|
سلام...! خیلی وقت بود که این طرفا نیومده بودم . فکر می کنم نزدیک چهار هفته شده باشه . چند وقتی بود اصلا حس وب نویسی نداشتم (البته وقتش هم نبود) تمرینای تیم استان شروع شده یکشنبه و پنج شنبه ها تمرین داریم . فقط یه مشکلی که هست اینکه سالنی که ما توش تمرین میکنیم اون طرف شهر و ما این طرفیم .بین 7 تا 9 تمرین داریم ولی باید 6 از خونه برم و از اونطرف هم 10 شب برگردم .فکر می کردم امسال خیلی راحت انتخاب بشم ولی چند تا بازیکن جدید قد بلند اومدن که اونا هم بازیشون خیلی خوبه . یه مقدار وضعیت من خطرناک شده !!!
تیم ملی دانش آموزی والیبال ایران هم که رفته بود تایوان قهرمان شده ! شانسو می بینین . چون سطح مسابقات پایین بوده . به جای تیم ملی ایران تیم استان خراسان رضوی که توی مسابقات کشوری پارسال دوم شده بود رو فرستاده بودن تایوان . اما من نرفتم . دو سه تا دیگه از بچه های تیممون هم نرفتن . من که ۳ سال از همه بچه های تیم کوچیکتر بودم اصلا دعوت نشدم . ولی دو سه نفر دیگه از بازیکنای فیکسمون چون متولد ۶۶ و ۶۷ بودن نتونستن شناسنامه جور کنن و برن . بقیه برا خودشون پول دادن و شناسنامه خریدن . چند نفر هم شناسنامه های پسرعمو یا داداششونو بردن . (آخه باید متولد ۶۸ به بالا باشن ) اگه اینا شناسنامه جور نمی کردن من الان تایوان بودم  ___________________________________________________ امروز زنگ ادبیات بود که حواسم رفت یه جای دیگه ، با خودم گفتم همه ما یه وسیله برا بقیه ایم . بعضی ها هم یه وسیله برا ما هستن . داشتم فکر می کردم .من و خیلی از شما ها وبلاگ می نویسیم و کلی هم برای صاحبای بلاگفا دعا می کنیم که مفت و مجانی به هممون وبلاگ دادن . اما اونا که دلشون به حال ما نسوخته ، می خوان که ماها هر روز توی بلاگفا وبلاگ بزنیم و یه وسیله برای پول در آوردنشون باشیم . من سه و نیم هفته اصلا به اینترنت وصل نشدم و برا هیچکی هم نظر نذاشتم . اما فقط چند نفر از دوستای واقعی بازم بهم سر زدن تا ببینن که زنده ام یا نه ! بعد فهمیدم منم مثل یه وسیله برای اونایی ام که تو این مدت حتی به فکر منم نیافتادن . من برای برای اونا یه وسیله ام تا تعداد نظرهاشون بره بالا . یه ذره دیگه فکر کردم و دیدم که این رشته سر دراز دارد . یه تعداد زیادی از نظرایی که ما می ذاریم فقط به خاطر اینه که بقیه هم بیان و برای ما نظر بذارن تا تعداد کامنت هامون بره بالا . مثلا یه نفر میره برا یه نفر دیگه نظر می ذاره که خیلی جالب بود به منم سر بزن ! بعد اون یکی میره توی وبلاگش می نویسه . مرسی که بهم سر زدی بازم بهم سر بزن و ... این دو موردو به صورت های مختلفی بیان می کنن !!! این یه نگاه تقریبا دقیق به نیمه خالی لیوان بود . اما این لیوانی که نصفش خالیه ، یه نیمه پر هم داره . قانون سوم نیوتون(امروز امتحان فیزیک داشتیم حسابی قانون های نیوتونو یاد گرفتم !) میگه : هر عملی یه عکس العمل داره : پس همونطوری که ما برای صاحبای بلاگفا یه وسیله برا پول دار شدنشونیم ، اونها هم برامون یه وسیله برا سرگرم شدن و پیدا کردن دوستهای جدید از شهرها و کشور های مختلف ان ! همینطور رفع خیلی از نیازهای دیگه ... دیدم همونطوری که منم مثل یه وسیله برای بقیه وبلاگرام تا کامنت هاشون بره بالا ، اونها هم مثل یه وسیله برای بالا رفتن کامنت های منن . اما من اینو اصلا دوست ندارم . من هیچ وقت نمی خواستم به خاطر بالا رفتن نظرام برا کسی کامنت بذارم . هنوزم اینو نمی خوام . از این به بعد فقط برای کسایی نظر می ذارم که فکر می کنم شاید بتونن برام یه دوست واقعی باشن . حتی اگه دو ، سه تا نظر داشته باشم ، می خوام اون دو سه تا نظر واقعی و به خاطر خودم باشن نه به خاطر شخص دیگه ای .دوست ندارم کسی به خاطر وبلاگش برام نظر بزاره . اگه یه وقت خواستین برام نظر بذارین به خاطر خودم نظر بزارین نه برا خودتون . ___________________________________________________ امروز به قول شما خیلی غمگین آلود نوشتم ... فکر می کنم اخلاقم داره کم کم عوض میشه . خیلی مظلوم و تنبل شدم !!!  امتحانای ترممون داره شروع میشه . شنبه اولیشه . (دینی ) تا 28 دی هم طول میکشه . برا همین فکر نمی کنم بتونم زیاد بیام این طرفا.بچه ها جون من دعا کنین معدلم خوب بشه ها ... این یکی دو هفته آخر خیلی خیلی تنبل شدم .اصلا حس درس خوندن نمیاد . الان ساعت دوازده و بیست دقیقه شب سه شنبه اس . فردامی خوام برم ریاضی کار کنم ... یه مقدار توی تابع ها مشکل دارم . این روزا هم نزدیک عروسی داداشمه (17 دی ) خیلی خونمون شلوغه نمی تونم درس بخونم .مجبورم برم کتابخونه. مامانم هم خیلی بهم گیر میده که درس بخون و نمی دونه وقتی که به من بگه درس بخون خیلی بدتر میشم . دیگه حسابی ریختم به هم . 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
الان چهارشنبه شده .... وبلاگ بقیه بچه ها که سر میزدم می دیدم همه درباره شب یلدا یه پست مخصوص زدن اما من بهش اشاره هم نکردم !!!
خوب اینم از شب یلدای من :
ساعت ۶ رفتم که ساعت ۷ برسم باشگاه تمرین والیبال داشتیم . تا هشت و نیم تمرین کردیم بعدش مربیمون گفت امشب چون شب یلداس برین که زود برسین خونه هاتون ... حالا از شانس من خیابونا خلوت خلوت بود !!! اصلا تاکسی گیر نمی اومد . بعد نیم ساعت که تو سرما منتظر تاکسی شدم بالاخره ساعت ۱۵/۱۰ رسیدم . ولی هیچکی خونه نبود ... (کل خاندان ما رفته بودم خونه مادر خانم داداشم که اونجا مهمونی بود ) بعدش مامانم زنگ زد که الان میایم دنبالت که تو هم بیای اینجا ... منم که حوصله نداشتم نیم ساعت اصرار کردم که مامان به جون خودم خسته ام و حوصله ندارم و .... بیخیال بابا . تا اینکه راضی شد . بعدش رفتم یه دوش گرفتم . ساعت شد ۱۱ رفتم تو خیابون دیدم خلوت ..... پرنده پر نمی زد . رفتم برا خودم یه پیتزا گرفتم . بعد که اومدم بیرون دیدم جلوی پیتزا فروشه یه عالمه دستفروش نشستن و از دمپایی گرفته تا دی وی دی پلیر می فروشن !!! یه دی وی دی ۴ فیلمه دیدم ۱۵۰۰ تومان ... دیدم خداییش خیلی مفته . خریدمش رفتم خونه حسابی خوش گذشت ... حال کردین چه شب یلدای توپی داشتم !!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ شاید تا آخر دی دیگه نیام ...برام دعا کنین .خداحافظ.
+ | نويسنده : هومن تاريخ : |
|