تبليغاتX
چرت و پرت های من!!!
ساعت

پيوند ها

آموزش طراحي قالب
كليپ موبايل
انجمن نانو دانش آموزی کاسپین
سرزمین هیچ کس
هری پاتر و بازی مرگبار
یه جمع دوستانه
مظهر گلی
عشقولانه
فانا
آبجی زهرا
نوشته های یک کج و معوج 17 ساله
زمین شناس کوچولو
خاطرات پت و مت از زبان پت
یه جور دوستی قشنگ
کودکستان انسانیت (libra)
کرخه
لحظه های تنهایی
حرفای ته دلم
من و خودم !
بگذار تو معشوقم باشی
حریق غم
من...
شعر ، داستان ، حرف دل
عمرم به سحر نرسد گر سوزه دلم به ثمر نرسد
نمی تونی به من برسی !
به نام آنکه از لادن گلی ساخت
خاطرات من
نرگس کوچولو
مداد های رنگی
عشق و عاشق
* الله رمز وجودی من *
به نام خدایی که عشق را آفرید
بچه های خفن فرزانگان
5=2+2 به کسی چه مربوط ؟!
Lovely English
کشتی عشق مرا موج نگاه تو شکست


جستجو





در كل اينترنت
در اين سايت

نظرسنجي
جاي كد نظرسنجي
لوگو دوستان


گالري قالب وبلاگ
مترجم قالب

گالري قالب وبلاگ

www.ghalebkadeh.com


16 سال پیش در چنین روزی ...


سلام بچه ها :
خوبین همتون ؟
منم بد نیستم شکر خدا !
امروز خیلی روز خوبیه ...
16 سال پیش در چنین روزی یه اتفاق خیلی خیلی بزرگ افتاد ...
یه خانم و یه آقا رفتن بیمارستان و فرداش اون خانم و آقا با یه پسر کوچولو برگشتن تا اون پسر کوچولوی گل ، بشه یه برادر کوچولو برای خواهر و برادر بزرگ تر از خودش ... بعد از یه مدتی اسم اون پسر کوچولو رو هومن گذاشتن !!!

 پسر کوچولو آروم آروم بزرگ شد ولی مامانو و باباش برای بزرگ کردن اون خیلی سختی کشیدن . مثلا هومن کوچولوی ما شش روز قبل از تولد دو سالگیش ، دور از چشم مامانش  اتوی داغو بلند کرد و انداخت روی پاش ... بیچاره مامان و باباش خیلی ترسیدن و پای هومن کوچولو دو هفته باندپیچی بود ... دو سه ماه بعد از اون ماجرا هومن کوچولو یه دست گل دیگه به آب داد . بیچاره هوس نوشابه اش کرده بود و بدون اینکه به کسی چیزی بگه رفت و بطری مایع سفید کننده رو به جای نوشابه خورد ... مامان هومن کوچولو وقتی اونو دید زود بغلش کرد و همراه آقای پدر بردش بیمارستان . وسط راه هومن کوچولو هی مایع سفید کننده بالا می آورد و مانتوی سیاه مامانی رو حسابی سفید کرده بود . اما بازم جون سالم به در برد . البته فکر می کنم معده اش حسابی سفید شده باشه !!!


علاوه بر اینها ، خواهر هومن کوچولو که همیشه دوست داشت یه خواهر کوچک تر از خودش داشته باشه مدام لباس دخترونه تن هومن می کرد و ازش عکس می گرفت .

