|
سلام ... ( پنجشنبه ساعت تقریبا 11:25 شب) حالتون که خوبه انشالله ؟ منم بد نیستم . امروز خیلی روز جالبی بود . ظهر که تا ۱۵/۲ مدرسه بودیم . ساعت3 تمرین انتخابی تیم نوجوانان بود . که با هزارتا صلوات سر وقت رسیدم اونجا . تا ساعت ۵/۴ تمرین کردیم . چهار و نیم کلاس زبانم شروع میشد که باید خودمو غیب می کردم سرکلاس ظاهر می شدم . ۲۵/۴ دقیقه از مربیمون اجازه گرفتم و تند حاضر شدم اومدم از سالن بیرون . بازم با یه عالمه خوش شانسی اولین تاکسی که بهم رسید منو برد تا رو به روی کلاس زبان . خلاصه اینکه۴۰/۴ دقیقه رسیدم اونجا تا 6 . ساعت 6 یه جا دیگه کلاس رباتیک داشتیم !!! ( که بیخیال شدم نرفتم! ) ساعت ۵/۶ سمینار روانشناسی داشتیم ( اساتید روانشناسی هند و پاکستانم بودن ! ) که اونم نرفتم . (پنجشنبه و جمعه سمیناره که امروزشو می رم ) ساعت 7 یه جا دیگه مسابقه داشتیم که اونجا رو رفتم و خوشبختانه سر وقت رسیدم . خلاصه اینکه تا 9 اونجا بودیم و تا برگشتم خونه شد 10 شب !!! الان دیگه گیج می زنم . اگه امسال واسه تیم کشوری انتخاب نشم خودمو می کشم !  حالا بیخیال از این هفته براتون بگم : این هفته که تقریبا نصفش تعطیل بود. فقط یه بدشانسی آوردیم که تاسوعا و عاشورا افتاد دوشنبه و سه شنبه . اگه یک شنبه و دوشنبه یا سه شنبه و چهارشنبه بود ، شنبه یا پنجشنبه هم تعطیل می شد اونوقت یه عالمه خوش می گذشت . ولی خوب همینشم بد نبود . الان هرچی فکر می کنم هیچی به ذهنم نمی رسه که جالب و قابل تعریف باشه . .... فقط اینکه چند روز پیش یه رستوران دعوت بودیم برای شام فکر می کنم . منو پسر خالم هم کنار هم نشسته بودیم . اون یکی پسر خالم هم دو تا صندلی اونطرف تر نشسته بود . این بیچاره به من گفت نمکدونو بهش بدم منم سر نمکدونو باز کردم گذاشتم روش دادم بهش . تا اومد نمک بپاشه رو غذاش در نمکدون افتاد همه نمکا ریخت تو غذاش ... یه جوری به غذا نگاه می کرد انگار اولین و آخرین غذایی بوده که تو عمرش می تونسته بخورش .  خوب شد بحثو کشیدم سر غذا ... تو این یه مورد خاطره زیاد دارم فقط باید یه ذره فکر کنم . اینو می گم ولی به ا حتمال زیاد حالتون به هم می خوره : یه دفعه با چند نفر از دوستام رفتیم بیرون ساندویچ بخوریم . یکی از بچه ها شروع کرد به سوسول بازی . مثلا برا هممون نوشابه با نی آورده بودن اون رفت برا خودش لیوان یکبار مصرف گرفت . بعد چند دقیقه بلند شد فکر می کنم رفت که دستمال کاغذی بیاره ما هم 4 نفری از فرصت استفاده کردیم نفری دو تا تف انداختیم تو لیوانش !!! بعد که برگشت می گفت این نوشابه من چقدر کف کرده ... ما هم می گفتیم نه ... اون گازش زیاده . من تا حالا شبای شام غریبان بیرون نرفته بودم اما امسال بعد از ظهر عاشورا با یکی از بچه ها صحبت می کردم اغفال شدم که برم ... رفتم چند تا شمع خریدم۲ تاشو روشن کردم گذاشتم . بعد چند دقیقه یه خانم اومد هرکاری کرد نتونست شمعشو به زمین بچسبونه هر دوتا شمع منم دیگه تقریبا کوچیک شده بود . این خانمه یه دفعه شمعشو بلند کرد با کمال بی احترامی گذاشت رو شمع من تا رو زمین ثابت بمونه . منم گفتم ببخشید خانم اون شمع من بودها ... زنه بیچاره یه عالمه خجالت کشید و معذرت خواهی کرد . بعدم فیتیله ی شمعمو صاف کرد و دوباره روشنش کرد بعد شمعشو گذاشت رو یه شمع دیگه . دوباره گفتم ببخشید اون یکی هم مال من بود . (ولی خداوکیلی اون یکی دیگه مال من نبود ! ) زنه بیچاره سرخ شده بود کلی معذرت خواهی کرد دیگه شمعشو بیخیال شد رفت!!!
(جمعه ساعت 1/50 دقیقه ظهر )
امروز هر چی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید جز اینکه امروز تولد یکی از بچه هاس ... تولدش مبارک !
دیگه اینکه هفته دیگه در چنین روزی فرداش مسابقه داریم با تیم تبادکان ... دعا کنین بتونم تا اون موقع یه عالمه پیشرفت کنم .
فکر می کنم بهتر باشه قبل از اینکه مامانم اینا برگردن خونه برم سراغ درس و مشقام و گرنه ممکنه اوضاع یه ذره خطرناک بشه ( چوب و دمپایی و ... ) 
این پستم خیلی پر ملات نبود ... دعا کنین پست بعدی یه ذره بچه ها بیشتر شیطنت کنن ... 
فعلا 
+ | نويسنده : هومن تاريخ : |
|