تبليغاتX
چرت و پرت های من!!!
ساعت

پيوند ها

آموزش طراحي قالب
كليپ موبايل
انجمن نانو دانش آموزی کاسپین
سرزمین هیچ کس
هری پاتر و بازی مرگبار
یه جمع دوستانه
مظهر گلی
عشقولانه
فانا
آبجی زهرا
نوشته های یک کج و معوج 17 ساله
زمین شناس کوچولو
خاطرات پت و مت از زبان پت
یه جور دوستی قشنگ
کودکستان انسانیت (libra)
کرخه
لحظه های تنهایی
حرفای ته دلم
من و خودم !
بگذار تو معشوقم باشی
حریق غم
من...
شعر ، داستان ، حرف دل
عمرم به سحر نرسد گر سوزه دلم به ثمر نرسد
نمی تونی به من برسی !
به نام آنکه از لادن گلی ساخت
خاطرات من
نرگس کوچولو
مداد های رنگی
عشق و عاشق
* الله رمز وجودی من *
به نام خدایی که عشق را آفرید
بچه های خفن فرزانگان
5=2+2 به کسی چه مربوط ؟!
Lovely English
کشتی عشق مرا موج نگاه تو شکست


جستجو





در كل اينترنت
در اين سايت

نظرسنجي
جاي كد نظرسنجي
لوگو دوستان


گالري قالب وبلاگ
مترجم قالب

گالري قالب وبلاگ

www.ghalebkadeh.com


برگشتیم ...!


سلام ...!
من و دوستم یه شنبه رفتیم و دیروز برگشتیم .
 اول که سوار قطار شدیم به غیر از من و دوستم یه پیرمرد هم توی کوپمون بود که یه ساعت بعد از حرکتمون خوابید . چند ساعت بعد توی ایستگاه شاهرود یه پسر جوونی با دمپایی و بدون هیچ وسیله ای سوار قطار شد . از همون اول هم رفت طبقه بالای قطار دراز کشید هی به ما نگاه می کرد از اون لبخندای مرموز می زد . همونجا به دوستم گفتم به جون خودم این دزده ... اگه یه لحظه بخوابیم همه مدارکمونو می بره . دوستم هم باهام هم عقیده بود اما یه ربع بعد خوابید !!!
من یکی دو ساعت دراز کشیده بودم و سعی می کردم خوابم نبره که یه دفعه دیدم سرشو از رو تخت آورد پایین آروم نگاه کرد ببینه همه خوابن یا نه ... بعدش منو دید یه لبخند مرموز زد منم یه لبخند مشکوک بهش زدم دوباره رفت بالا .
اینو که دیدم بلند شدم نشستم تا 4 صبح که رسیدیم تهران یه لحظه هم نخوابیدم ...
4 صبح تا پنج و نیم تو راه آهن نشستیم بعد رفتیم اداره ثبت اسناد و اختراعات اونجا هم تا ساعت 2 معطل شدیم تا اینکه اختراعمونو ثبت کردیم و بعدش رفتیم هتل و ...
 روز بعدش هوا خیلی گرم بود ... رفتیم دانشگاه شریف و باهاشون صحبت کردیم قرار شد ۸ مرداد برگردیم تا کارو باهاشون شروع کنیم . همون بیرون هم ناهار خوردیم وقتی نزدیک هتل شدیم یه دفعه یه بارون خیلی شدید اومد . اینم از شانس ما که ظهرش حسابی گرما خوردیم 20 قدمی هتل خیس آب شدیم .
حدود ساعت 9 دیدیم هوا خیلی خوبه رفتیم بیرون یه ذره بگردیم که ای کاش نمی رفتیم . از میرداماد تا ونک پیاده رفتیم تا از ونک تاکسی بگیریم برگردیم هتل اما از شانس ما همون موقع بنزینو سهمیه بندی کردن از میدان ونک تا پمپ بنزین ولی عصر ماشینا تو صف پمپ بنزین بودن . خلاصه اینکه مجبور شدیم تا میدان ولی عصر پیاده بریم!!!

