سلام ...!
خوبین ؟
روزه هاتون قبول باشه !

تا اونجایی گفتم که وقتی به سرپرستمون زنگ زدم و بعد از اینکه یه دل سیر بهمون فحش داد گفت ساعت 11 در خوابگاهو می بندن . ما هم سریع یه آژانس گرفتیم و رفتیم خوابگاه دانشگاه شهید رجایی تو لویزان ! ساعت 11 و ربع رسیدیم . جای بدی نبود . بقیه بچه ها همه اتاقا رو پر کرده بودن ما مجبور شدیم بریم تو اتاق سرپرستا !!!
رفتیم از فتوحاتمون برا سرپرستمون تعریف کردیم. اونم حسابی خوشحال بود که بچه های منطقه خودش تو اتاقشن و این کارارو اونا انجام دادن بعد از اینکه ما حرفمون تموم میشد یه دل سیر می خندید بعد 3 بار برای بقیه سرپرستا تعریف می کرد

!!! بعد هم خوابیدیم تا صبح ساعت 6 بریم دانشگاه برای داوری مرحله اول !

چشمتون روز بد نبینه بعد از صبحانه رفتیم توی ساختمون اصلی دانشگاه دیدیم اسم طرح ما رو اولین طرح برا داوری رد کردن

!!! ( 12 تا گروه بود که ما توی گروه فیزیک بودیم ) رفتیم تو اتاق دیدیم 4 تا داور نشستن رو صندلی همشونم یه لبخند عاقل اندر سفیه به لب دارن . یکیشونم بلند شد درو قفل کرد !!! بعد همشون نیشاشونو بیشتر باز کردن ! گفتیم دیگه کارمون تمومه ...


خلاصه که بعد از چند تا سوال کشف کردیم از 4 تا داور یکیشون دکترای فیزیک جامد داره و 16 ساله روی نانوپوشش ها کار می کنه

( کار ما هم کشیدن نانو پوشش با خواص خاص روی شیشه بود ) یکی دیگشونم دکترای مواد گرایش شیشه داره

!!!
خلاصه همین دو تا حسابی اذیتمون کردن . یکیشونم می خواست به زور ثابت کنه که ما طرحو از یه جایی دزدیم

!!! خلاصه اینکه یه عالمه ما رو سوال پیچ کردن بعدش هم گفتن این طرح خلاقیت نداره

. ما به خلاقیت شما صفر میدیم به فناوریتون 20(البته بعدش گفتن شوخی کردن و به خودشون مربوطه چه نمره ای بدن ) ... بعدش هم حسابی ناامیدمون کردن و انداختنمون بیرون

... ما وقتی اومدیم بیرون به هرکدوم از مشاورامون که می گفتیم ، می گفتن هر چی بیشتر ناامیدتون کنن یعنی احتمال مقام آوردن طرح بیشتره مثل اینکه پارسال هم یه طرح بوده بهش گفتن اصلا به درد خوارزمی نمی خوره اما بعدش اول شده !

... بعدش هم از لحاظ زمانی ما رو بیشتر از 1 ساعت نگه داشتن اما طرحهای دیگه 40 دقیقه یا 30 دقیقه بیشتر نبود. نتایجم گفتن توی مهر اعلام می کنن ... پس تا اون موقع هیچی معلوم نیس. دوستم که حسابی دپرس شده بود اما من دیدم یه روز که بیشتر اونجا نیستیم بیخیال ... خوش بگذرون !!!


