|
سلام ... خوبین ؟!! چه خبرا ؟ جاتون خالی امتحانای من همین امروز تموم شد ... ولی نمی دونم چرا اصلا احساس تابستون نمی کنم !!! امسال برای امتحانای ترم دوم خیلی درس خوندم چون توی طول سال مخصوصا ترم دوم دنبال کارای طرحمون بودیم غیبت زیاد داشتم وقتی هم که سر کلاس بودم حواسم جای دیگه بود ...  خیلی جالب بود کتابا رو باز می کردم که بخونم به خودم می گفتم چه جالت همه مطالب جدیده!!! ... تا حالا مثل اونا به چشمم نخورده بود ... خلاصه اینکه هرکدوم از کتابا رو به جای یه سال تو یه شب می خوندم !!! مخصوصا هندسه چون همیشه زنگ هندسه تکلیفای زبان زنگ بعدشو می نوشتیم !!! امسال معلم دفاعیمونو خیلی اذیت کردم . یادم باشه اگه دیدمش بگم حلالم کنه ... بیچاره ترم اول امتحان میان ترم ازمون گرفته بود من 5 شدم ... بعد امتحان ترم گرفت تو کلاسمون 2 نفر 20 شدن یکیش من بودم . این آقا هم خیلی عصبانی اومد سرکلاس گفت من توی کلاس شما به چند نفر شک دارم که تقلب کرده باشن مثلا آقای فلانی (منظورش من بودم ) !!! منم ترم اول فقط تو 2 تا امتحان تقلب نکردم که یکیش همین دفاعی بود ... کلی طول کشید تا راضی شد من تقلب نکردم . بعد امتحان میان ترم ترم دوم دوباره 5 شدم !!! بیچاره خیلی شاکی شده بود . ( فکر کنم این ترم دوباره 20 بشم ) یه بار هم می خواست نحوه استتار روی زمین به حالت دراز کشو آموزش بده گفت یکی بیاد اینجا رو زمین دراز بکشه ولی هیچکی نرفت چون هیچکس نمی خواست لباسش کثیف بشه . بعد خودش کتشو در آورد دراز کشید رو زمین که ناظممون درو باز کرد اومد سر کلاس ... بیچاره معلممون سرشو برگردوند با حسرت یه نگاه به ما انداخت یه نگاه به ناظممون . ناظممون هم دستپاچه شده بود گفت ببخشید مثل اینکه بد موقع مزاحم شدم ، بعد هم درو بست و رفت . جلسه آخر که باهاش کلاس داشتیم گفت شما تو این یک سال اندازه ۱۰ سال منو پیر کردین . خیلی دلم براش سوخت . از وقتی هم که این دیالوگ خیلی خطرناکه حسن مد شده خیلی تو مدرسه می خندیدیم. مخصوصا معلم شیمی رو خیلی اذیتش می کردیم چون از بقیه معلما جوون تر و خوش اخلاق تر بود . هروقت هم که عصبانی می شد همه بچه ها با هم بهش می گفتن خیلی خطرناکی حسن !!! امشب هم قراره با بچه های خطه (تو کلاسمون 4 نفر بودیم که هرچی بلا و بدبختی بود از سمت ما بود. از اواسط سال اول همه معلما و ناظما به ما چهار نفر که میز آخر و یکی مونده به آخر کلاس می نشستیم . میگن خطه دشمن پرور !!! آخه به من پاک و معصوم و ساده میاد که دشمن پرور باشم؟!! ) بریم بیرون (البته اگه دردسر جدیدی درست نکنن ) جدیدا یه جوری شده سوتی های خیلی بدی می دم ... مثلا چند وقت پیش داشتم واسه خودم شاد و خوشحال می رفتم مدرسه که امتحان بدم سرم هم تو کتاب خودم بود داشتم درس می خوندم . بعد یه دفعه نمی دونم چی شد یه انسان بی فرهنگ حواسش نبود اومد از پشت با دوچره منو زیر گرفت ... من دیوانه ( اینو هروقت واسه دوستام تعریف می کنم کلی بهم می خندن ) هم بلند شدم رفتم با طرف دست دادم !!! الان که فکر می کنم نمی دونم چرا !!! چند وقت پیش هم رفتم زدم تو پشت یکی از بچه ها گفتم چطوری چاقال ؟! برگشت دیدم معلم فیزیک پارسالمونه !!!  یه سوتی اساسی هم هست که مال پارساله ... تا حالا خجالت می کشیدم بگمش ولی حالا میگم  ... البته این مال دوران جوونی و خامیه منه الان که دیگه سنی ازم گذشته و یه ذره پخته تر شدم از اینکارا نمی کنم . ( البته داداشم هنوز بهم میگه خام ... بعضی وقتا هم بهم میگه نر جوان !!! یکی نیس بگه مگه من بچه پلنگم که بهم میگی نر جوان ) : چند وقت پیش یه شب با دوستام ( همین بچه های خطه ) رفتیم بیرون پیتزا بخوریم ... پیتزا رو خوردیم و تموم شد ... 3 تا آقا هم کنار ما نشسته بودن اونا هم 3 تا پیتزا سفارش داده بودن هرکدوم تقریبا نصف پیتزاشونو خوردن و رفتن ... این دوستای منم که بگم خدا چیکارشون کنه نمی دونم چی شد به سرشون زد که هنوز سیر نشدن و بلند شدن رفتن (منم بردن با خودشون ) سرمیز اون 3 تا آقا شروع کردیم پیتزای اونا رو هم خوردیم ... تقریبا آخراش بود که دیدیم اون سه تا آقا برگشتن هر کدوم هم یه جعبه خالی دستشونه که پیتزاهاشونو بذارن تو جعبه و ببرن !!! نمی دونین به چه فجاحتی از اونجا اومدیم بیرون ولی تا 2 ماه فقط می خندیدیم .  خوب دیگه ... برای امروز بسه ... باید تا فردا فرم جشنواره بابل رو آماده کنیم تا 30 خرداد هم فرمهای خوارزمی ... هنوز هم هیچ کدومشونو تکمیل نکردیم . مراقب خودتون باشین ... برای منم هم دعا کنین .

پ.ن => راستی من امروز به وبلاگ تک تکتون سر زدم اگه کسی هست که از قلم افتاده باشه بهم بگین .... 
+ | نويسنده : هومن تاريخ : شنبه 1386/03/26 |
|