تبليغاتX
چرت و پرت های من!!!
ساعت

پيوند ها

آموزش طراحي قالب
كليپ موبايل
انجمن نانو دانش آموزی کاسپین
سرزمین هیچ کس
هری پاتر و بازی مرگبار
یه جمع دوستانه
مظهر گلی
عشقولانه
فانا
آبجی زهرا
نوشته های یک کج و معوج 17 ساله
زمین شناس کوچولو
خاطرات پت و مت از زبان پت
یه جور دوستی قشنگ
کودکستان انسانیت (libra)
کرخه
لحظه های تنهایی
حرفای ته دلم
من و خودم !
بگذار تو معشوقم باشی
حریق غم
من...
شعر ، داستان ، حرف دل
عمرم به سحر نرسد گر سوزه دلم به ثمر نرسد
نمی تونی به من برسی !
به نام آنکه از لادن گلی ساخت
خاطرات من
نرگس کوچولو
مداد های رنگی
عشق و عاشق
* الله رمز وجودی من *
به نام خدایی که عشق را آفرید
بچه های خفن فرزانگان
5=2+2 به کسی چه مربوط ؟!
Lovely English
کشتی عشق مرا موج نگاه تو شکست


جستجو





در كل اينترنت
در اين سايت

نظرسنجي
جاي كد نظرسنجي
لوگو دوستان


گالري قالب وبلاگ
مترجم قالب

گالري قالب وبلاگ

www.ghalebkadeh.com


چهارشنبه سوری و دردسر با این پلیسا


(چهارشنبه ساعت پنج دقیقه به ده شب )
سلام ...
خوبین
الان همینطوری الکی نشسته بودم پای کامپیوتر داشتم آهنگ رو در و دیوار این شهر از محمد زارع (کیارش ) رو گوش می دادم که دیدم یه new text document تو دسکتاپمه بازش کردم دیدم خالیه ... می خواستم پاکش کنم گفتم حالا که بیکارم بشینم بنویسم .
اول بذارین از چهارشنبه سوری براتون بگم :
دیروز(سه شنبه ) با اجازتون ساعت 5 که از تمرین برمی گشتم دیدم کل شهر و به خصوص سمت خونه ما ( راهنمایی ) مثل .... مثل مور و ملخ پلیس و گارد ویژه ریخته بودن . بعد رفتم خونه زود ناهار خوردم با بچه ها رفتیم از خونه بیرون ...
من که مهمات خطرناک حمل نمی کردم ولی همین ترقه ها هم برای اینکه به مشکل برنخوره توی کیف پولمو و توی خودکار و ... قایم کرده بودم !!!
خلاصه اینکه یه کم راه رفتیم دیدیم اصلا راه نداره که بتونیم یه ذره جیبامونو سبک کنیم ... بعد رفتیم ساندویچ خوردیم ! و ادامه دادیم . ( لازم به تذکره که یه قسمت از شهر ما هست که معروفه به قلعه آبکو اونجا دیگه آخر خلافکار و سطح پایین و قاتل و ... زندگی می کنن . یعنی من با این همه ابهتم شب که چه عرض کنم روز هم جرئت نمی کنم از اونجا رد بشم ! هروقت هم که بین دو تا بچه سوسول دعوا میشه و یکیشون می خواد بگه من خیلی خطرناکم میگه من بچه قلعه آبکوئم ها !!!) داشتیم با تاکسی رد می شدیم که بریم یه جا دیگه دیدیم از دور یه دود سیاهی وسطه خیابونه ... اول فکر کردیم ماشین آتیش گرفته ولی بعد که رفتیم جلوتر دیدم بازم دم بچه های قلعه گرم ... کل خیابونو یه خط سرتاسری آتیش کشیده بودن ... ( فکر می کنم ده تا لاستیک گذاشتن کنار هم همه رو با هم آتیش زدن ) راننده تاکسیه گفت آقا از اینجا دیگه جلوتر نمی شه رفت . من و دوستام هم پیاده شدیم ... دیدیم عجب جمعیتی اونجا بود ... چند دقیقه واستادیم بعد به این نتیجه رسیدیم که اونجا درجه خطرش از حد ما بالاتره ... ( کم مونده بود آرپی جی بیارن بزنن ! ) واسه همین قبل از شهید شدن پیاده رفتیم تا ..................... یه عالمه راه رفتیم تا اینکه رسیدیم به یه پارک ( پارک بهار تو سجاد ) دیدیم چقدر صداهای جالبی از اونجا میاد ... رفتیم آخرش دیدیم به به !!! یه عالمه خانم و آقای جوون دارن تند و تند ترقه می اندازن پلیسا هم فقط بهشون نگاه می کنن !!! ما هم یه ذره بهشون نگاه کردیم بعد من به دوستام گفتم واقعا چقدر پلیسای با مسئولیتی داریم ها !!! بعد یه لحظه دیدیم یه مردی که کت شلوار داشت