( مثل همون هومن قدیمی ! )
وسط که منم لباس زرده دوستمه .آبیه از سبزواره طرحش یه صندلی نجات بود (که عملیاتامونو با اون انجام می دادیم )مشکیه(دستگاه تصفیه گازوئیل) و نارنجیه(یادم نیس طرحش چی بود ) هم فکر کنم مشهدی باشن
قرار بود فردا صبحش ساعت 6 راه بیافتیم . منم یه طرح ریختم که تا صبح با بقیه بچه ها بیدار بشینیم به جاش فردا تو اتوبوس بخوابیم
. خلاصه اینکه تا 12 نشستیم حرف زدیم و بازی و سر صدا کردیم تا اینکه سرپرست بچه های یاسوج اومد اعتراض کرد
. ما هم رفتیم بیرون نگهبان خوابگاهو بیدار کردیم ازش راکت پینگ پنگ گرفتیم
. یه ساعت هم اونجا بازی کردیم . بعد خسته شدیم . دوباره رفتیم بیدارش کردیم راکتا رو بهش پس دادیم
. بعد رفتیم تو خوابگاه یکی از بچه ها لب تاب آورده بود نشستیم فیلم نگاه کردیم فقط مشکل این بود که فیلمش صدا نداشت ... زیر نویسم نداشت فقط تصویر بود ! 
. نزدیک ساعت ۳ نصف بچه ها خواب بودن نصفه دیگه هم گیچ ... منم دوستم و یکی دیگه از بچه ها رو بلند کردم با هم رفتیم 10 تا لیوان یه بار مصرف پر آب کردیم . اول رفتیم توی یکی از اتاقا که نصف بچه ها توش خواب بودن توی کفش همشون آب ریختیم
. بعد هم رفتیم توی خوابگاه بچه های تربت اونا هنوز داشتن فیلم نگاه می کردن . آروم از پشت سرشون توی کفشاشون دونه ، دونه آب ریختم
اومدم بیرون داشتیم می رفتیم و می خندیدیم که یه دفعه در اتاقشون باز شد حمله کردن
. ما هم سریع رفتیم توی اون اتاقی که اول تو کفشاشون آب ریختیم درو قفل کردیم رفتیم زیر تختاشون دراز کشیدیم
. پایینه درا یه هواکش داشت . بچه های تربت هم هواکشو باز کردن یه پارچ آب ریختن تو اتاقمون
. از صدای آب یکی از بچه های شهرستانی (طرق ) که تو اتاق بود از خواب بیدار شد ما هم سریع گفتیم اینا اومدن یه سطل آب ریختن تو اتاق کفشاتون خیس شد 
!!!
اونم بلند شد رفت سطل آشغالو برداشت آشغالاشو خالی کرد پر آبش کرد از زیر در ریخت تو اتاقشون
!!! بعد اونا آب و شامپو با هم مخلوط کردن آب کف ریختن
باز ما پوست تخمه ریختیم تو سطل آشغال و ....
(بماند که من یه سطل آب دستم گرفته بودم کشیک می دادیم تا اگه در اتاقشونو باز کنن بریزیم روشون اما بعد در اتاق بقلی که سرپرستا توش بودن باز شد منم دستپاچه شدم سطلو رو خودم خالی کردم
! ) تا 5:5 هر دو تا اتاقو به گند کشیدیم .... 5:5 هم همونجا خوابیدیم تا 6 که سرپرستامون اومدن بیدارمون کردن ... بیچاره ها حسابی تعجب کرده بودن که چرا همه جا خیسه
!!!.... خلاصه اینکه کفش همه خیس بود به غیر از کفش منو و دوستم که تو اتاق سرپرستا بود . 
ولی توی اتوبوس هم هیچی نخوابیدم ... با بچه ها صحبت می کردیم خوب بود . اما سرپرستمون نمی دونم چرا به من شک داشت از همون اول گفت تو بیا جلو کنار من بشین
... هرچی گفتم اینجا می خوام کنار بچه ها باشم گفت نه بیا اینجا من تنهام ...
خلاصه منم یک ساعت جلو نشستم و خوابوندمش بعد دوباره برگشتم وسط اتوبوس پیش بقیه بچه ها
!!! اینم قضیه خوارزمیکاری من بود ... الان که نوشتم با خودم میگم خیلی مسخره شده ... شاید هیچ وقت شما اینو نخونین ... یعنی هیچ وقت اینو پست نکنم
!
دیگه اینکه اگه روزه میگیرین سر افطار برام دعا کنین من نمی تونم تو کنکور قبول بشم . همه امیدم به همین خوارزمیه !!! 

راستی شما دیروز روزه گرفتین ؟!! من که مرجع تقلیدم امروزو روز اول ماه اعلام کرده بود.به بقیه کار ندارم اما مثل اینکه تو ایران پنجشنبه رو روز اول اعلام کردن ! 
مواظب خودتون باشین .
فعلا ... 
پ . ن =>این لغت خوارزمیکارو هم خودم اختراعش کردم . البته اونجا که بودیم به یکی از داورا هم سرایت کرده بود !