|
سلام ... خوبین ؟ منم بد نیستم عیدتون مبارک باشه ! امیدوارم سال خوبی داشته باشین . جاتون خالی ما سه شنبه صبح زود راه افتادیم که از مسیر سمنان بریم تهران . نرسیده به شاهرود یه کاروانسرا بود مال عهد قاجاریه که یه عالمه ازش عکس گرفتیم . بعد هم توی شاهرود ناهار خوردیم و شب نزدیک ساعت 11 رسیدیم تهران . بعد از شام مامانم و خالم و همه خانما به اضافه شوهر خالم رفتم خوابیدن . اما من و داداشم و پسرخالمو و شوهر دختر خالم نشستیم یه فیلم جدید گرفته بودیم اونو نگاه کردیم ... نزدیک ساعت 2 دیگه هممون خوابیدیم و سال تحویل هیچ کدوم بیدار نشدیم !!! صبح عید خیلی بد بود ... رفتیم خونه خالم اما نفهمیدیم چی شد که دوربینمون گم شد !!! حیف . خیلی دوربین خوبی بود . بعد هم ناهار خالم قیمه بادمجون درست کرده بود که من نفرت دارم ( 3 تا غذا رو امکان نداره بخورم : کدو ، گوشت  ، بادمجون البته کباب می خورم ها ) عصرش رفتیم خونه داییم بعد هم رفتیم خونه اون یکی داییم ..... تو دو روز اول همه عید دیدنی هامونو کردیم و شب بعدش رفتیم مجتمع میلاد نور . چقدر گرون بود همه چی !!! با پسر خالم یه شرت ورزشی قیمت کردیم 34 هزارتومان !!!  بعد هم از راه شمال برگشتیم و پریشب رسیدیم ! دیروز بعد از ظهر هم تمرین والیبال ساحلی داشتیم که رفتیم ورزشگاه دیدیم به به ! یه عالمه مسافر جو گیر شدن فکر کردن اینجا ساحل دریاس اومدن تو زمین والیبال ما چادر زدن !!! آه چرا همه زورشون فقط به ما می رسه ؟!  حالا بذارین چند تا خاطره براتون تعریف کنم :
* چند سال پیش با خالم رفته بودیم بیرون پیتزا بخوریم . اواسط خوردن بودیم که من بلند شدم یه دستمال کاغذی بردارم . ولی خبر نداشتم داداشم که کنارم می نشست صندلی رو از پشتم برداشته بود گذاشته بود اونطرف . منم اومدم بشینم دیدم هیچی زیرم نیست واسه اینکه نیوفتم رومیزی رو گرفتم کشیدم دیگه خودتون می دونین چی شد ، همه نوشابه ها ریخت رو پیتزا ها و بعد همشون با هم ریختن رو من !!! هر وقت یادم می افته کلی می خندم بهش ! 
** دوم دبستان که بودم یه معلم نقاشی داشتیم که همیشه مانتو و مقنعه مشکی می پوشید . یه دفعه من یه نقاشی کشیدم که توش من داشتم به یه نفر هدیه می دادم . تا بردم نقاشیمو به معلممون نشون بدم زود یه بیست برام گذاشت و بدون اینکه بذاره من توضیح بدم نقاشیمو بالا گرفت گفت بچه ها ببینین هومن چه نقاشی قشنگی کشیده . منظورش اینه که ما باید با حیوانات خوش رفتاری کنیم . مثلا توی نقاشیش داره به خرس های مهربون هدیه می ده . منم همونجا بلند گفتم که نه خانم اون خرس نیست . اون شمایین که دارم بهتون هدیه می دم  !!! معلمه یه لحظه کپ کرد بعد نقاشیمو بهم پس داد گفت برو بشین سر جات . خوب به من چه که معلممون خودشو خرس در نظر گرفته !!! 
