|
(چهارشنبه ساعت پنج دقیقه به ده شب ) سلام ... خوبین الان همینطوری الکی نشسته بودم پای کامپیوتر داشتم آهنگ رو در و دیوار این شهر از محمد زارع (کیارش ) رو گوش می دادم که دیدم یه new text document تو دسکتاپمه بازش کردم دیدم خالیه ... می خواستم پاکش کنم گفتم حالا که بیکارم بشینم بنویسم .  اول بذارین از چهارشنبه سوری براتون بگم : دیروز(سه شنبه ) با اجازتون ساعت 5 که از تمرین برمی گشتم دیدم کل شهر و به خصوص سمت خونه ما ( راهنمایی ) مثل .... مثل مور و ملخ پلیس و گارد ویژه ریخته بودن . بعد رفتم خونه زود ناهار خوردم با بچه ها رفتیم از خونه بیرون ...  من که مهمات خطرناک حمل نمی کردم ولی همین ترقه ها هم برای اینکه به مشکل برنخوره توی کیف پولمو و توی خودکار و ... قایم کرده بودم !!!  خلاصه اینکه یه کم راه رفتیم دیدیم اصلا راه نداره که بتونیم یه ذره جیبامونو سبک کنیم ... بعد رفتیم ساندویچ خوردیم ! و ادامه دادیم . ( لازم به تذکره که یه قسمت از شهر ما هست که معروفه به قلعه آبکو اونجا دیگه آخر خلافکار و سطح پایین و قاتل و ... زندگی می کنن . یعنی من با این همه ابهتم شب که چه عرض کنم روز هم جرئت نمی کنم از اونجا رد بشم ! هروقت هم که بین دو تا بچه سوسول دعوا میشه و یکیشون می خواد بگه من خیلی خطرناکم میگه من بچه قلعه آبکوئم ها !!!) داشتیم با تاکسی رد می شدیم که بریم یه جا دیگه دیدیم از دور یه دود سیاهی وسطه خیابونه ... اول فکر کردیم ماشین آتیش گرفته ولی بعد که رفتیم جلوتر دیدم بازم دم بچه های قلعه گرم ... کل خیابونو یه خط سرتاسری آتیش کشیده بودن  ... ( فکر می کنم ده تا لاستیک گذاشتن کنار هم همه رو با هم آتیش زدن ) راننده تاکسیه گفت آقا از اینجا دیگه جلوتر نمی شه رفت . من و دوستام هم پیاده شدیم ... دیدیم عجب جمعیتی اونجا بود ... چند دقیقه واستادیم بعد به این نتیجه رسیدیم که اونجا درجه خطرش از حد ما بالاتره ... ( کم مونده بود آرپی جی بیارن بزنن ! ) واسه همین قبل از شهید شدن پیاده رفتیم تا ..................... یه عالمه راه رفتیم تا اینکه رسیدیم به یه پارک ( پارک بهار تو سجاد ) دیدیم چقدر صداهای جالبی از اونجا میاد ... رفتیم آخرش دیدیم به به !!! یه عالمه خانم و آقای جوون دارن تند و تند ترقه می اندازن پلیسا هم فقط بهشون نگاه می کنن !!! ما هم یه ذره بهشون نگاه کردیم بعد من به دوستام گفتم واقعا چقدر پلیسای با مسئولیتی داریم ها !!! بعد یه لحظه دیدیم یه مردی که کت شلوار داشت کنارم واستاده بود خیلی بد داره نگاه می کنه بعد زود درستش کردم گفتم البته خیلی خوب دارن تلاش می کنن اما جمع کردن این مردم بی مسئولیت به این راحتیا نیس !!! ولی پلیسه هنوزم بد نگاه می کرد . آخرش دیگه خیلی نگاهش سنگین شد من رفتم اونطرف واستادم . ( فقط کافی بود یه لحظه نگام تو نگاهش گره می خورد تا هر از دهنش در می اومد بهم بگه ها !!! ) بعد از چند دقیقه پلیسا همه رو از پارک بیرون کردن من دیدم داریم بیرون میشیم زود موبایلمو در آوردم شروع کردم به الکی صحبت کردن و آروم آروم چرخیدم و مثلا داشتم با موبایل صحبت می کردم از بین پلیسا آروم آروم رفتم تو پارک ( مثلا حواسم نبود ) بعضی هاشون بهم نگاه می کردن فکر می کردن حواسم پرته هیچی نمی گفتن دو سه نفرشون هم گیر دادن که با دستم اشاره کردم باشه !!! خلاصه اینکه دوباره رفتم ته پارک. اونجا چند از این جوونای مثل خودم که به زور رفته بودن سربازی و داشتن انجام وظیفه می کردن واستاده بودن ... اومدم موبایلمو بذارم تو جیبم یکیشون گفت داداش ترقه داری ؟ منم خودمو زدم به اون راه گفتم نه بابا موبایله ! بعد گفت اگه داری بده که فرماندهامون رفتن یه ذره حال کنیم !!! من گفتم اه ... خوب پس بیا کیف پولمو در آوردم دهنشون کف کرد ! یکیشون گفت این کیف پوله یا کیف مهمات ؟! چندتا زدن وقتی مطمئن شدم برو بچس اهل حالی هستن به دوستام هم زنگ زدم و گفتم یواشکی بیان تو پارک که اومدن و یه نیم ساعتی با رفقای سرباز حال کردیم . بعد دوباره فرماندهاشون با وانت اومدن واسشون شام آوردم ما هم تند از اخر پارک رفتیم تو یه کوچه و خودمونو گم و گور کردیم داشتیم هنوز راه می رفتیم که دیدیم بازم صداهای جالب میاد !!! رفتیم سمت صداها دیدیم به به !!! جوونای مهربون با شخصیت با فرهنگ یه حلقه بزرگ تشکیل دادن هی ترقه و از این جور چیزا می اندازن منم یه آبشاری دینامیت ( یه چیزیه که وقتی فیتیلشو روشن می کنیم می چرخه و نور میده آخرش هم می ترکه ) که همون روزش از تو جیب یکی از بچه های مدرسمون برداشته بودم ( البته عصرش واسش اس ام اس زدم گفتم ها ... ) روشن کردم انداختم وسط ولی نترکید حسابی آبروم رفت !!! (امروز صبح که رفتم مدرسه یکی زدم تو گوشش بیچاره کف کرده بود! ) یه ساعتی هم اونجا رو ترکوندیم بعد چند تا موتور از برو بچه های بسیجی ریختن وسط که هیچکس بهشون محل نذاشت بعد یکیشون از موتور پیاده شد مثل این جو گرفته ها واستاد وسط که کسی ترقه نندازه ، بلافاصه یه نفر زیر پاش ترقه انداخت ... طرف هم اشاره کرد گفت آقا شما ... بیا اینجا . پسره هم دمش گرفت گفت برو بابا ... بعد دیگه همه شروع کردن به هو کردن تا اینکه بسیجیه حسابی خراب شد رفت ... خلاصه اینکه نیم ساعت همینطوری ترکوندیم تا اینکه چند تا موتور گارد ویژه با باتوم و ... اومدن (اونجایی که ما بودیم چهارتا راه داشت ) من و دوستام و چند نفر دیگه انداختیم تو یه کوچه و شروع کردیم به دویدن که یکی از موتور های گارد ویژه افتاد دنبالمون ... بعد یه دفعه دیدیم کوچه بن بست بود !!! دیگه دستمو بردم تو جیبم که هرچی دارم بریزم رو زمین ولی دیدیم سمت راست یه راه خیلی باریک هست که وسطشم درخته و موتور نمی تونه رد شه ... از همون راه انداختیم بیرون و فرار کردیم ... بعدا از دور همون محل مورد نظر رو که نگاه می کردیم دیدیم 3 تا پلیس واستادن وسط و فقط منتظرن یه نفر نزدیک بشه !!! بعدش هم رفتیم خونه و تا رسیدم ساعت 11 شد !!! ولی در کل چهارشنبه سوری خوبی بود ... هیچ کس هم هیچ کاریش نشد . این چند تا عکس رو هم ببینین :



فکر کنم که هیچ کدومتون حوصله نداشته بوده باشین ( فعلو حال می کنین !) که همشو خونده باشین !!! امروز بعد از یه هفته رفتم سر تمرین ... چند هفته ای بود که کمر درد شدیدی داشتم (جمعه ساعت یازده و ربع شب ) امروز بعد از ظهر دو شیفت پشت سر هم تمرین داشتم که جاتون خالی خیلی خوش گذشت ... آخرش هم مربیمون 4 نفرو انتخاب کرد واسه تمرینای والیبال ساحلی که من نفر اولش بودم !!! دیشب هم جاتون خالی با بچه ها به مناسبت تعطیلی مدارس رفته بودیم بیرون ... یه عالمه که راه رفتیم و از این ور شهر رفتیم اون طرف شهر ... بچه ها به این نتیجه رسیدن که یکی رو به عنوان مادر خرج انتخاب کنن و همه پولاشونو بدن به اون تا همه مخارجو اون حساب کنه ... منم که از قدیم بهم می گفتن هومن امین و معتمد ... خلاصه اینکه نفری 3 هزارتومان دادن به من باز رفتیم از این سر شهر به اون سر شهر ... شب که شد می خواستیم بریم شام بخوریم که مامانم زنگ زد و گفت زود بیا خونه ... منم با یکی دیگه از بچه ها که اونم می خواست بره خونه از بقیه جدا شدیم و نرفتیم شام بخوریم ... سوار تاکسی شدیم بعد دیدم بچه ها دارن دنبال تاکسی می دون ... بعد یادم افتاد پولاشونو پس ندادم !!! خلاصه اینکه تقریبا 10 تومانی اومد تو جیبم ... ! راستی بچه ها مسافرت ما عقب افتاد ، به جای جمعه سه شنبه صبح می ریم پ.ن 1: دیشب که با بچه ها رفته بودیم بیرون دی وی دی مرحوم (departed) که اسکار بهترین فیلم امسالو گرفته بود خریدم ... نصفشو دیدم ولی چیزی حالیم نشد ! حالا بقیشو می بینم بعد توصیه می کنم که ببینینش یا نه ! پ.ن 2: شااااااااااااااااااااااااااااااااااااید سه شنبه یکی دو ساعت قبل از سال تحویل آپ کردم و سال نو رو تبریک گفتم ! چون موقع سال تحویل می خوایم برا بار اول بریم حرم و یه راست بعد از سال تحویل بریم مسافرت ! پ.ن 3: فردا صبح می خوایم بریم واسه طرح فیزیکمون بودجه بگیریم ... دعا کنین بودجه رو بدن ... داریم یه ماده عایق جدید در برابر صوت و رطوبت و حرارت و مقاومت و الکتریسیته تولید می کنیم . دیگه اینکه اگه تا بعد از عید منو ندین نگران نشین ... . سال جدید هم اگه ندیدمتون مبارک !
فعلا خداحافظ  
+ | نويسنده : هومن تاريخ : شنبه 1385/12/26 |
|