|
سلام ... امروز روز آخر تعطیلات عیده .  عید امسال زیاد بهم خوش نگذشت . خیلی هم زود تموم شد . تازه دایی مامانم هم فوت فرمودن ! هیچ عید دیدنی نداشتیم => هیچ عیدیی هم در کار نبود !!!  امروز هم که مثل هر سال میریم باغ . سالهای قبل عصرها تور می بستیم و والیبال بازی می کردیم . یادش به خیر پارسال من و داداشم با هم تو یه تیم واستادیم بقیه همه توی تیم رو به رو بودن ولی بازم بردیمشون ... ( البته داداشم جو گیر شده بود خیلی ادعا می کرد که امسال می خوام به جای داداشم با یکی دیگه وایستم ) راستی امروز تولد داداشمه !!! ماه فروردین از لحاظ اقتصادی خیلی ماهه بدیه !!! داداشم و خواهرم و خواهر زادم و یکی از دوستام توی 13 روزه اول این ماه به دنیا اومدن ... ولی خوش به حال داداشم روز سیزدهم به دنیا اومده کل فامیل براش هدیه میارن !!! دیشب داشتم به بچگی هام فکر می کردم یاد یکی دو تا خاطره افتادم ! یه پسر خاله دارم که چند سال از من بزرگتره ... اون موقع ها که بچه بودیم ، من و پسر داییم ( که هم سنیم ) می رفتیم خونه این پسر خالم تا باهاش بازی کنیم ... اون نامردم یه شوخی های خیلی وحشتناک می کرد باهامون ... مثلا سیم وصل می کرد با بتری 9 ولت بعد می زد به زبون ما !!! و از این کارای خیلی وحشتناک ! یه سالی این از طرف مدرسه موهاشو از ته ماشین کرده بود ! منم خونشون بودم ! این پسر خالم توی حیاطشون نشسته بود روی زمین داشت بند کفششو می بست منم واستاده بودم کنارش . یه لحظه یه فکر خیلی جالب اومد تو ذهنم یه نگاه به دستم کردم که خیس بود یه نگاه به سرش با همه قدرتم محکم زدم تو سرش . اونقدر محکم زدم که بیچاره افتاد رو زمین منم مثل اسب دویدم و از خونشون اومدم بیرون داشتم همینطوری می دویدم که خالم از رو به رو می اومد منو دید و به زور برگردوند خونه که مامانم باید بیاد دنبالم !!! وقتی برگشتیم خونشون دیدم پسرخالم نشسته رو زمین یه جور خیلی وحشتناکی بهم نگاه می کنه . رد 4 تا از انگشتام مونده بود رو سرش ... هروقت یادم میاد می خندم به این صحنه !    یه سال هم رفته بودم خونه اون پسر داییم که باهاش هم سنم . داشتیم بازی می کردیم که آبشون قطع شد داییم هم رفته بود دستشویی به پسر داییم گفت که یه آفتابه آب برداره ببره براش !!! منم تو بچگیم با وجود پاکی و معصومیت بعضی وقتا شیطون گولم می زد یه کارای جالبی می کردم ! به پسر داییم گفتم بیا یه کار جالبی بکنیم : رفتیم از تو سماور آفتابه رو با آب جوش آب کردیم یه ذره هم آب سرد از تو یخچال ریختیم توش که بخار نکنه معلوم بشه بردیم دادیم به داییم  !!! دیگه خودتون حدس بزنین چی شد !!! فقط شانس آوردیم که داییم دست بزن نداشت .  راستی امروز باید برم موهامو ماشین کنم !!! باز نزدیک خرداد شده و مدیر ما جو گیر ... میگه باید ماشین کنین که حواستون فقط به درس باشه ! آخه اونی که بخواد درس بخونه می خونه دیگه !!!  خوب دیگه ... امروز نمی خواستم خاطره بنویسم ولی دیدم آپ بدون خاطره فایده نداره . یه جورایی اومدم خداحافظی .  دیروز جو گیر شدم با خودم گفتم امسال خیلی دارم کم درس می خونم ... واسه همین تصمیم گرفتم که بعد از این آپ ( و کلا بعد از امروز ) کامپیوترو جمع کنم بذارم تو جعبش ببرم بذارم تو انباریمون که دیگه تا آخر خرداد بهش دست نزنم .  البته خیلی جو گرفته بودم می خواستم تلوزیونو هم جمع کنم که دیدم واقعا اون یکی دیگه خیلی ستمه !!! واسه همین با همین کامپیوتر کنار اومدم .  البته نه اینکه تا سه ماه دیگه نمیام ها ... میام . هر چند وقت یه بار می رم کافی نت و یه آپی میکنم. امیدوارم درک کنین . چون این خیلی برام مهمه !!!  دیگه اینکه اگه خوبی یا بدی ( که ندیدین ) ازم دیدین برام هیچ اهمیتی نداره !!!  نه ... جدی ببخشید دیگه . می خوام هر روز برام دعا کنین چون من خیلی زود بیخیال درس میشم . امشب می خوام برم موهامو بزنم ! این دفعه زیاد شاکی نیستم چون می خوام واقعا درس بخونم . مطمئننا چند بار دیگه آپ می کنم .  پس فعلا برام دعا کنین و خداحافظ .  
+ | نويسنده : هومن تاريخ : دوشنبه 1386/01/13 |
|