کنارم واستاده بود خیلی بد داره نگاه می کنه بعد زود درستش کردم گفتم البته خیلی خوب دارن تلاش می کنن اما جمع کردن این مردم بی مسئولیت به این راحتیا نیس !!! ولی پلیسه هنوزم بد نگاه می کرد . آخرش دیگه خیلی نگاهش سنگین شد من رفتم اونطرف واستادم . ( فقط کافی بود یه لحظه نگام تو نگاهش گره می خورد تا هر از دهنش در می اومد بهم بگه ها !!! ) بعد از چند دقیقه پلیسا همه رو از پارک بیرون کردن من دیدم داریم بیرون میشیم زود موبایلمو در آوردم شروع کردم به الکی صحبت کردن و آروم آروم چرخیدم و مثلا داشتم با موبایل صحبت می کردم از بین پلیسا آروم آروم رفتم تو پارک ( مثلا حواسم نبود ) بعضی هاشون بهم نگاه می کردن فکر می کردن حواسم پرته هیچی نمی گفتن دو سه نفرشون هم گیر دادن که با دستم اشاره کردم باشه !!! خلاصه اینکه دوباره رفتم ته پارک. اونجا چند از این جوونای مثل خودم که به زور رفته بودن سربازی و داشتن انجام وظیفه می کردن واستاده بودن ... اومدم موبایلمو بذارم تو جیبم یکیشون گفت داداش ترقه داری ؟ منم خودمو زدم به اون راه گفتم نه بابا موبایله ! بعد گفت اگه داری بده که فرماندهامون رفتن یه ذره حال کنیم !!! من گفتم اه ... خوب پس بیا کیف پولمو در آوردم دهنشون کف کرد! یکیشون گفت این کیف پوله یا کیف مهمات ؟! چندتا زدن وقتی مطمئن شدم برو بچس اهل حالی هستن به دوستام هم زنگ زدم و گفتم یواشکی بیان تو پارک که اومدن و یه نیم ساعتی با رفقای سرباز حال کردیم . بعد دوباره فرماندهاشون با وانت اومدن واسشون شام آوردم ما هم تند از اخر پارک رفتیم تو یه کوچه و خودمونو گم و گور کردیم داشتیم هنوز راه می رفتیم که دیدیم بازم صداهای جالب میاد !!! رفتیم سمت صداها دیدیم به به !!! جوونای مهربون با شخصیت با فرهنگ یه حلقه بزرگ تشکیل دادن هی ترقه و از این جور چیزا می اندازن منم یه آبشاری دینامیت ( یه چیزیه که وقتی فیتیلشو روشن می کنیم می چرخه و نور میده آخرش هم می ترکه ) که همون روزش از تو جیب یکی از بچه های مدرسمون برداشته بودم ( البته عصرش واسش اس ام اس زدم گفتم ها ... ) روشن کردم انداختم وسط ولی نترکید حسابی آبروم رفت !!! (امروز صبح که رفتم مدرسه یکی زدم تو گوشش بیچاره کف کرده بود! ) یه ساعتی هم اونجا رو ترکوندیم بعد چند تا موتور از برو بچه های بسیجی ریختن وسط که هیچکس بهشون محل نذاشت بعد یکیشون از موتور پیاده شد مثل این جو گرفته ها واستاد وسط که کسی ترقه نندازه ، بلافاصه یه نفر زیر پاش ترقه انداخت ... طرف هم اشاره کرد گفت آقا شما ... بیا اینجا . پسره هم دمش گرفت گفت برو بابا ... بعد دیگه همه شروع کردن به هو کردن تا اینکه بسیجیه حسابی خراب شد رفت ... خلاصه اینکه نیم ساعت همینطوری ترکوندیم تا اینکه چند تا موتور گارد ویژه با باتوم و ... اومدن (اونجایی که ما بودیم چهارتا راه داشت ) من و دوستام و چند نفر دیگه انداختیم تو یه کوچه و شروع کردیم به دویدن که یکی از موتور های گارد ویژه افتاد دنبالمون ... بعد یه دفعه دیدیم کوچه بن بست بود !!! دیگه دستمو بردم تو جیبم که هرچی دارم بریزم رو زمین ولی دیدیم سمت راست یه راه خیلی باریک هست که وسطشم درخته و موتور نمی تونه رد شه ... از همون راه انداختیم بیرون و فرار کردیم ... بعدا از دور همون محل مورد نظر رو که نگاه می کردیم دیدیم 3 تا پلیس واستادن وسط و فقط منتظرن یه نفر نزدیک بشه !!! بعدش هم رفتیم خونه و تا رسیدم ساعت 11 شد !!! ولی در کل چهارشنبه سوری خوبی بود ... هیچ کس هم هیچ کاریش نشد .
این چند تا عکس رو هم ببینین :


