|
سلام...
خوبین ؟
این هفته خسته کننده بود ... هر روز دنبال این طرحمون این طرف و اون طرف می رفتیم ... آسمونم فهمیده بود ما قراره این روزا خیلی راه بریم حسابی جوش آورده بود ... با دوستم سوار تاکسی می شدیم احساس می کردم اطرافمو با آهن گداخته شده پوشوندن .
بالاخره هرچی تاییدیه و معرفی نامه و مدرک و ... لازم بود جمع کردیم تا بریم تهران بعد از ثبت اختراع با دانشگاه شریف کارمونو ادامه بدیم . چون دستگاههایی که می خوایم اینجا نیس .
دیروز هم رفتیم بلیط بخیریم ... اما وقتی رسیدیم از ساعت ۷ گذشته بود و همه شرکت های مسافربری تعطیل بودن ... افتاد به شنبه .
اگه بتونیم یه شنبه شب راه می افتیم که دوشنبه صبح زود تهران باشیم .
فقط یه مشکل کوچولویی که داریم ... چون ما زیر ۱۸ سالیم و مجرد هم هستیم بهمون اتاق نمیدن ... البته ما یه عالمه معرفی نامه و ... گرفتیم که بهمون اتاق میدن ... اما من که می دونم آخرش مجبور میشیم یا تو فرودگاه بخوابیم یا تو حرم امام .
دوستم میگه بریم هتل امام ... اونجا بعضی وقتا چایی هم میدن اما من میگم بریم فرودگاه بخوابیم ... تلوزیون هم داره 
یه مشکل دیگه ای که هست اینه که من هر وقت تهران رفتم با ماشین بودم... خودم زیاد بلد نیستم برا همین فکر کنم اگه گم نشیم دو ساعت طول میکشه تا بخوایم بریم از یه جا به جای دیگه. ( البته من نقشه تهرانو ریختم رو موبایلم اما فکر نمی کنم خیلی فایده ای داشته باشه ) 
حالا که فکر می کنم با خودم میگم عجب قدرتی دارم .... چطوری تونستم مامانمو راضی کنم که بزاره تنها برم ؟!!! 

دعا کنین کار ثبت زیاد طول نکشه ... یعنی قبل از مرداد تموم بشه . چون برای جشنواره مادرید که توی مرداد برگذار میشه حتما باید مدرک ثبت اختراع کشور تابع رو داشته باشیم .
چند روز پیش یه خانمی زنگ زد خونمون پسرداییم گوشی رو برداشت ... مثل اینکه خانمه بانک ملتو می خواسته .... چند دقیقه بعد دوباره زنگ زد خودم گوشی رو برداشتم ... دیدم همون خانمه اس که بانکو می خواسته ... گفت اونجا بانک ملته ؟ منم گفتم نه ... بعدش پرسید شماره بانک ملت چنده ... می خواستم بهش شماره ۱۱۸ رو بدم اما یه فکر بهتر به سرم زد : گفتم گوشی دستتون . چند دقیقه بعد بهش گفتم یادداشت بفرمایید بانک ملت شعبه میدان شهدا ( یه شماره از خودم گفتم ) بفرمایید با آقای کلهری وصل کنند . بگین فلانی معرفیتون کرده تا سریع تر کارتونو راه بندازن . بیچاره خانمه کلی تشکر کرد .
یه بار هم با برادرمو و دوستاش رفته بودیم شام بیرون ... اینا یه عالمه غذا سفارش دادن و حسابی خودشونو و منو تحویل گرفتن و خلاصه کاملترین سرویس غذا رو سفارش دادن ... گارسونا هم همه خوشحال بودن که اون شب کلی پول به جیب می زننن (آخه ۹ نفر بودیم ) مدام دور و بر ما می چرخیدن شام تموم شد ما هم همه بلند شدیم رفتیم جلوی صندوق . که یکی از دوستای داداشم گفت قربان دست شما درد نکنه حالا اگه ظرفی دارین یا رستوران کاری داره که انجام بشه به اندازه پول غذا ما در خدمتتون هستیم . مدیر رستورانه مثل من فکر کرد اون شوخی میکنه یه ذره الکی خندید گفت خواهش می کنم قربان . بعد دوست داداشم گفت نخیر جدی می گم . صاحب رستورانه بیچاره یه ذره به ما نگاه کرد گفت شوخی می فرمایید نه ؟ منم که از همه جا بی خبر مونده بودم چیکار کنم !!! 
صاحب رستورانه وقتی فهمید قضیه جدی خیلی بهمون گیر داد که همین شما جوونایین که اینکارا رو می کنین و ... از این حرفا بعدش گفت برید بیرون نمی خواد کاری کنین . بعد که اینو گفت ما داشتیم می رفتیم بیرون دوست داداشم از تو جیبش پول در آورد حساب کرد ... نمی دونین صاحب رستورانه چقدر ذوق کرده بود .  
چقدر این پست مسخره شد ... کاشکی نمی نوشتم . 
خلاصه اینکه انشالله ما دیگه رفتنی شدیم ... برامون دعا کنین ( برای من بیشتر دعا کنین )

+ | نويسنده : هومن تاريخ : |
|