . می خواستم بهش بگم داداش اکبر دیدم فایده نداره زیاد لذت نمی برم . بعد تصمیم گرفتم از اون به بعد بهش بگم کبری !!!
روز بعد رفتیم کرمانشاه :
******ناهار یه جا رفتیم پیتزا خوردیم وقتی برگشتیم هتل همه به نوبت مسموم شدیم همه پیتزاها رو با نوشابه و سالادش بالا آوردیم .
*******شب هم رفتیم پارک کوهستان ولی حیف که دوربینو جا گذاشته بودیم . خیلی جای فوق العاده ای بود . یه آبشار هم داشت . ولی هیچ گیاهی از کنار آبشاره در نیومده بود . منم حس کنجکاویم گل کرد دیدم از اونطرف یه مقدار از سنگا بالا تر از سطح سایر سنگاس که میره بالای کوه از کنار همون راه سنگی به زحمت از کوهش رفتم بالا دیدم بالای آبشار از زیر سنگا یه لوله در اومده آب میریزه ... خیلی جالب بود . هرکی می اومد فکر می کرد آبشار واقعیه .
فردا صبحش برگشتیم ... خیلی خوبه که برگشتیم . اونجا بودم فکر می کردم همه به شکل یه غریبه بهم نگاه می کنن .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حالا نوبت داستانه .... ببخشید که دیر شد ... مسافرت بودیم دیگه ...

فقط قبلش یه چیزی بگم . چند نفر گفتن که داستان یه مقدار بی سر و ته ... باید خدمتتون بگم که اینی که شما می خونید جلد دومه داستانه جلد اولش دو سه هفته پیش تموم شد . از لینک زیر می تونید متن کامل جلد یکو دانلود کنید :

جلد اول : شمشیر جادویی

اینم فصل دوم جلد دوم :