فکر کنم که هیچ کدومتون حوصله نداشته بوده باشین ( فعلو حال می کنین !) که همشو خونده باشین !!!
امروز بعد از یه هفته رفتم سر تمرین ... چند هفته ای بود که کمر درد شدیدی داشتم
(جمعه ساعت یازده و ربع شب )
امروز بعد از ظهر دو شیفت پشت سر هم تمرین داشتم که جاتون خالی خیلی خوش گذشت ... آخرش هم مربیمون 4 نفرو انتخاب کرد واسه تمرینای والیبال ساحلی که من نفر اولش بودم !!!
دیشب هم جاتون خالی با بچه ها به مناسبت تعطیلی مدارس رفته بودیم بیرون ... یه عالمه که راه رفتیم و از این ور شهر رفتیم اون طرف شهر ... بچه ها به این نتیجه رسیدن که یکی رو به عنوان مادر خرج انتخاب کنن و همه پولاشونو بدن به اون تا همه مخارجو اون حساب کنه ... منم که از قدیم بهم می گفتن هومن امین و معتمد ... خلاصه اینکه نفری 3 هزارتومان دادن به من باز رفتیم از این سر شهر به اون سر شهر ... شب که شد می خواستیم بریم شام بخوریم که مامانم زنگ زد و گفت زود بیا خونه ... منم با یکی دیگه از بچه ها که اونم می خواست بره خونه از بقیه جدا شدیم و نرفتیم شام بخوریم ... سوار تاکسی شدیم بعد دیدم بچه ها دارن دنبال تاکسی می دون ... بعد یادم افتاد پولاشونو پس ندادم !!! خلاصه اینکه تقریبا 10 تومانی اومد تو جیبم ... !
راستی بچه ها مسافرت ما عقب افتاد ، به جای جمعه سه شنبه صبح می ریم
پ.ن 1: دیشب که با بچه ها رفته بودیم بیرون دی وی دی مرحوم (departed) که اسکار بهترین فیلم امسالو گرفته بود خریدم ... نصفشو دیدم ولی چیزی حالیم نشد ! حالا بقیشو می بینم بعد توصیه می کنم که ببینینش یا نه !
پ.ن 2: شااااااااااااااااااااااااااااااااااااید سه شنبه یکی دو ساعت قبل از سال تحویل آپ کردم و سال نو رو تبریک گفتم ! چون موقع سال تحویل می خوایم برا بار اول بریم حرم و یه راست بعد از سال تحویل بریم مسافرت !
پ.ن 3: فردا صبح می خوایم بریم واسه طرح فیزیکمون بودجه بگیریم ... دعا کنین بودجه رو بدن ... داریم یه ماده عایق جدید در برابر صوت و رطوبت و حرارت و مقاومت و الکتریسیته تولید می کنیم .
دیگه اینکه اگه تا بعد از عید منو ندین نگران نشین ... . سال جدید هم اگه ندیدمتون مبارک !

فعلا خداحافظ



+ | نويسنده : هومن تاريخ : |


چه برفی اومد !!!


