|
سلام ...
خیلی وقته که آپ نکردم .
چیزی به ذهنم نمیرسه که براش مقدمه چینی کنم .
پس بذارین اول از مسابقاتمون بگم :
اولین بازیمون روز یه شنبه بود که بردیمشون منم فیکس بودم و سرعتی می زدم . روز دوم با یه تیم دیگه بازی داشتیم که هرکدوم از ما میبرد صعودش قطعی می شد . (چون اون یکی تیم هم بازی قبلیشو برده بود . ) نمی دونم چرا یه دفعه مربیمون اومد ترکیبو عوض کرد ... کاپیتانمون که پاسورمون بودو گذاشت اسپک بزنه . پاسور ذخیرمونو گذاشت تو ترکیب اصلی ... پاسور ذخیرمون هم که پاس کوتاه بلد نبود بزنه واسه همین من دیگه نمی تونستم سرعتی بزنم و به جاش بلند می زدم . خلاصه اینکه اون بازی رو باختیم . ولی بازی بعدی رو بردیم و از گروهمون صعود کردیم ... رفتیم بالا چند تا تیمو بردیم . بعد از یه تیم خیلی قوی ( که قهرمان شد باختیم ) رفتیم رده بندی خوردیم به همون تیمی که تو گروهمون بود و ازش باخته بودیم ... اونجا اگه می بردیم سوم میشدیم اگه می باختیم هم چهارم .
قرار بود بازیمون ساعت ۵ شروع بشه ... من ساعت چهار و ده دقیقه رفتم تو سالن (زود تر راه افتادم ولی به خاطر نامردی دو تا دیگه از بچه هامون خیلی دیر رسیدم که هروقت یادم میاد تا اعماق وجودم میسوزه ... برا همین دیگه نمی خوام یادم بیارمش ) دیدم بازیمون یه ساعت جلو افتاده و بچه ها توی زمین دارن خودشونو گرم می کنن . اون روز هم بارون می اومد من حسابی خیس شده بودم . تا لباسامو عوض کردم و رفتم تو زمین وقت گرم کردن تموم شد و مربیمون گفت همونطوری برو تو زمین ... وقتی رفتم تو دیدم کاپیتانمونو و یکی دیگه از اسپکرها و لیبرمون هنوز نیومدن . منم که دستم به توپ نخورده بود حسابی سرد بودم ... خلاصه که خیلی بدجور ازشون باختیم . ست آخر ۲۱ به ۱۰ عقب بودیم که کاپیتانمون تازه اومد . خلاصه اینکه می تونستیم سوم بشیم ولی چهارم شدیم !!! 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینو یادم نمیاد که براتون گفته باشم اما اگه تکراری بود به بزرگی خودتون ببخشید : چند وقت پیش سر یکی از کلاسا ( یادم نمیاد چه کلاسی بود ) نشسته بودیم نیم ساعت آخر کلاس معلممون یه عالمه نوشته رو که پای تخته بود گفت بنویسیم تو دفترمون ... توی اون درس هم دفتر من و بقل دستیم شبیه هم بود . اون شروع کرد به نوشتن ولی هرچی به من می گفت بنویس می گفتم حوصله ندارم و بعدا از یکی می گیرم می نویسم . بعد که نوشتنش تموم شد بهش گفتم دستت درد نکنه و دفترشو از تو جامیزم در آوردم بهش دادم ... بعدش فهمید که هرچی نوشته توی دفتر من نوشته بوده خیلی عصبانی شد !!! 
اینو هم فکر می کنم که گفته باشم ولی دوباره میگم :
فکر می کنم سوم راهنمایی بودیم که یه معلم انشا داشتیم خیلی جلویی منو دوست داشت ... هرجلسه هم بهش می گفت بیا انشاتو بخون !!! منم یه دفعه دیگه خیلی احساس حسادت کردم رفتم زیر میز بند کفششو به پایه میز گره زدم ... بیچاره بلند شد یه قدم برداشت اومد اون یکی پاشو برداره که با سر افتاد رو میز ... ( حالا ما به بقیه اش کار نداریم که از کلاس افتادم بیرون )
یه دفعه هم داشتیم با دوستم تو خیابون راه می رفتیم ... اون طرف خیابون هم یه خانم با دختر و پسرش داشتن می رفتن . خانمه وسط واستاده بود دختره یه طرفش پسره هم طرف دیگه بعد یه موتور اومد از بینشون رد شد کیف زنه رو دزدید. پسره هم خودشو انداخت رو زمین قل خورد افتاد تو جوی آب زنه جیغ می کشید منو و دوستم داشتیم می خندیدیم ... صحنه استثنایی بود . 
دیگه چیز دیگه ای به ذهنم نمی رسه ... سعی می کنم هفته دیگه اپ کنم ....
پ. ن =>درضمن اونایی که هنوز نرفتم تو وبلاگشون معذرت خواهی می کنم که دیر شده ... ولی مطمئن باشن حتما بهشون یه سر می زنم .
فعلا بابای
+ | نويسنده : هومن تاريخ : جمعه 1385/12/04 |
|