فصل دوم :
- که گفتی اون بهت حمله نکرد ، اصلا طبیعی نیست .
چیمز به نشانه تایید سرش را تکان داد . مردی بلند قامت با چهره ای خشن و پر از زخم که چشمانی مهربان و قهوه ای رنگ داشت مدام در اتاق قدم می زد . او دیگر آن ریش بلند و ژولیده را نداشت . اکنون او نیز مانند سایر انسانها زندگی می کرد . سالی رو به جیمز کرد و برای چندمین بار از او خواست تا تمامی وقایع را توضیح دهد .
جیمز با عصبانیت پاسخ داد :
همونطوری که قبلا هم گفتم وقتی از خونه اومدم بیرون جلومو گرفت و ازم خواست هروقت ارباب سوم ظهور کرد بهش خبر ...
صدای آژیری از دستگاه غول پیکری که نیمی از فضای اتاق را به خود اختصاص داده بود بیرون آمد . سالی با سرعتی باور نکردنی از جایش بلند شد و خود را مقابل ابر رایانه رساند . جیمز نیز مانند او عمل کرد . در صفحه کوچک رایانه عکس ماشینی ظاهر شده بود که در آسمانی سیاه در حرکت بود . سالی به سرعت مشغول به تایپ شد و در تمام این مدت جیمز ساکت در گوشه ای ایستاده بود .
سرانجام سالی از جایش بلند شد و با صدایی پر از هیجان فریاد زد :
- اون یه سفینه اس . از یه سیاره دیگه . حاضر شو . باید بریم به محل فرودش .
جیمز بی حرکت ایستاده بود . هضم حرفهای سالی برایش کمی دشوار بود . اما به ناچار خود را مسلح ساخته و با او همراه شد .
ساعتی بعد ، آنها در خیابان خلوت شهر مشغول دویدن بودند . چند ساعت تا طلوع خورشید باقی نمانده بود اما بازتاب نور ماه بر روی برفهایی که تمامی سطح شهر را فرا گرفته موجب روشن بودن هوا گشته بود . جیمز با خود اندیشید ساعتی پیش متولد شده است . او اکنون بیست ساله بود .
آندو با قدم هایی بلند و سریع حرکت می کردند گویا خستگی برای آندو معنی نداشت . سرانجام در بالای کوهی که بالا رفتن از آن برای هر انسان عادی ممکن نبود ایستادند . تکه های برف در قله کوه یخ زده و انعطاف نبودند . بادی که می وزدید تا مغز استخوان را می سوزاند اما جیمز و همراهش سالی ، برای مشکلاتی سخت تر از اینها آماده بودند .
جیمز در کنار سالی بر روی یخ ها نشست و به آسمان نگاه کرد . در قله کوه ، ستاره ها بیشتر از سطح شهر دیده می شدند زیرا آنجا هیچ نوری نبود که مانع از کمرنگ دیده شدن ستاره ها شود . ستاره های بزرگ و کوچک گاهی اوقات شهاب سنگی کوچک و ستاره ای متحرک ...
- یه ستاره مترک ، فکر می کنم سفینه باشه .
نقطه نورانی کوچک ، کم کم بزرگ می شد . صدای آژیر پلیس نیز هر لحظه بیشتر و نزدیک تر می شد . مطمئنا انسان های عادی نیز از نزدیک شدن سفینه ای به سطح زمین با خبر بودند . صدای هواپیماهای جنگی و هلی کوپتر ها و نیز صدای رد پایی که بر روی برف ها می دود . اما این صدا عادی نبود .
مردی در مقابل آنها ظاهر شد . اما کاملا آماده و مسلح . گری راکسون بدون هیچ حرفی شروع به شلیک کرد . اما سالی از او سریع تر بود . با جهشی جیمز را از زمین بلند کرد و از قله کوه به پایین پرید . آندو پس از بیست متر سقوط به طناب سالی آویزان شدند . اما گری دست بردار نبود . او می خواست جیمز را برای همیشه از سر راهش بردارد. اسلحه لیزری اش را بیرون کشید تا با شلیک به طناب آن را پاره کند . سالی نیز با دست چپش اسلحه ای را بیرون آورد اما قبل از هرگونه شلیک نور خیره کننده ای همه جا را در بر گرفت . نوری افسانه ای که متعلق به سفینه اسرار آمیز بود .
نور به قدری شدید بود که هیچ کس قادر به دیدن اطراف نبود . صدای آژیر های پلیس و فریاد های سربازان از پایین کوه ، به وضوح شنیده می شد . جیمز در میان صداهای مختلف توانست صدای سالی را تشخیص دهد که او را به بالا رفتن از طناب در حالیکه هیچ چیز دیده نمی شد تشویق می کرد . جیمز از دستور او پیروی کرد و در حالیکه هیچ چیز جز نوری سفید نمی دید خود را از طناب بالا کشید. بعد از چند ثانیه نور از بین رفت اما باز هم کسی قادر به دیدن چیزی نبود . نور شدید باعث شده بود تا مردمک چشم تمامی انسان های آنجا تنگ شود و پس از تمام شدن نور و تاریک گشتن مجدد محیط همه جا سیاه شده بود . صدای فریاد انسان های که فکر می کردند برای همیشه بینایی خود را از دست داده اند از پایین کوه به گوش می رسید . بعد از چند ثانیه کم کم بینایی به چشمان جیمز بازگشت و توانست صخره ای را در کنار خود ببیند . با یک جهش بر روی آن پرید و خود را از دید گری که با دقت اطراف را می نگریست پنهان کرد. سالی  بر روی صخره ای بالا تر از جیمز نشسته بود و به او نگاه می کرد . ناگهان صدای خنده ای وحشیانه به گوش رسید . خنده ای که بارها خواب جیمز را آشفته بود . خنده ای که در گذشته از پدرش شنیده بود . این خنده متعلق به گری بود . خنده ای که نشان می داد او جیمز را مرده و خودش را پیروز می دانست .
صدای خنده گری در میان صدای فریاد صد ها انسان و انفجار های پی در پی گم شد . پس از آن سکوت مطلق و پس از چند ثانیه صدای قدم های شتابانی که نشان می داد گری از کوه می رود . مطمئنا اتفاقی وحشت انگیز رخ داده بود که موجب گشته گری از آنجا ، از محلی که فکر می کرد در آنجا پیروز شده ، فرار کند . جیمز از کنار صخره سرک کشید و به پایین نگاه کرد .
تمامی انسانهای پایین کوه کشته شده بودند .

 



+ | نويسنده : هومن تاريخ : |


مطالب قبلي

سلام علیکم !

?!..!..!؟
با خوارزمیکارا
2 ساعت با آقا !!!
نمی خواد !
سه باره دارم رفتنی میشم !!!
دوباره برگشتیم ...!
ما باز رفتنی شدیم ...
برگشتیم ...!
ما هم رفتنی شدیم !
امسال هم با همه سوتی هایی که دادیم گذشت !!!
امتحانا
همایش !

برای آخرین بار ...
سالی که نکو نیس از بهارش پیداس
چهارشنبه سوری و دردسر با این پلیسا
چه برفی اومد !!!
تقریبا یک ماه بعد ...






منوي وبلاگ

خانه
ايميل من
طراح قالب
انجمن سايت

Weblog RSS

نويسندگان

موضوعات

آرشيو ماهانه

87/01/01 - 87/01/31
86/09/01 - 86/09/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
86/03/01 - 86/03/31
86/02/01 - 86/02/31
86/01/01 - 86/01/31
85/12/01 - 85/12/29
85/11/01 - 85/11/30
85/10/01 - 85/10/30
85/09/01 - 85/09/30
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30
85/06/01 - 85/06/31
85/05/01 - 85/05/31
85/04/01 - 85/04/31
84/10/01 - 84/10/30

پيوندهاي روزانه

گالري قالب وبلاگ
كليپ موبايل
انجمن نانو دانش آموزی کاسپین
وبلاگ قبلیم تو پرشین بلاگ
آرشيو پيوند ها

آمار وبلاگ

بازديد كل :
جاي كد آمارسنج


اگر مي خواهيد آمار خود را افزايش دهيد ، لينك وبلاگ خود را در لينك باكس ثبت كنيد .