خلاصه اینکه هومن کوچولوی ما خیلی شیطون بود و کارای زیادی می کرد . گذشت و گذشت تا اینکه هومن کوچولوی ما بزرگ شد رفت مهد کودک و بعدش دبستان ، راهنمایی و دبیرستان ... حالا دیگه همتون اونو تا حدودی می شناسین و با اخلاقاش آشنایین ... تولدم مبارک !  
______________________________________________
جاتون خالی پنجشنبه زنگ آمار نشسته بودیم سر کلاس ... یه دفعه معلممون به یکی از بچه ها گفت تو چرا سر کلاس چیزی می خوری ؟ پسره گفت چیزی نمی خورم آقا ... معلممون گفت چرا داشتی چیزی می خوردی ... منم همینطوری گفتم : نه آقا این آب دهنشو می جوه بعد غورت میده !!! بچه ها خندیدن معلمه هم عصبانی شد گفت اگه می خوای به تو هم بده بخوری . منم یه دفعه از دهنم در رفت گفتم قبلا صرف شده شما بفرمایین ... معلمه از جلسه قبلی ( که بند کفش بقل دستیمو گره زده بودم به پایه میز ) از دستم عصبانی بود . مجبورم کرد بقیه زنگو گوشه کلاس واستم ... تازه منفی هم واسم گذاشت .... فکر کنم امسال نمره مستمر آمارم 4 بشه .
حالا می خوام خاطره های خیلی جالبی که توی این سال گذشته واسم افتاده براتون تعریف کنم ... بیشترشون برای اونایی که از وبلاگ قبلی هم با من بودن تکراریه ولی چون خیلی گذشته شاید خوشتون بیاد ( البته به غیر از یکی دو نفر برای بقیه جدیده )
1- یه دفعه با دوستام رفته بودیم اخلمد ( یه جایی که پر از آبشار و کوه و رودخونه اس ) اونجا یه عالمه الاغ بود که باید کرایه شون می کردیم حالا یا روش آدم می نشست یا بار می ذاشتیم .... یکی از دوستای منم اصلا از الاغ خوشش نمی اومد ( می ترسید ) ما هم باهاش شرط بستیم که اگه کل مسیرو با الاغ بیاد یه شب شام  بهش بدیم اونم قبول کرد . خلاصه اینکه ما یه دونه از این تاکسی های الاغ کرایه کردیم اینو نشوندیم بالاش ... اینم می ترسید چسبیده بود به الاغه  ... فقط یه مقدار گاز سی ان جی این الاغه زیاد بود ( کارشناسای ما کشف کردن که سی ان جی يعنی گاز طبيعی ... گازی هم از داخل بدن الاغ بيرون مياد گاز طبيعي محسوب میشه . پس ميشه سی ان جی ديگه!!! ) چشمتون از اين صحنه های خنده دار ببينه . الاغه داشت ميرفت. اين دوستمم محکم گرفته بودش سرخ شده بود. بعد از زير يه درخت رد می شدن که شاخه هاش پايين بود . دوست منم با دستاش شاخه های درخته رو گرفت . خره رفت دوستم آويزون به درخت موند بعد هم شاخه ها کنده شد افتاد پايين  ... همه نشسته بوديم رو زمين فقط شکممونو گرفته بوديم می خنديديم
2- با يکی از دوستام نشستيم تو تاکسی اين دوستم خيلی بچه فیلم و باحاليه به سرم زد شروع کرديم تو تاکسی به عربی صحبت کردن يکم چرت پرت به عربی گفتیم  بعد راننده گفت :‌لا اله الله .... يکم ديگه گفتيم رانندهه زیر لب یه چیزی گفت ولی ما نفهمیدیم چی میگه ... يکم ديگه حرف زديم بعد گفت با من تو اين سن شوخی نکنين خوب نيس ... ما همينطوری صحبت کرديم ديگه مرده چيزی نگفت ... وقتی می خواستيم پياده شيم .راننده تاکسی يه اسکناس دويست تومانی بيرون آورد بهش اشاره کرد گفت دويست تومان .... دويست دويست ..
3- آخرین شنبه سال تحصیلی بود و زبان فارسی داشتیم ... معلممون هم یه آدم خیلی قوی هیکل و گنده بود . بنده خدا آخر سالی پاش شکسته بود گچ گرفته بودن . آخر کلاس به هرکدوم از بچه ها یه برگه کوچیک داد گفت انتقادات و پیشنهاداتتون رو راجع به من بنویسین تا خودمو درس کنم . ما هم به چرت و پرت نوشتن مشغول شدیم . بعد یه دفعه یک فکر جالب به سرم زد. یه نگاه بهش انداختم و یک چیز جالب نوشتم.کاغذا رو بهش دادیم و اصرار کردیم بخوندشون . اون هم یکی یکی کاغذا رو خوند تا رسید به کاغذ من خوند
- ای د....
بعد خندش گرفت بقیه شو نخوند . همه بچه ها اصرار کردن بخونه ولی نخوند . کاغذو گذاشته بود زیر . نوشته بودم : ای دیو سفید پای در گچ ....
4- بقل دستی من خیلی تو کشیدن کاریکاتور ماهره ، سر کلاس شیمی کاریکاتور معلممون رو کشیده بود داشت روش کار می کرد ، که معلمه اومد جلو ، کاغذو از زیر دستش کشید بیرون ، دوستم هم سرخ شده بود گفت : آقا ، آقا شما نیستین آقا . همینطوری کشیدیم ، ببخشید آقا
معللمون هم یه کم به کاریکاتوره نگاه کرد ، بعد خندید گفت : می دونم ، من مو دارم اینی که تو کشیدی کچله ! بعد کاغذو پس داد گفت حواست به درس باشه و رفت وسط کلاس
من هم به کاغذه نگاه کردم ، یه عکس خیلی ضایع و قشنگ بود زیرش هم نوشته بود :
آقای حامدی .... ده سال بعد !!! ( فامیله معلممون حامدی بود )
5- کلاسمون کلی پنجره داره ولی همه اونا رو جوش دادن و باز نمیشه ، فقط اون بالای بالا ( گوش ) یه پنجره خیلی کوچولو که یه آدم نمی تونه از توش رد بشه ، این پنجره واسه اینکه هوا عوض شه همیشه تو کلاسمون بازه ، یکی از بچه ها شیر کاکائو گرفته بود ، می خواست باز کنه بخوره ، دوستم از دستش قاپید از پنجره انداختش بیرون ، بعد رفتیم از توی همون مربع هایی که رو شیشه درست کردیم ( پنجره های کلاسمونو سفید کردن ما هم با کلید به شکل مربع رنگها رو پاک کردیم ) بیرونو نگاه کردیم ، دیدیم یه مرده ای پیرهنش قهوه ای شده داره بالا رو نگاه می کنه . حدود یه ربع بعد ، نشسته بودیم سر کلاس مدیرمون اومد تو ، دکمه پیرهنش هم باز شده بود ( فکر کنم مرده یقشو گرفته بود) خیلی هم عصبانی بود ، گفت کی از این پنجره بستنی انداخته ، تا گفت بستی من بلند زدم زیر خنده ، دوستمم ترسیده بود هی می گفت نخند الان میفهمه ولی نفهمید ، گفت خودش بیاد خودشو معرفی کنه . ولی هیچکی خودشو معرفی نکرد ، فرداش دیدیم همون پنجره کوچیکه رو جوش دادن !!!