*** وقتی که تازه رفته بودم اول دبیرستان ، اون اوایل سال ( اون موقع ها که خیلی پاک و معصوم بودم ) با یکی از دوستام کنار دیوار واستاده بودیم که یه پسر سال سومی اومد جلو گفت بچه ها شما درساتون خوبه ؟ گفتیم بد نیس واسه چی ؟ گفت امروز حتما برین اداره آموزش و پرورش قسمت بسیج بگین که می خواین شاگرد اول بشین تا اسمتونو بنویسن . بعد هم برامون تعریف کرد که از بین دانش آموزای اول دبیرستان از هر مدرسه ای هر کس که شاگرد اول بشه و اسمشو به بسیج داده باشه یه سکه بهش می دن ، ما اول باور نکردیم اما اون پسره یکی از دوستاشو صدا زد و بهمون گفت که دوستش سال اول دبیرستان شاگرد اول شده ولی چون اداره بسیج نرفته بوده و اسمشو ننوشته بودن بهش سکه ندادن ... خلاصه اینکه ما بالاخره باور کردیم و با دوستم قرار گذاشتیم همون روز ظهر بعد از مدرسه بریم اداره بسیج. ظهر که شد با دوستم تند و تند کیفامونو برداشتیم رفتیم اداره آموزش و پرورش و به زحمت قسمت بسیجشو پیدا کردیم ... دو تا اتاق بود یکی بسیج خواهران و یکی بسیج برادران اما چون قسمت بسیج برادران تعطیل بود ما سرمونو انداختیم پایین رفتیم قسمت بسیج خواهران . یه خانمی اونجا نشسته بود بهمون چپ چپ نگاه می کردیم .  گفتیم ببخشید خانم چرا بسیج برادران تعطیله ؟ گفت امروز نیومدن اگه کاری از دست من بر میاد بگین تا کمکتون کنم . ما هم مثل این بچه های ساده لوح گفتیم خانم ما می خوایم شاگرد اول بشیم . خانم یه کم چپ چپ نگاه کرد و گفت : خوب ... افرین. حالا چه کاری از دست من براتون برمیاد ؟ گفتیم هیچی دیگه ... ما می خوایم شاگرد اول بشیم . باید اسممونو بنویسین. خانمه تعجب کرده بود گفت : برادرا ببخشید فکر می کنم اشتباه اومدین برای چی من باید اسمتونو بنویسم ؟  ما هم زرنگ بازی در آوردیم گفتیم : نخیر باید اسممونو بنویسین که ما میخوایم شاگرد اول بشیم !!!  خانمه دیگه حسابی تعجب کرده بود گشت از تو کشوی میزش یه پاکت در آورد گفت : باشه اسماتونو بگین تا بنویسم . ما هم اسمامونو گفتیم و شاد و خوشحال اومدیم بیرون که شاگرد اول بشیم و سکه جایزه بگیریم ...  دو سه روز بعدش توی خیابون منتظر دوستم واستاده بودم یه کتاب هم دستم بود ... بعد همون پسره و دوستاش داشتن رد می شدن یکیشون بلند گفت این چرا اینجا واستاده ؟ ... یه نفر دیگه هم از بینشون بلند داد زد مگه نمی دونی ؟ می خواد شاگرد اول بشه . بعد همشون خندیدن و رفتن ... نامردا سر یه هفته کل مدرسه رو پر کرده بودن و تا یکی دو ماه همه مسخرمون می کردن !!! تا حالا هیچ کس منو اینطوری سر کار نذاشته بود ! 
---------------------------------- شانس هم که ندارم ... یه عالمه فیلم خریده بودم که نصفشو برای عید تلوزیون گذاشت ... اگه می تونی منو بگیر ، بلوک 13 ، شبی در موزه و چند تا دیگه که الان یادم نمیاد . ولی یه پیشنهاد : اگه فیلم مرحوم (departed) گیرتون اومد حتما ببینیدش فوق العاده اس .  دیگه من برم ... فعلا ... 
+ | نويسنده : هومن تاريخ : |
|