یه سوتی هم دادم ... داشتیم از پله برقی مترو میرفتیم بالا ... یه دختر هم چند تا پله بالاتر از ما بود مدام انگشتشو میذاشت روی نرده پله برقی انگشتش می رفت پایین دوباره برش می داشت می ذاشت بالا تر ... منم امتحان کردم دیدم چه کار جالبیه ... به دوستم نگاه کردم خندیدم دیدم دوستم خیلی مشکوک بهم نگاه می کنه داره سعی می کنه جلو خندشو بگیره برگشتم جلومو نگاه کردم دیدم دختره خیلی عصبانی داره بهم نگاه میکنه نیشمو مثل گارفیلد (گارفیلد یه کارتون خیلی قشنگ درباره یه گربه اس که وقتی خونه رو به هم میریزه و صاحبش میاد تو خیلی قشنگ نیششو باز می کنه ) باز کردم بهش نگاه کردم . بعدش سرمو انداختم پایین از خنده ترکیدم .

چهارشنبه هم حرکت کردیم و برگشتیم . خوشبختانه هم قطارامون خیلی بچه های خوبی بودن . هر دو تا هم جوون بودن تا 2 شب باهاشون بلوتوث بازی می کردیم !!!
حالا چند تا خاطره بگم :
البته این یه مورد من هیچ نقشی توش نداشم ... فقط به اجبار مسئولین مربوطه رو همراهی کردم
من تو مدرسه ها زیاد از خونه بیرون نمی رفتم اما الان که تابستون شده بیشتر میرم بیرون ... همسایه رو به روییمونم دو تا داداشن بچه های خوبی هم هستن فقط خیلی آمپرشون بالاس ... چند وقت پیش من دم در بودم باهاشون صبحت می کردم که یکیشون ماشینه باباشو ( هنوز گواهینامه نداره اما همیشه ماشین دستشه ) برداشت منم به زور سوار کردن که بریم یه دوری بزنیمو و هوا بخوریم . منم بچه پاک و معصوم و خوبی ام اما دیدم دل مومنو شکستن خوب نیس برا همین یه ذره همراهیشون کردم و سوار شدم . من عقب نشسته بودم این دو تا هم هر چی باند و ساب و اسپیکر بود وصل کرده بودن عقب ماشین .من هی بالا و پایین میرفتم ... کمر درد گرفته بودم از پس امواج صوتی می کوبید به صندلی !!! منو چه به این کارا آخه ... من باید بیشنم تو خونه در سکوت کامل نمودار بازتاب تابش یو وی از سطح شیشه رو با نمودار شکست لایه ای صوت مطابقت بدم !!!  
خلاصه اینکه همینطوری داشتیم می رفتیم که پلیس گرفتمون و پیادمون کرد. یکی از پلیسا داشت با علی (یکی از داداشا که راننده بود ) صحبت می کرد ( علی چند بار دیگه هم گیر پلیس افتاده بود اما همیشه گذاشتن بره ) که منو و محمد ( اون یکی داداشه ) دیدیم یکی از این دخترای تقریبا بد حجاب از اون طرف داره میان ... به نظر خیلی ترسو میومد چون تا پلیسا رو دید راهشو عوض کرد. داشت تند و تند از یه طرف دیگه می رفت که محمد بلند گفت : ... بگیرش...سرباز داره در میره...بدو که اسلام بر باد رفت...
سربازه خنده اش گرفته بود نمی دونست چیکار کنه هی  اینور و اونور رو نگاه میکرد تا طرفو رو پیدا کنه ... دختر هم تا شنید انداخت توی یه کوچه ... بیچاره داشت اشکش در می اومد . دو دقیقه بعد به ما تذکر دادن که صدای ضبطو کم کنیم بعد هم آزادمون کردن .