خوب دیگه ... امیدوارم تولدم بهتون خوش گذشته باشه ...
چهارشنبه اولین جلسه تمرینم برای تیم آستان قدس بود ... اگه بتونم می رم توی تیم نوجوانان آستان قدس ... تا الانش که خوب دووم آوردم . ساعت پنج و نیم هم جلسه دوم تمرینه ... دعا کنین مربیش قبولم کنه .

فردا هم امتحان عربی داریم .... عربیم خیلی خرابه ... اصلا از عربی خوشم نمیاد ... خیلی درس مزخرفیه .
دیگه حرفی نیس ... من می رم .
از همه کسایی که پیش دستی کردن و تولدم تبریک کردن ممنون
خداحافظ .


 



+ | نويسنده : هومن تاريخ : |


به به ... به به ... چشمم روشن !!!


سلام ...
صبح به خیر !!!
امروز اومدم  مثلا یه آپ قشنگ داشته باشم .
این هفته همش بد آوردم . مثلا شنبه امتحان فیزیک داشتیم . کل جمعه رو به خاطرش درس می خوندم ولی امتحان نگرفت !!! گفت فردا می گیرم ... منم لج کردم دیگه هیچی واسش نخوندم . یکشنبه یه امتحانی ازمون گرفت وحشتناک ! دوشنبه هم نمره های امتحان شیمی رو داد. نمره اول کل مدرسه ۵/۱۷ بود . نمره دوم 17 نمره سوم ۷۵/۱۶ منم چهام شدم (۵/۱۶ ) فقط از این عصبانیم که همه مسئله ها رو اشتباه حل کرده بودن من 2 نمره از سوالای حفظی ازم کم شده بود !!! (معلممون میگه : بیست که اصلا مال شماها نیس از فکرش بیاین بیرون ... اگه کسی سوالای امتحانو داشته باشه و خیلی خوب همه رو یاد بگیره شاید نوزده بگیره شما از 18 به پایین فکر کنین ! که راس می گفت )
سه شنبه امتحان دینی داشتیم جاتون خالی ! دوشنبه اصلا وقت نکردم درس بخونم . فقط چشم امیدم به دوستان بزرگوار بود . معلمه نامرد نیم ساعت بیشتر وقت نداد که نشه تقلب کرد . چند تا سوال که نوشتم یه دفعه گفت 5 دقیقه دیگه بیشتر وقت ندارین . دیدم اینطوری فایده نداره . به طرز خیلی جالبی خم شدم رو ورقه جلوییم داشتم می نوشتم که معلمه دید !!! (واسه اولین بار تو عمر تحصیلیم دستگیر شدم ! ) خلاصه اینکه یه چرت و پرتایی تو ورقه نوشتم که نگین ... یه سوال داده بود منزلت انسان در چیست ؟ نوشتم دست خداست !!!
دیروز هم که قرار بود امتحان زبان فارسی داشته باشیم ... یه عالمه خونده بودم ولی معلمه سوالا رو خونشون جا گذاشته بود .
حالا چند تا خاطره که تو این دو هفته افتاده رو بگم ... هرچند آماتوره ولی از هیچی بهتره دیگه :
1-دیروز زنگ آخر آمار داشتیم ... بیست دقیقه آخر رفتم زیر میز بند کفش یکی از دوستامو باز کردم بستم به میله نیمکت . بعد اومدم بالا داشتم درس می خوندم یه دفعه معلمه اسم اونو صدا زد که بیاد پای تخته !!! بیچاره تا بلند شد از جاش محکم افتاد رو نیمکت . کل کلاس از خنده منفجر شد ... معلممون اومد یه نگاه انداخت به بند کفشش ( آخه گره کور بسته بودم باز نمیشد !!!) منو از کلاس انداخت بیرون