سلام ...
خوبین ؟
منم خوبم !
این هفته چند تا امتحان داشتیم که به سلامتی به خیر گذشت !!!
جاتون خالی هفته پیش دوشنبه یه برف خیلی خیلی خوشگل اینجا اومد ... اینقدر دلم هوس برف کرده بود !
دوشنبه و سه شنبه مدرسه ها تعطیل شد . ( سه شنبه اش امتحان ادبیات داشتیم )
چهارشنبه رفتیم مدرسه زنگ اول ورزش داشتیم ... بعد از چند دقیقه معلممون اومد سر کلاس دیدیم 3 تا بیل و 4 تا پارو گذاشته تو یه فرقون اومده سر کلاس که بچه بیاین برین برفا رو از تو حیاط جمع کنین که هم یه کار مثبت انجام داده باشین هم ورزش کرده باشین ... چشمتون روز بد نبینه تا امروز که یه هفته و نیم گذشته هنوز کمرم درد میکنه !!! ( البته علتش اینه که با یکی از بچه های تازه وارد سالن سر رو کم کنی خیلی محکم بازی کردم واسه یه اسپک کل کتف و کمرمو آوردم پایین )

 دیروز هم مدیرمون اومد سر صف گفت عیدی مستخدم مدرسمون یادمون نره بعدش که با بچه ها حساب می کردیم به این نتیجه رسیدیم که اول سال که اومدیم رو میزا یه سانت خاک بود هر روز هم که خودمون کف کلاسمونو تمیز می کنیم برفا رو هم که ما از تو حیاط جمع کردیم پس مستخدممون باید بیاد به ما عیدی بده !!!
منم به سرم زد یه پست متفاوت واسه امروز بزنم ... امروز یه عالمه عکس از برفی که اینجا اومد گرفتم می خوام براتون بزارم ... خدایی عکسایی قشنگی شدن ها ... ( چیکار کنم عقده ی برف دارم دیگه !!! )



دوشنبه صبح که تعطیل شد با بچه ها رفتیم برف بازی اینجا هم یه پارکه .... نمی دونم من چه تخصصی دارم توی هدف گیری دماغ !!! ( البته بماند که بعدا زیر برفا خاک شدم )


 


درختا هم خیلی خوشگل بودن

شب جاتون خالی خیابونا آینه شده بودن ...



البته ماشینا هم روز اول قابل شناسایی نبودن 


اگه می خواستین جایی برین پیاده می رفتین زود تر می رسیدین !!!

سه شنبه رفتیم باغمون ... خیلی خوشگل شده بود !!!
این عکسا واقعا باید اسکرین سیور بشه ها !

ببینین باغمون چه قندیل های قشنگی داره !!!


خوب بگذریم ...
چهارشنبه سوری نزدیکه دیگه !!! تو وبلاگ بقیه که می رفتم یادش افتادم ... جدیدا دیدین شبکه سه شبا یه برنامه میذاره تو تلوزیون ؟ اسمشو نمی دونم ولی راجع به همین چهارشنبه سوری و آتیش بازیه ... اصلا نگاش نکنین که خیلی بد آموزی داره من شخصا هر وقت این برنامه پخش میشه نمی ذارم مامان و بابام نگاش کنن !!!
یادش به خیر پارسال 21 تا 29 اسفند رفته بودیم سمنان مسابقات ... چهارشنبه سوری هم اونجا بودیم بچه ها خوابگاهو ترکوندن !!! فرداش دیدیم توی خبرنامشون نوشتن تیم خراسان رضوی همکاری مناسبی با مسئولین برگزاری مسابقات نداشت !!! البته بعدا خبر رسید تیم بسکتبالمون ( که توی یه خوابگاه دیگه بودن )  اونجا رو به آتیش کشیدن .
ولی دو سال پیش بهترین و آخرین سالی بود که چهارشنبه سوری درست و حسابی داشتم !!! اینجا کلی شورش شد خیلی هیجان داشت ... هر لحظه ممکن بود یه چوبی ، سنگی چیزی بخوره تو سرمون بعدش هم گارد ویژه اومد همه فرار کردیم !!!
حالا یه نصیحت بهتون می کنم : من که می رم چهارشنبه سوری بیرون ولی شما نرین خیلی خطرناکه !!! حالا اگه از بیمارستان زنده برگشتم پست بعدی رو واستون تعریف می کنم چیکارا کردیم ...
راستی ما همین جمعه می ریم مسافرت ...  می خوایم عیدو تهران باشیم ( آخه نصف فک و فامیلای ما اونجان ) بعد هم سمنان و شمال و اطرافشو بگردیم و تا 6 فروردین برگردیم (منم که عشق مسافرت دارم ) !!!
پ. ن : امروز آزمون کانون خیلی حال داد همه دروس عمومی رو 100 زدم !
پ. ن 2 : قضیه فیلم 300 که همه می دونین چیه ... وارنر برادرز یه فیلم ساخته به اسم سیصد که توش سیصد تا از آدمای مثلا پاک و خوب ارتش اسکندر گیر یه میلیون سرباز ایرانی وحشی می افتن که شکستشون می دن ... توی این فیلم حسابی شخصیت ایرانی ها رو خرد کردن ... برا همین یه اعتراض نامه تنظیم شده که اگه برین توی  این سایت (http://www.petitiononline.com/wpci96c/) و اسمتونو بنویسین شما هم توی اعتراض به این فیلم شریک می شین . تا همین چند دقیقه پیش که من چک کردم 9 هزارو و خرده ای اسمشونو نوشتن !!!