چند وقت پیش هم تولد حضرت ابوالفضل بود ... دختر خاله منم که مهدکودک میره . توی مهد کودکشون جشن گرفته بودن اولیا هم حتما باید می رفتن ... اتفاقا منم اون روز خونه خالم بودم و به اصرار خالم رفتم مهد کودک دختر خالم تا از اون طرف همه با هم بیایم خونه ما ... خیلی جالب بود ... این بچه ها کلی آدم می خندونن . منم جدیدا یه مشکلی پیدا کردم که وقتی خنده ام میگیره اصلا نمی تونم خودمو کنترل کنم . همیشه اینطوری ام =>
اول که معلمه به زحمت بچه ها رو ساکت کرد و گفت بچه های گلم بیاین با هم شعر فلانو بخونیم ( اسم شعرو یادم نیس ) خانم معلمه شروع کرد به شعر خوندن اما بچه ها خیلی جالب بودن . يكي گريه ميكرد يكي گوش بغل دستيش رو ميگرفت.....يكي فرار ميكرد و ميرفت پيش مامانش......يكي از بغل مامانش پايين نمي اومد......دو نفر براي خودش یک بیتو مدام تکرار می کردن و ... منم به زحمت خودمو نگه داشته بودم که خنده ام نگیره نشسته بودم کنار خالم .
بالاخره معلمه بیخیال شد و بعد اینکه بچه ها رو ساکت کرد گفت : گل های مهد یاس امروز تولد کیه ؟
ما تو مشهدیم دیگه . اینجا هم اولین اسمی که حتی قبل  از مامان و بابا یاد میگیرن تولد اما رضاس ... اون روز تولد حضرت ابوالفضل بود اما همه بچه ها یک صدا با هم گفتن تولد امام رضا !!!
من دیگه نمی تونستم خودمو کنترل کنم بلند زدم زیر خنده ... مربیشون برگشت یه نگاه شکست خورده به من انداخت بعد دوباره  به خودش مسلط شد شروع كرد به توضيح دادن مفصل زندگي حضرت ابالفضل:
نه عزیزای دلم ... خیلی وقت پیش توی این روز برادر امام حسین به دنیا اومده بعد کربلا شده و .............
بعد از یه ربع که زندگی کامل حضرت ابوالفضلو برای بچه ها تعریف کرد دوباره گفت حالا گلهای من بگین امروز تولد کیه ؟
بچه ها هم همه با هم گفتن تولد امام رضا !!!
حالا منو بگین داشتم قهقهه می زدم ... برای اینکه ضایع نشه گوشیمو در آوردم از سالن رفتم بیرون ... بعد هم یه زنگ به خالم زدم گفتم من دیگه نمیام تو و منتظر شدم تا اون بیان بیرون!!!!

یه سوتی خیلی بزرگ هم دادم که الان تعریفش نمی کنم چون ممکنه هفته دیگه هیچی برا گفتن نداشته باشم !!!
پس تا هفته دیگه

فعلا



+ | نويسنده : هومن تاريخ : جمعه 1386/04/08 |


مطالب قبلي


?!..!..!؟
با خوارزمیکارا
2 ساعت با آقا !!!
نمی خواد !
سه باره دارم رفتنی میشم !!!
دوباره برگشتیم ...!
ما باز رفتنی شدیم ...
برگشتیم ...!
ما هم رفتنی شدیم !
امسال هم با همه سوتی هایی که دادیم گذشت !!!
امتحانا
همایش !

برای آخرین بار ...
سالی که نکو نیس از بهارش پیداس
چهارشنبه سوری و دردسر با این پلیسا
چه برفی اومد !!!
تقریبا یک ماه بعد ...






منوي وبلاگ

خانه
ايميل من
طراح قالب
انجمن سايت

Weblog RSS

نويسندگان

موضوعات

آرشيو ماهانه

86/09/01 - 86/09/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
86/03/01 - 86/03/31
86/02/01 - 86/02/31
86/01/01 - 86/01/31
85/12/01 - 85/12/29
85/11/01 - 85/11/30
85/10/01 - 85/10/30
85/09/01 - 85/09/30
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30
85/06/01 - 85/06/31
85/05/01 - 85/05/31
85/04/01 - 85/04/31
84/10/01 - 84/10/30

پيوندهاي روزانه

گالري قالب وبلاگ
كليپ موبايل
انجمن نانو دانش آموزی کاسپین
وبلاگ قبلیم تو پرشین بلاگ
آرشيو پيوند ها

آمار وبلاگ

بازديد كل :
جاي كد آمارسنج


اگر مي خواهيد آمار خود را افزايش دهيد ، لينك وبلاگ خود را در لينك باكس ثبت كنيد .