2- این یکی جالب تره ... یکی از دوستام  همیشه رو منو و بقیه آب میریزه و خیسمون میکنه .... این بیچاره رفت دستشویی من هم دیدمش زود با بچه ها رفتیم یه سطل آشغال برداشتیم خالی کردیم . بعد پر آبش کردیم رفتیم جلوی در دستشویی ( دستشویی های ما بالای درش یه دریچه به عرض 20 سانتیمتر بازه ) درو از اینطرف قفل کردیم بعد سطلو  از همون دریچه خالی کردیم تو دستشویی . یه دفعه صدای مستخدم مدرسمون بلند شد که چیکار کردین ؟ اومدم درو باز کنه هرچی میکشید نمی تونست ( آخه ما از اینطرف قفلش کرده بودیم ) هممون خشکمون زده بود که این پسره ( همونی که همه رو خیس می کرد ) از اتاقک بقلیش اومد بیرون . خوب شد در دستشویی مستخدمه رو از اونطرف قفل کرده بودیم ها ...
3- یه مینی بوس گرفته بودن که کلاس ما و اون یکی کلاسو ببرن راهپیمایی ... وسط راه اون بچه های اون یکی کلاس یه شعر مسخره به اسم آقای صبا می خوندن که آقای صبا ... جون صبا ... (بقیشو یادم نمیاد ) خلاصه اینکه چند بار این شعرو خوندن دیگه همه خسته شده بودیم با بچه های کلاس خودمون هماهنگ کردیم دوباره که گفتن آقای صبا همه داد زدیم مرگ صبا !!! بیچاره ها رفتن تو خودشون درم از پشت بستن . بعدشم وسط راه تصادف کردیم برگشتیم .
از دیروز هوا خیلی خیلی سرد شده ولی هیچ برفو و بارونی نداره .... دو شبه که دارم خواب میبینم برف اومده . ولی صبحها که میرم از پنجره نگاه می کنم هیچ خبری نیس .
فردا امتحان دارم ... باید بشینم واسش یه ذره هم که شده درس بخونم . تازه با خودم عهد کردم هرجوری هست این ریاضی و فیزیکمو بترکونم ... اینطوری فایده نداره . مخصوصا ریاضی .
برام دعا کنین .
فکر می کنم این یکی پستم به اون پستهایی که شما خوشتون می اومد نزدیک شده باشه .
مرسی ... فعلا

 



+ | نويسنده : هومن تاريخ : |


اعلامیه !!!


سلام ...

فردا اگه زنده بودم وبو آپ می کنم .

این پست آزمایشی برای تست قالب جدید بود .  فعلا



+ | نويسنده : هومن تاريخ : |


مطالب قبلي

سلام علیکم !

?!..!..!؟
با خوارزمیکارا
2 ساعت با آقا !!!
نمی خواد !
سه باره دارم رفتنی میشم !!!
دوباره برگشتیم ...!
ما باز رفتنی شدیم ...
برگشتیم ...!
ما هم رفتنی شدیم !
امسال هم با همه سوتی هایی که دادیم گذشت !!!
امتحانا
همایش !

برای آخرین بار ...
سالی که نکو نیس از بهارش پیداس
چهارشنبه سوری و دردسر با این پلیسا
چه برفی اومد !!!
تقریبا یک ماه بعد ...






منوي وبلاگ

خانه
ايميل من
طراح قالب
انجمن سايت

Weblog RSS

نويسندگان

موضوعات

آرشيو ماهانه

87/01/01 - 87/01/31
86/09/01 - 86/09/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
86/03/01 - 86/03/31
86/02/01 - 86/02/31
86/01/01 - 86/01/31
85/12/01 - 85/12/29
85/11/01 - 85/11/30
85/10/01 - 85/10/30
85/09/01 - 85/09/30
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30
85/06/01 - 85/06/31
85/05/01 - 85/05/31
85/04/01 - 85/04/31
84/10/01 - 84/10/30

پيوندهاي روزانه

گالري قالب وبلاگ
كليپ موبايل
انجمن نانو دانش آموزی کاسپین
وبلاگ قبلیم تو پرشین بلاگ
آرشيو پيوند ها

آمار وبلاگ

بازديد كل :
جاي كد آمارسنج


اگر مي خواهيد آمار خود را افزايش دهيد ، لينك وبلاگ خود را در لينك باكس ثبت كنيد .