دیگه اینکه دیشب یه فیلم دیدم به اسم الماس خونین  ( blood diamond ) که بازیگر معروفش لئوناردو دیکاپریو بود اما خیلی خیلی فیلم قشنگی بود نزدیک بود اشکم در بیاد . اگه گیرتون اومد حتما ببینینش .
واسم دعا کنین زنده بمونم . فعلا ...



+ | نويسنده : هومن تاريخ : |


تقریبا یک ماه بعد ...


سلام ...

خیلی وقته که آپ نکردم .

چیزی به ذهنم نمیرسه که براش مقدمه چینی کنم .

پس بذارین اول از مسابقاتمون بگم :

اولین بازیمون روز یه شنبه بود که بردیمشون منم فیکس بودم و سرعتی می زدم . روز دوم با یه تیم دیگه بازی داشتیم که هرکدوم از ما میبرد صعودش قطعی می شد . (چون اون یکی تیم هم بازی قبلیشو برده بود . ) نمی دونم چرا یه دفعه مربیمون اومد ترکیبو عوض کرد ... کاپیتانمون که پاسورمون بودو گذاشت اسپک بزنه . پاسور ذخیرمونو گذاشت تو ترکیب اصلی ... پاسور ذخیرمون هم که پاس کوتاه بلد نبود بزنه واسه همین من دیگه نمی تونستم سرعتی بزنم و به جاش بلند می زدم . خلاصه اینکه اون بازی رو باختیم . ولی بازی بعدی رو بردیم و از گروهمون صعود کردیم ... رفتیم بالا چند تا تیمو بردیم . بعد از یه تیم خیلی قوی ( که قهرمان شد باختیم ) رفتیم رده بندی خوردیم به همون تیمی که تو گروهمون بود و ازش باخته بودیم ... اونجا اگه می بردیم سوم میشدیم اگه می باختیم هم چهارم .

قرار بود بازیمون ساعت ۵ شروع بشه ... من ساعت چهار و ده دقیقه رفتم تو سالن (زود تر راه افتادم ولی به خاطر نامردی دو تا دیگه از بچه هامون خیلی دیر رسیدم که هروقت یادم میاد تا اعماق وجودم میسوزه ... برا همین دیگه نمی خوام یادم بیارمش ) دیدم بازیمون یه ساعت جلو افتاده و بچه ها توی زمین دارن خودشونو گرم می کنن . اون روز هم بارون می اومد من حسابی خیس شده بودم . تا لباسامو عوض کردم و رفتم تو زمین وقت گرم کردن تموم شد و مربیمون گفت همونطوری برو تو زمین ... وقتی رفتم تو دیدم کاپیتانمونو و یکی دیگه از اسپکرها و لیبرمون هنوز نیومدن . منم که دستم به توپ نخورده بود حسابی سرد بودم ... خلاصه که خیلی بدجور ازشون باختیم . ست آخر ۲۱ به ۱۰ عقب بودیم که کاپیتانمون تازه اومد  . خلاصه اینکه می تونستیم سوم بشیم ولی چهارم شدیم !!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اینو یادم نمیاد که براتون گفته باشم اما اگه تکراری بود به بزرگی خودتون ببخشید : چند وقت پیش سر یکی از کلاسا ( یادم نمیاد چه کلاسی بود ) نشسته بودیم نیم ساعت آخر کلاس معلممون یه عالمه نوشته رو که پای تخته بود گفت بنویسیم تو دفترمون ... توی اون درس هم دفتر من و بقل دستیم شبیه هم بود . اون شروع کرد به نوشتن ولی هرچی به من می گفت بنویس می گفتم حوصله ندارم و بعدا از یکی می گیرم می نویسم . بعد که نوشتنش تموم شد بهش گفتم دستت درد نکنه و دفترشو از تو جامیزم در آوردم بهش دادم ... بعدش فهمید که هرچی نوشته توی دفتر من نوشته بوده خیلی عصبانی شد !!!

اینو هم فکر می کنم که گفته باشم ولی دوباره میگم :

فکر می کنم سوم راهنمایی بودیم که یه معلم انشا داشتیم خیلی جلویی منو دوست داشت ... هرجلسه هم بهش می گفت بیا انشاتو بخون !!! منم یه دفعه دیگه خیلی احساس حسادت کردم رفتم زیر میز بند کفششو به پایه میز گره زدم ... بیچاره بلند شد یه قدم برداشت اومد اون یکی پاشو برداره که با سر افتاد رو میز ...  ( حالا ما به بقیه اش کار نداریم که از کلاس افتادم بیرون  )

یه دفعه هم داشتیم با دوستم تو خیابون راه می رفتیم ... اون طرف خیابون هم یه خانم با دختر و پسرش داشتن می رفتن . خانمه وسط واستاده بود دختره یه طرفش پسره هم طرف دیگه بعد یه موتور اومد از بینشون رد شد کیف زنه رو دزدید. پسره هم خودشو انداخت رو زمین قل خورد افتاد تو جوی آب  زنه جیغ می کشید منو و دوستم داشتیم می خندیدیم ... صحنه استثنایی بود .

دیگه چیز دیگه ای به ذهنم نمی رسه ... سعی می کنم هفته دیگه اپ کنم ....

پ. ن =>درضمن اونایی که هنوز نرفتم تو وبلاگشون معذرت خواهی می کنم که دیر شده ... ولی مطمئن باشن حتما بهشون یه سر می زنم .

فعلا بابای



+ | نويسنده : هومن تاريخ : |


مطالب قبلي

سلام علیکم !

?!..!..!؟
با خوارزمیکارا
2 ساعت با آقا !!!
نمی خواد !
سه باره دارم رفتنی میشم !!!
دوباره برگشتیم ...!
ما باز رفتنی شدیم ...
برگشتیم ...!
ما هم رفتنی شدیم !
امسال هم با همه سوتی هایی که دادیم گذشت !!!
امتحانا
همایش !

برای آخرین بار ...
سالی که نکو نیس از بهارش پیداس
چهارشنبه سوری و دردسر با این پلیسا
چه برفی اومد !!!
تقریبا یک ماه بعد ...






منوي وبلاگ

خانه
ايميل من
طراح قالب
انجمن سايت

Weblog RSS

نويسندگان

موضوعات

آرشيو ماهانه

87/01/01 - 87/01/31
86/09/01 - 86/09/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
86/03/01 - 86/03/31
86/02/01 - 86/02/31
86/01/01 - 86/01/31
85/12/01 - 85/12/29
85/11/01 - 85/11/30
85/10/01 - 85/10/30
85/09/01 - 85/09/30
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30
85/06/01 - 85/06/31
85/05/01 - 85/05/31
85/04/01 - 85/04/31
84/10/01 - 84/10/30

پيوندهاي روزانه

گالري قالب وبلاگ
كليپ موبايل
انجمن نانو دانش آموزی کاسپین
وبلاگ قبلیم تو پرشین بلاگ
آرشيو پيوند ها

آمار وبلاگ

بازديد كل :
جاي كد آمارسنج


اگر مي خواهيد آمار خود را افزايش دهيد ، لينك وبلاگ خود را در لينك باكس ثبت كنيد .